X
تبلیغات
داستان کوتاه / short story/

داستان کوتاه / short story/

مطالبي در زمينه ي ادبيات و فرهنگ / about literature and art

why we love to be scared?

For all of their stomach-turning gore, horror films and haunted houses attract people in droves. This ability of the human brain to turn fear on its head could be a key to treating phobias and anxiety disorders, according to scientists.

When people get scared, their bodies automatically triggers the "fight or flight" response—their heart rates increase, they breathe faster, their muscles tense, and their attention focuses for quick and effective responses to threats.

"It's nature's way of protecting us," said clinical psychologist David Rudd at Texas Tech University.

If the brain knows there is no risk of really being harmed, it experiences this adrenaline rush as enjoyable, Rudd explained. The key to enjoying such thrills lies in knowing how to properly gauge the risk of harm.

"Young children may overestimate the risk of harm and experience true 'fear.' When that happens you see the child cling to a parent and cry, convinced there's a very real chance of harm," Rudd told LiveScience. On the other hand, "adults may well scream but quickly follow it with a laugh since they readily recognize there's no chance for real harm."

On a higher level

This phenomenon also explains why people can enjoy skydiving, bungee jumping and extreme sports.

"In these cases, those engaging in high-risk activities will tell you that the risk is lowered by their training and precautions," enabling them to enjoy the experience, Rudd said. The key structure in the brain responsible for this effect is likely the amygdala, he added, which is key to forming and storing memories linked with emotions.

The ability to enjoy fear makes evolutionary sense, said environmental psychologist Frank McAndrew at Knox College in Galesburg, Ill.

"We're motivated to seek out this kind of stimulation to explore new possibilities, to find new sources of food, better places to live and good allies," McAndrew said. "People enjoy deviations from the norm—a change of pace, within limits."

Key to therapy

If exposed repeatedly to a fearsome stimulus, the brain will get used to it and no longer experience it as frightening. This is a key behind cognitive therapies for anxiety dysfunctions such as phobias and post-traumatic stress disorder, where a person's system overreacts to perceive something as threatening when it is not, Rudd said. When such cognitive therapies are combined with medicines, their success rate at improving symptoms "is 80 percent," he added.

Meanwhile, McAndrew is exploring what makes houses feel haunted in the first place.

"We're focusing on what architectural features make houses appear haunted or not," he said. "We're finding they tend to be laid out in a confusing way, so that you're not sure where you are in the house. They're high in 'mystery'—you can't see very far in the house. And there are all kinds of sounds and smells not usually found in a house that can make it seem creepy."

 

[ چهارشنبه دهم آبان 1385 ] [ 7:25 ] [ بيژن كيا ] [ ]
فصلی از یک رمان(هفت و سیزده دقیقه)

هفت و سیزده دقیقه/ فصل نخست /۲

شب از نيمه گذشته بود.دختر به زحمت پتو را كنار زد و لبه تخت نشست . کمی بعد دست بر شكمش گذاشت و در خود مچاله شد.به اطراف نگاه كرد ، همه خواب بودند.در سلول را باز كرد و قدم به راهروي سرد و هميشه طولاني گذاشت، از مقابل سلول ها گذشت. صداي گامهايش در راهرو پيچيد.در سلولی دیگر  زنی  چشم باز كرد،در تاریکی سلول منتظر ماند و چند لحظه بعد به آرامي براه افتاد. زنداني جوان که دختری هیجده، نوزده ساله بود لخ لخ كنان رفت تا به دستشوئي ها رسيد.داخل شد.

- چي توي غذاش ريخته بودين؟

-         لازيكس (با خنده )هر كي گرفتارش بشه دستشوئی رو ول نمي كنه...دل پيچه بدي دره ...

دختر از دستشوئي بيرون آمد. دستها را شست ،مشتي آب به صورتش پاشيد.چشمانش را بست. صدائي شنيد. چشم باز كرد . زن را در آئينه ديد. همان زن درشت هيكل را.برگشت .زن پیش از آن که دختر جیغ بزند دست بردهان او گذاشت و پرسید: كجا مریم خانم؟

مریم تقلا كرد زن در چشمان لرزان مریم خيره شد.در فلزی زنگ زده قیژ ی کرد. مریم چشم چرخاند و سعی کرد فریاد بزند.  از دستشوئي مجاور زنداني ديگري خارج شد.زنی لاغر اندام  با پوستي تيره و دندانهاي زرد و نامرتب.زندانی لاغر اندام نگاهي به آن دو كرد و زير لب خنديد .زن درشت هیکل به زندانی لاغر اندام گفت :دستاشو بگير.

زندانی لاغر اندام هر دو دست مریم را از پشت گرفت.زندانی درشت هیکل زير گوش مریم به نجوا گفت: ديدي گیر افتادی ؟!

مریم چشم چرخاند و به اطراف نگاه کرد. تقلا کرد  و سعی داشت خودش را رها کند.زندانی لاغر اندام زیر گوش مریم زمزمه کرد:تولدت مبارک ... 

چشمان مریم خيس شد و   دست و پا زد اما رها نشد. زندانی تنومند گفت: آروم باش  ،اصلا" درد نداره

اصواتي نامفهوم از حلقوم مریم  به گوش مي رسيد مردمک ها تند و  بی قرار در کاسه ی چشمهایش  می لرزیدند.زن درشت هیکل ادامه داد:حالا چشماتو ببند،كمتر درد مي كشي.

مریم  چشم بست و ديگر تقلا نكرد.اشک آرام و بی صدا از گوشه ی چشمانش می جوشید در مسیری نامنظم گونه هایش را خیس می کرد. زن  دست بر گردن مریم گذاشت و فشار داد  . مریم از درد  به خود  پيچيد. زن حلقه ی دست هایش را تنگ تر کرد. مریم ر لرزید .زندانی لاغر اندام دست های او را محکم تر گرفت . بدن مریم به رعشه افتاده بود.زندانی تنومند با تمام توانی که داشت گردنش را فشار داد . چیزی در گلوی مریم شکست .دانه های عرق از گوشه ی پیشانی زن  جوشید . بدنش گر گرفته بود. مریم از حرکت افتاد چشمان بی فروغش به جائی نزدیک سقف خیره ماند.

-چراكشتيش؟

زندانی  چیزی نگفت.باز جو عينكش  را برداشت . شيشه ی  آن را با دستمال پاك كرد و دوباره پرسید:واسه چی کشتیش؟

براي چند لحظه ساكت ماندند. چشم در چشم  هم .اتاق کوچک بود و کم نور .چراغ مطالعه ای که روی میز قرار داشت تنها بخشی  کوچک از میز را روشن می کرد.بازجو دوباره پرسید:خب..؟

زندانی ساکت بود .بازجو با دسته عينك بازي مي كرد.زندانی به دور و برش نگاهی انداخت و در عمق تاریکی جائی نزدیک درطرحی مبهم از  نگهبانی را دید که بی حرکت ایستاده بود..زندانی زیر لب گفت: نمی خواستم اذیتش کنم

زنداني بیش از این چيزي نگفت و  به نقطه اي مبهم خيره ماند. حالا می توانست پوتین های نگهبان را ببیند. چند لحظه بعد به بازجو نگاه کرد و گفت:..از همون اول رفتارش با من خوب نبود .

دست به صورتش برد و رو سری اش را مرتب کرد.بازجو پرسید:شنیدم اذیتش کرده بودی

زندانی گوشه ی لبش را به دندان گزید و بریده بریده گفت:اون ..نه ..من  نه ..نمی خواستم..نمی خواستم  اذیتش کنم

-         ولی تو کشتیش . مگه نه؟

زندانی انگشتش را درچند تار مو ئی که از زیر روسری اش بیرون آمده بود پیچید و گفت: نه ..نه دوست بودیم با هم.. مریم دختر خوبی بود ولی..

سرش را پائین انداخت و با هر دو دست صورتش را پوشاند.بازرس عينك را بر چشم زد . پرونده اي را كه روي ميز قرار داشت باز كرد  و زير چشمي مراقب حركات زنداني بود.

- بذار برات بخونم...اينجاس... مریم عاطفی با نام مستعار پندار 19 ساله ،دانش آموزسال سوم راهنمائی (شبانه). در تاريخ 20/12/1359به اتهام حمایت از  فروش نشریه ، هواداري از گروهك  منافقين و در گیر شدن با مامورین   بازداشت  و به هشت ماه  زندان محكوم شده.می بینی؟ هیچکاره اس ..نه رده ی تشکیلاتی  و نه حتی سابقه ی سیاسی، هیچی..

 باز جو پرونده را بست دستي به ميان موي جو گندمي اش كشيد .عينكش را روي ميز گذاشت و پرسید:چرا کشتیش؟

زندانی چیزی نگفت. . فقط با گره ی رو سری اش بازی می کرد.بازجو که کوچکترین حرکات زندانی را زیر نظر گرفته بود ادامه داد:..برای تو چه فرقی می کنه؟..  قتل قتله دیگه ..یکی یا   دوتا خیلی هم با هم  فرق نداره..

زندانی سرش را بالا آورد اما به چشمان بازرس نگاه نکرد و گفت:  دست خودم نبود...

باز جو پرسید: دروغ می گی.می خوای باور کنم که مریضی. نه؟

زندانی تنومند سرش را زیرانداخت و چیزی نگفت.بازجو گفت : حرف یزن

زندانی درشت هیکل دوباره سر تکان داد و به کندی پلک زد.بازجو سر از پرونده برداشت و گفت: یه چیزی این وسط کمه.

زن بي آن كه چيزي بگويد رو برگرداند . انگار می توانست صدای تردد راهروی زندان را بشنود . آن روز راهرو خلوت بود . از روزنه ی کوچک دیوار سلول بخشی کوچک از آسمان را می شد دید. آسمانی به اندازه ی یک کف دست که در گوشه ی آن شاخه ی درختی را  با کمی برگ دیده می شد.برگ ها  در نور ارغوانی غروب روشن تر از آن چه که  بودند به نظر مي رسيدند.نسيم برگها را به جنبش وا مي داشت روزنه ی  دیوار سلول کوچک بود. خیلی کوچک.

-         قشنگه نه؟

زن لاغر اندام رو برگرداند . به زندانی تنومندی که روی تخت خوابیده  بود نگاه کرد و ادامه داد:بیا تو هم ببین .

زندانی تنومند که به پشت روی تخت دراز کشیده بود گفت: حوصله ندارم کتایون..دلم گرفته

کتایون ادامه داد:  بیا دستتو بگیر لبه ی پنجره خودتو بکش بالا به زحمتش می ارزه..تجربه ی خوبیه

زندانی تنومند خمیازه ای کشید . پاهایش را روی هم انداخت و گفت: لوئیس بونوئل می گه زندگی رو تجربه کنین ولی نه به هر قیمتی!

کتایون چینی به پیشانی اش انداخت و پرسید:می خوای برات قلاب بگیرم؟

زندانی تنومند انگشت در گوشش کرد . چیزی زرد و چسبناک را که به نوک انگشتش چسبیده بود بین انگشتهایش له کرد و گفت: نه.. دردسر می شه. .جدی می گم..حوصله ی انفرادی ندارم..به چی زل زدی؟

زندانی چاق بی آن که نیم خیز شود.مسیر نگاه زندانی لاغر اندام را دنبال کرد. سر چرخاند و به راهرو نگاهی انداخت. دختری کم سن و سال ، ظریف و کوتاه قد مقابل سلول ایستاده بود. در سلول با صدای جیغ لولای زنگ زده باز شد.زندانبان در را باز کرده بود.فرنگیس در دلش گفت: کوچکتر از اونیه که گفته بودن.

-برو تو..

زندانبان دختر را به داخل هل داد.دختر که کف سلول را نگاه می کرد بی حرکت ایستاده بود.زندانبان همه جا را برانداز کرد و از کتایون  پرسید :تو چرا اونجا ایستادی؟

زندانبان با دست به گوشه ای اشاره کرد و گفت: برو  بشین

کتایون  بی آن که چیزی بگوید گوشه ی سلول  نشست.زندانبان زیر گوش دختر گفت: برو یه گوشه بشین ..

دختر تنها  و ساکت ایستاده بود.زن تنومند لبخند زد و گفت:خوش اومدی..

بعد هم به سرعت  لبه ی تخت نشست و پرسید: اسمت چیه؟

دختر چیزی نگفت. سرش پائین بود.زندانی تنومند ادامه داد:من فرنگیسم  بچه ها فری صدام می زنن اون اسکلت هم که اونجاس اسمش کتایونه من بهش می گم کتی نکبتی...

هردو غش غش خندیدند.دختر به روبرو نگاه کرد به روزنه ی  کوچکی که گوشه ای از آسمان را قاب گرفته بود. فرنگیس از تخت برخاست .پشت سر دختر  ایستاد . به کتایون چشمکی زد و از دختر پرسید:خب حالا اسم تو چیه؟

دختر به آرامی جواب داد:مریم

فرنگیس ادامه داد: مقدس یا مجدلیه؟

کتی و فری  خندیدند.کتایون پرسید:چرا ساکتی؟ یه چیزی بگو.. جرمت چیه؟

فری پرسید:تو رو واسه چی گرفتن؟ سیاسی هستی مگه نه؟

مریم چیزی نگفت . کتایون دست ها را ستون کرد و ایستاد.حالاروبروی هم  ايستاده بودند .کتایون دختري بیست و هفت هشت ساله بود . دختری  لاغر اندام ، چشم درشت با موهائی مشکی  ، پوستي تيره و دندانهاي زرد و نامرتب . پشت سرمریم  فرنگيس ایستاده بودزنی سی و دو ،سه ساله ،درشت هیکل  که بوی تند بدن عرق کرده اش را به سختی می شد تحمل کرد .  .فرنگیس زیر گوش مریم به آرامی گفت: جرمت چیه؟

مریم جوابی نداد . فرنگیس دوباره پرسید: تو چیکار کردی خانم کوچولو؟

مریم به تندی گفت:به من نگو خانم کوچولو

فرنگیس کمی از مریم فاصله گرفت و گفت:خب باشه هرچی تو بگی... واسه چی آوردنت این جا؟

مریم ته لبخندی زد و گفت : می گن درگیر شدم .. نمی تونستم ساکت بمونم.. اون  بچه سیزده یا چارده سالش بود ..سر چهار راه روزنامه می فروخت .می خواستن ببرنش نذاشتم  اونام عوضش منو گرفتن

- جالبه

فرنگیس  رو به کتی کرد و به تندی گفت: تو دیگه نمی خواد نظر بدی استخون !

کتی لب ورچید و رو برگرداند.فرنگیس ادامه داد:مارو باش..چی فکر می کردیم چی شد؟گمون می کردیم تو یکی از اون دو آتیشه هائی .حالا راستشو بگو چیکاره ای؟

-         یه وقتی هنرمند بودم

کتی رو برگرداند و به مریم نگاه کرد . فرنگیس با لحنی تمسخر آمیز پرسید :اوه چه رومانتیک ..نكنه  شاعری؟آره؟تو شاعری؟يه شاعر عاشق پيشه؟

مریم به سمت روزنه  رفت  و گفت: نه.. موسيقي کار می کردم

چند قدمي پيش رفت .زیر پنجره ایستاد . دستش را بالا برد.فرنگیس به دنبالش حرکت کرد. دوباره پشت سرش ایستاد و گفت:منم هنر مندم تازه از تو هم بهترم   نیگا.. ...  امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام حبیبم اگر خوابه کتایون  رو  می خوام!

کتایون  خندید . فرنگيس  سرش داد زد: نخند با اون دندونای زرد و بی ریختت..جنبه داشته باش کتی مگه نمی بینی مهمون متشخص داریم؟

کتایون بغض کرد از لبه ی تخت فرنگیس بالا رفت روی تخت بالائی دراز کشید.فرنگیس  كنار مريم ايستاد. باریکه ای نور از پنجره به کف دست مر یم می تابید.مریم زیر لب گفت: یه مدت  اینجام بعد هم می رم دنبال زندگیم

فرنگيس دست بر شانه ی مریم گذاشت و زير گوشش گفت:منظورت كهنه شستنه عزیزم؟

كتايون از همان بالا ادامه داد:شايدم مي خوای هر شب جوراباي بو گندوي مردي رو بشوری كه اسمشوبه زور توی شناسنامه ات گذاشته؟

فرنگیس به تمسخر زانو زد . دست هایش را از هر دو طرف باز کرد و خطاب به مریم گفت: ادامه داد : ای شوهر بو گندو بگو تا به قربانت شوم من!

باز هر دو خنديدند. فرنگيس ایستاد. دست بر شانه ي  مریم گذاشت و گفت : ول كن  اين افكار مسخره رو ..ما به اون موجودات زمخت و  از خود راضي احتياج نداريم.

مريم هنوز به لکه ی روشن کف  دستش خیره بود.فرنگیس  دست بر شانه ي مريم گذاشت و  ادامه داد : آزاد باش ..آزاد آزاد .

شانه ی مریم را کمی فشار داد .مريم دست فرنگیس  را پس زد . خودش را كنار كشيد و گفت : به من دست نزن

فرنگیس عقب رفت چهره در هم کشید و داد زد:چیه؟ چرا دا د می زنی؟ فکر کردی چی؟ازت می ترسم؟ ها؟ها؟  هنوز فرنگیس رو نشناختی .

روسری اش را از روی تخت برداشت و ادامه داد:بیا تو این جا بخواب تخت من مال تو .من روی زمین می خوابم .

مریم مردد ایستاده بود.فرنگیس به تخت اشاره کرد و گفت : بخواب دیگه من روی زمین راحت ترم.

مریم با احتیاط لبه ی تخت نشست فرنگیس روبرویش نشست و به او خیره شد.مریم پرسید: این جا چکار می کنین؟

فرنگیس جواب داد: می خوابیم .این تنها کاریه که بلدیم

باز هر دو خندیدند. کتی گفت : نیم ساعت دیگه خاموشی می زنن

مریم پرسید: یعنی چی؟

فرنگیس گفت: یعنی همه باید لالاکنن

کتایون خندید . فرنگیس خیره نگاهش کرد .کتایوش خنده اش را فرو خورد..مریم پرسید: واسه چی باید بخوابیم؟ هنوز شب نشده که ..

فرنگیس لبخندی زد و گفت:شب های زندان خیلی طولانیه حالا استراحت کن مریم خانم

نيمه هاي شب ،جیغ و ضجه ی  دختر در راهرو پیچید .

-         چه خبره؟

فرنگیس با وضعیتی آشفته روبروی نگهبان ایستاد روی تخت بالائی کتایون خوابیده بود و از زیر پتو برق چشمهای سیاهش دیده می شد. مریم گوشه ای کز کرده بود .. فرنگیس تا نگهبان را دیددور برداشت .

-         زده به سرش خانم موسوی نیگا به هیکل ریزش نکن  خیلی دیوونه اس به خدا

. مریم که گوشه ای مچاله شده بود بغض آلود  داد زد:خفه شو کثافت..

.هوای سلول سنگین بود. نگهبان به اطراف نگاهی انداخت.

-         ساکت..چه خبرتونه؟

فرنگیس دستی به موی آشفته اش کشید و گفت:خانم موسوی به خدا من هیچ کاری به این دختره نداشتم نمی دونم چه مرگش شد یه دفعه..

نگهبان نهیبش زد: تو خفه شو .

فرنگیس جا خورد مکثی کرد و گفت: وا..خواهرموسوی این چه طرز حرف زدنه؟

خانم موسوی با لحنی خشک و جدی جواب داد:من خواهرت نیستم..خودتو جمع و جور کن..فردابه وضعیتت رسیدگی میشه عاطفی..پاشو بیا بیرون

مریم می لرزید .خانم موسوی ادامه داد: پاشو دیگه مگه کری؟

مریم به زحمت ایستاد . خانم موسوی  دست مریم را گرفت  و گفت:مي فرستمت يه بند ديگه

مریم برگشت و نگاهش كرد . خيره نگاه كرد اما چيزي نگفت.

****

"نزديک چهار ماهه  که به اين بند  منتقل شده ام . از اسد هيچ خبری ندارم . خاطره ی آخرين ملاقاتمون  هر روز کم رنگ تر می شه . وزنم كم شده و راه رفتنم تعريف چندانی نداره سلولم هميشه سرده . دو ماه پيش دچار آنفولانزا شدم. مرتب سرفه می کنم .اما از اين وضع راضي ام هرروزفقط در ساعت هوا خوری بقيه ی زندونی ها رو می بينم . حق نزديک شدن و يا ارتباط داشتن با هيچ کدومشون رو ندارم .  فقط بايد راه برم  يا گاهی بايستم . نگاهشون می کنم . اوائل ولع عجيبی به ارتباط پيدا کردن با اونا داشتم . شنيدن يا گفتن يک کلمه دور از چشم و گوش نگهبان برام مثل يه پيروزی بود و لذت مي بردم ولي حالا بيشتر دوست دارم به گذشته فكر كنم. اولین بار گوشه ی خیابون دیدمش . قرار ما چهاراه پارامونت بود ساعت چهار صبح روبروی بانک ملی . هنوز تا روشن شدن هوا یه ساعتی مونده بود کمونیست ها گوشه ی پمپ بنزین ایستاده بودن و توده ای ها هم روبروی ساختمان مخروبه ی سینما . درست روبروی ما بچه های پيكار  بودن . مي ني بوس هنوز نرسيده بود ."

-     توده اي ها وطن فروش و خائنن.پيكاري ها فقط حرف مي زنن و قيافه مي گيرن فكر كردن خيلي روشنفکرن.چريك ها هم ول معطلن چون با خودشون  هم اختلاف دارن .

اينا رو نسرين مي گفت . انگار همه شون رو مي شناخت .يه نفر به جمع ما اضافه شد همه خودشون رو جمع و جور كردن.

-         اين هدايته

معمولی بود . خیلی معمولی.بيش از حد معمولي. هدايت با همه خوش و بش كرد .پیراهنی آستین کوتاه به تن کرده بود با شلوار جین رنگ و رو رفته .صورت کشیده ای داشت بینی نوک تیز . چشمانی کوچک و بی قرار که مدام به این طرف و آن طرف می چرخید . پیشانی بزرگ و کمی بر آمده ،موی سرش از دو طرف پیشانی کمی ریخته بودو عینکی قاب فلزی به چشم داشت.

نسرین زیر گوشم گفت:از اون کهنه کاراس

به من و نسرین رسید. چهره ی مهربانی نداشت . شاید به خاطر پیشانی بلند یا چشمان ریزش بود.دستم را گرفت و گفت :  سلام . من هدایتم

لبخندی زدم و گفتم: پندار

دستم را بیش از حد فشار داد و گفت:خوشوقتم . شما رو قبلا" نديده ام

با لحنی سرد گفتم:منم همين طور

گردنش را کج کرد .به من خیره شد و  پرسید: منظور؟

با همان لحن سرد ادامه دادم: منم شما رو قبلا" نديده ام!

هدایت لبخند زد و پرسید:  شما سابقه ی مبارزاتی   دارین؟

پوزخندی زدم و پرسیدم: به سن و سالم می خوره؟

هدایت به تلخی گفت: فکر نمی کنم

لبخند زدم و گفتم: نظر من هم همینه!

چيزي نگفت و رفت.هدايت با چندتا از پسر ها گوشه اي جمع شدند.نسرین پرسید: چرا اين جوري حرف زدي؟

پرسیدم: چه جوري؟

چینی به پیشانی انداخت و گفت:تند بود

پرسیدم:مثل پاکورا؟!

خندیدم.نسرین که هنوزگیج بود و متوجه ی منظورم نشده بود پرسید:چی ؟

گفتم: پاکورا یه غذای تند هندیه! تو هم این قیافه احمقانه رو به خودت نگیر.

لبخند زد و پرسید: تو ديگه كي هستي ؟

-         پندارم

نسرين خنده اش گرفت.

-         بفرمائید

برگشتم .يكي از همان ها پسر ها بود  جزوه اي در دست داشت.گفتم:نمی خوام

هنوز جزوه را به طرفم گرفته بوددوباره تکرار کردم: گفتم نمی خوام دیگه

بی آن که حالت چهره اش تغییر کند گفت:  با هم جنگ نداریم

سر تکان دادم و گفتم:نگفتم که داریم فقط  گفتم  نمی خوام

بی آن که دستش را عقب بکشد بی حرکت و  با نگاهی سرد  روبرویم ایستاده بود لبخندی زد و گفت:تنها راه مبارزه با ارتجاع سیاه همبستگیه

گفتم:.تنها راه  از بین بردن جهل و تعصبه

با همان نگاه یخ زده خیره نگاهم می کرد که ادامه داد:ولی شما خودتون بیشتر از همه تعصب دارین حتی حاضر نشدین یه جزوه بگیرین

خنده ام گرفت .جزوه را که گرفتم برگشت و رفت . می نی بوس که آمد زیر چشمی نگاهش  کردم . سرش به صحبت گرم بود. همه سوار شديم . مینی بوس راه نیفتاده بود که برگشتم و نگاهش کردم. نگاهم  کرد. سرم را برگرداندم.  کنار پنجره نشسته بودم. مامان، چرا دارم این ها را  براي تو مي نويسم؟ نمي دانم! شايد چون هيچوقت من و تو ... هيچ وقت مادر و دختر نبوديم .حتي بعد از خيانت بابا..تو هيچ وقت من را آدم حساب نكردي .هميشه خودت جاي خودت و من  تصميم گرفتي ..من را با خودت به  كجا آوردي؟  ..تو چكار كردي با من؟   از كلاس پروفسورآلوفس مولر تا اين سلول سرد و يخ زده؟! ..  من كه باورم نمي شود..تو چي؟  باباي بي شرف با تو چكار كرد ؟ تو بادخترت چه كردي؟ نگو كه همه اش تقصير منوچهر  بود  .بابا فقط  بهانه ای  بودبرای رفتن تو.وقتي آن دوتا را با هم ديدي ، و قتي به مونيك فحش     می  دادي. وقتي آن زن مو بور لنگ دراز تهديدت كرد. وقتي چمدان ها  را  بستي كه برگردي ايران، يک لحظه، فقط يک لحظه به من فكر كردي ؟ نه. تو خودت تصميم گرفته بودی .. دختر شانزده ساله ات آدم نبود!..هنوزم نيست..گفتي برمي گرديم ايران ..جائي كه من فقط اسمش را  شنيده بودم .توي کتاب ها، روزنامه ها،  تلويزيون ..همه جا صحبت ایران  بود ايران ،انقلاب،اسلام،حکومت نظامی،شاه و  امام خميني ..ميني بوس راه افتاد اول حضور و غياب كردن همه اسم مستعار داشتند .نسرین قبلا" گفته بود چیکار می کنن.

- ببین، اینجاهرکسی یه اسم مستعار داره هیچوقت نباید اسم اصلی ات رو بگی اینطوری اگه گیر بیفتی حتی اگه شکنجه هم بشی نمی تونی اسامی اصلی رو لو بدی. من اخترم  یادت باشه .  فردا که می ریم کوه منو نسرین صدا نزن.اسم من نسیمه

حالامنم یه اسم داشتم . مینی بوس هنوز به پليس راه نرسيده بود که  هدایت داشت تك تك اسامي بچه ها رو كنترل       مي كرد.

 -سیاوش؟

-بله

لاغر بود و قد بلند. پیراهنی نارنجی و شلوار جین پوشیده یود با اون عینک دسته شاخی اش  بیشتر شبیه پسر بچه ای بود که بخواد ادای بزرگتر ها رو در بیاره

- سمیر؟

- اینجام کوکا

بلوز و شلواری مشکی به تن داشت که پوست تیره اش را کمی روشن تر نشان  می داد .بعد از هدایت او مسن ترین فرد گروه بود . سی و یکی دوساله .لاغر اندام  با موهائی کم پشت و شکننده که درناحیه ی پیشانی کم پشت تر بود به همین دلیل  پیشانی اش را بیشتر از حد بزرگ نشان می داد.سمیر  عینکی کائوچوئی با شیشه هائی قطور به چشم زده بود.

- آذر ؟

-         من

 سبزه  رو بود، كمي چاق  با لب های گوشت آلود و چشم هائی بزرگ و بی حالت.

-         پندار؟

دادزدم: حاضر

ببين مامان چیزهائی  هست که  هيچوقت به تو نگفته ام . نمي دانم چرا؟. تو هميشه يا كار داشتي يا در گير غم و غصه ها ي خودت بودى.گفتي بر مي گرديم. برگشتيم.وقتي مي رفتي  تازه عروسی بیست و چند  ساله بودي حالا با يک دختر شانزده ساله بر مي گشتي . گفته بودي" شيراز بهشته".برمی گردیم به شهر خودمان.می رویم بازار مسگرها را               می بینیم..بازار مشیر .بازار وکیل بعدش هم می رویم مسجد نو یا می رویم شاهچراغ زیارت.  دوباره همان عطر بهار نارنج و مسجد مشير وكوچه پس كوچه ها. دوباره همان كرختي بعد از ظهرهای بهاری  بعد از خوردن کلم پلو با سالاد شیرازی به همراه  چند لیوان بزرگ دوغ. اما اين ها براي من  تجربه ا ي كهنه نبود .تا حالا شده  از خواب بپري و نفهمي كجائي؟ من پرتاب شدم  به  دنيائي كه فقط براي تو آشنا بود انگار من آمده بودم تا بهانه اي باشم براي بازگوئي خاطراتت. نمي دانم، شايد سوراخ خرگوش به  دشتی سرسبز برسه یا  شاید آلیس دیگر هر گزرنگ خانه اش را نبیند .راستي من کی هستم؟ من  دوروتي ام ياآلیس؟باید با جادوگر شهر زمرد بجنگم یا بروم دنیای شگفت انگیز را کشف کنم؟ من نمی دانم. تو چطور مادر؟

-     تو فعلا" کاری لازم نیس انجام بدی چون تازه واردی وقتی رسیدیم اول نرمش می کنیم بعد می زنیم به کوه و هوا که روشن شد صبحونه می خوریم و سرود می خونیم

 

مینی بوس به جاده ی خاکی پیچید.نسرین ادامه داد: یه ساعتی کوهپیمائی داریم بعد هم می آیم پائین یه ناهار مختصر می خوریم و بزرگترا شروع می کنن به بحث های تئوریک  و سیاسی. عصر هم بر می گردیم خونه.

جاده ناهموار بود دسته ی صندلی را چنگ زدم امابازهم به تندی بالا و پائین می شدم و به چپ و راست تکان           می خوردم.نسرین خنده اش گرفته بود.

-         به چی می خندی؟

همچنان که می خندید با دست به من و خودش اشاره کرد.

- به خودمون ،تو رو هم از کلاس انداخته بودن بیرون؟

با لحنی جدی گفتم:نه من خودم از کلاس رفتم بیرون.

خنده اش برید . ساکت شد.راهروی مدرسه خلوت بود هر دو پشت در دفتر مدرسه ایستاده بودیم تا خانم غریب، مدیر مدرسه، تکلیفمان را مشخص کند.تا آن روز نسرین را نمی شناختم .زیاد می دیدمش. دختری شلوغ بود و پر سر و صدا. ولی برای من مهم نبود.از لای درخانم غریب را می دیدم که با تلفن صحبت می کرد . برخلاف بیشتر معلم ها همیشه چادر سیاه می پوشید.نسرین رو به من کرد و پرسید:کلاس سومی دیگه؟

سر تکان دادم. نسرین دوباره پرسید: شعبه ی سه؟

گفتم:  نه سه ی چهارم

نسرین ادامه داد:من سه ی یکم

دختر با نمکی بود . سبزه رو ،کمی چاق  که صورتی گرد و بچه گانه داشت با  چشمهائی  درشت و قهوه ای .

نسرین دوباره پرسید: واسه چی شوت شدی بیرون؟

شانه بالا انداختم و گفتم : چه می دونم . به  خانم کشتکار گفتم خیلی بی سواده

نسرین دستم را گرفت و پرسید: چرا بهش گفتی بی سواده؟

-         چون  سواد نداره !

نسرین تند حرفم را برید و گفت: ولی معلم خوبیه .روشنفکره تازه از من روزنامه می گیره..کاشکی مدیر می شد

ابرودر هم کشیدم و گفتم:دیگه بدتر ..یه مدیر بی سواد به چه دردی می خوره؟! توی کلاس آبروش رفت .یه  در صد گیری ساده رو هم بلد نیس.

پرسیدم:تو چی؟چکار کردی؟

نسرین با غرور جواب داد:زنگ تفریح روی تخته شعار نوشتم. بچه های جاسوس گزارش دادن..می دونی چی نوشتم؟

سرش را جلو آورد و در گوشم گفت: نوشتم "مرگ بر دیکتاتور مذهبی"

-         شما دوتا بیاین ..

خانم غریب برگشت و رفت  پشت ميزش نشست. من و نسرین روبرویش ایستادیم.

- دهقانی؟

نسرین خودش را جمع و جور کرد و گفت: بله خانم

خانم  غریب بدون آن که نگاهش کند گفت:  بااداره ی  پدرت تماس گرفتم  ولی گفتن..

نسرین حرف خانم مدیر را قطع کرد و گفت:پدرم دیگه اونجا کار نمی کنه

خانم غريب مكثي كرد. نگاهي به بيرون انداخت.حیاط خلوت بود و چند نفر گوشه ای  والیبال بازی می کردند.خانم غریب به نسرین گفت:می خواستم اخراجت کنم ولی چون خانم کیانی وساطت کرده قرارشد یه هفته نیای مدرسه تو هم همین طور عاطفی هردوتون یه هفته نیاین مدرسه شاید عقل بیاد توی کله تون..فعلا" گزارش هم براتون رد نمی کنم اینم به خاطر  خانم کیانیه..حالا وسائلتون بردارین و برین خونه..

نسرین زیر گوشم گفت:داریم می رسیم

گرگ میش بود و  مینی بوس از میان کوچه های باریک و خاکی روستا می گذشت. پیشانی ام را به شیشه چسبانده بودم روستا در در غباری آبی و خاکستری فرو رفته بود. پرسیدم:اینجا ديگه کجاس ؟

نسرین شانه ای بالا نداخت و گفت:درست نمی دونم . هدایت می گفت می ریم اطراف خفر گمونم منظورش همین جاست مینی بوس ایستاد.همه پیاده شدیم.راننده روی یکی از صندلی ها دراز کشید.همه از دامنه ی کوه  مشرف به روستا بالا رفتیم.کمی بعد به اشاره ی هدایت ایستادیم دو نفر بوته ی خاری را آتش زدند . به دستور هدایت همه سرود خواندن جز من که آن را بلد نبودم.به تخته سنگي كه تا نيمه در خاك فرو رفته بود تكيه زدم.

 

قفس را بسوزان

رها کن پرندگان را

بشارت دهندگان را

که خورشید آزادی

نغمه ی شادی

تا ابد بماند..

کناری ایستادم .. با نوك كفش روي خاك خط كشيدم .  آذر با صدای بلند مرا صدا زد و گفت:پندار ، یه انتقاد شدید به تو وارده

نگاهش کردم. آذر با همان لحن خشک و جدی ادامه داد: نباید خودت رو کنار بکشی. بیا با ما باش

بانوک کفشم خط دیگری روی خاک کشیدم و گفتم:من اينارو بلد نیستم.. در ضمن همه تون دارین فالش می خونین

آذر لبخند زد .با دست به من اشاره کرد و گفت:مهم نيس بيا

آن گاه سرودی دیگر خوانده شد.

 

و چون انسان انسان است

نیازمند است به غذا چاره چیست؟

وعده ها سیرش نمی سازد

پس چپ دو سه... آری چپ دو سه

بپیوند  به پایگاهت رفیق

به صفوف متحد کارگران

که تو خود نیز کارگری

 

پس از نرمش دسته جمعی از دامنه ی کوه بالا رفتیم هدایت به هرکدام از ما یک پاکت آب میوه و یک بسته ي  کوچک بیسکویت داد .

- تاظهر فقط همینو داری

بی اعتنا به راهم ادامه داد م و زیر لب گفتم :بدون اینا هم می تونم برم بالا

 هدایت از کنارم گذشت . انگار حرفم را شنیده بود.زیرچشمی  نگاهش کردم . لبخندی لب داشت مرد مشکی پوش کنارم آمد و  پرسید: اسمت چیه؟

تند جوابش دادم: من اسم ندارم

جا خورد .قیافه اش دیدنی بود. لبهایش را کج کرد و گفت: اوه..چه خشن !

رو برگرداند و برگشت به طرف پسر ها..همه از دامنه ی کوه بالا می رفتند.آذر و هدایت جلوتر از همه بودند.هنوز ظهر نشده بود که تصمیم گرفتیم برگردیم پائین سیاوش  اصول میارزه با لیبرالیسم از  مائوتسه تونگ را خواند و بقیه تکرا کردند . همه به جز من. هنگام پائین رفتن پایم  لغزید. جیغ زدم و به زمین افتادم.دستی به طرفم دراز شد. هدایت بود.

-         پاشو

بی آن که دستش را بگیرم بلند شدم.هدایت دلسوزانه گفت:خواهش می کنم..بیشتر مواظب باش

شلوار م را تکاندم  و گفتم:کفشم مناسب نیس

پوزخندی زد  و گفت:توی انتخاب بیشتر دقت کن.

براه افتادم .حالاهدایت  کنارم بود.سعی کردم به روی خودم نیاورم .هدایت پرسید:چطور جذب گروه شدین؟

گفتم: نسرین کمک کرد

هدایت کمی فکر کرد و پرسید:منظورت نسیمه؟

ازخجالت سرخ شدم.هدایت دوباره پرسید:رده ی تشکیلاتی شما مشخص شده؟

گفتم:  گفتن سمپات  هستم گمونم یه چیزی در حد سیاهی لشگره

هدایت با لحنی جدی گفت:این طورنیست . سازمان بدون  سمپات یه گروه کوچیک و ایزوله اس ..بدون پایگاه مردمی

هر دو سکوت کردیم . سرم پائین بود و تخته سنگ ها رو می دیدم . نمی خواستم دوباره زمین بخورم هدایت  دوباره پرسید:تا حالا به مبارزه فکر کردی؟

همان طور که سرم زیر بود و به سنگ و کلوخ های پیش پایم نگاه می کردم پرسیدم: مبارزه  با کی ؟ و برای چی؟

ایستادم .یک  دسته گل وحشی بین تخته سنگ ها رشد کرده بود . خم شدم و  شاخه ای  راچیدم.گلبرگ هایش را نوازش کردم .برگ های گوشت آلود و کشیده ای داشت .با گل های صورتی و زرد .بوی خوشی نداشت ولی قشنگ بود. خیلی قشنگ .

هدایت با صدائی آرام گفت:برای آزادی و با اونائی که انقلاب رو به بیراهه کشوندن

گل را نشانش دادم و پرسیدم:  قشنگه، نه؟

سر تکان داد و گفت : آره ..قشنگه .. شنیدین چی گفتم؟

نگاهش کردم وگفتم : داشتین از مبارزه و چه می دونم زندگی مخفیانه حرف می زدین ..

گل را به صورتم کشیدم وادامه دادم : به نظرم شعار قشنگیه

هدایت خودش را به من نزدیک کرد و گفت: می تونه واقعیت پیدا کنه

کنار کشیدم و پرسیدم:حقیقت چی؟ اونم پیدا می کنه؟

ايستادم . از اون بالا روستا مانند جزيره اي سبز در ميان اقيانوسي خاكي و بنفش بود.هدايت كنارم ايستاد .آذر جلوتر از همه بود.آذر ایستاد و به ما اشاره کرد تا حرکت کنیم.هدايت چيزي نگفت.بی اختیار گفتم: خيلي وقتا دلم مي خواد مي تونستم تك و تنها توي يه جزيره زندگي كنم.

هدایت گفت:روسو مي گه انسان يه موجود اجتماعيه و بايد تابع خرد جمعي باشه

برگشتم . نگاهش کردم و پرسیدم:  كدوم خرد جمعي؟ ..انسان يه موجود حريص و خود خواهه توي اين دنياي تباه شده خرد جمعي كجاس؟حقيقت كجاس؟

هدایت دستهایش را از هر دو طرف باز کرد و گفت:مبارزه ی ما برای آزادیه و چه حقیقتی بالاتر از آزادی؟

دوباره تند گفتم:انسانیت ،آزادی بدون انسانيت  هيچي نيس

آذر که پیشاپیش همه حرکت می کرد ایستاد.هدایت من و من کنان گفت :خب.. بله..  ولی.. منظورم  این نبود

با بی حوصلگی پرسیدم: منظورتون چیه؟ 

هدایت لبخندی زد و گفت: شما ذاتا" یه مبارزین هم باهوشین . هم  قاطعیت دارین.

لبخندی زدم و گفتم: دست پخت خوبی هم دارم مخصوصا"  پیتزا  و لازانیا رو عالی درست می کنم!

هدایت سری تکان داد و گفت: خواهش کنم کمی جدی باشین ..به نظرم شما می تونین یه مبارز سیاسی کامل باشین ..نظرتون چیه؟

آذراز دور  داد زد :هدایت ..هدایت ..

هدایت دست ها را دور دهانش گذاشت و داد زد:الآن میام

برگشت و پرسید :. نظرتون چیه؟

نگاش نکردم . ایستادم . اون پائین روستا رو می دیدم . قشنگ بود.خیلی قشنگ.هدایت دوباره پرسید:خب نگفتین؟نظرتون چیه؟

بی آن که چشم از روستا بردارم پرسیدم:  نظرم در مورد چی چیه؟ حرفای شما یا عقیده ی  خودم؟

هدایت مثل دلال های اتومبیل دسته دوم  به هنگام فروش اتومبیل های قراضه با لحنی آرام و حق به جانب به من  گفت: می تونین زندگی چریکی رو تجربه کنین یه زندگی تیمی ..

راه افتادم و از کنارش گذشتم.بازم پرسید: چرا چیزی نمی گین؟

 

هنوز پشت سرم بود که پرسیدم:چرا اینا رو از من می پرسین؟ شنیده بودم ارتقاء رده در سازمان سخته ولی شما خیلی ساده دارین از من دعوت می کنین   وارد بخش اصلی تشکیلات بشم..این منطقی نیست. هست؟

هدایت لاله ی گوشش را خاراند و گفت:اطلاعات خیلی خوبی دارین ..سازمان رو  کامل می شناسین

لبخند زدم و گفتم: نه خیلی چیزا رو هنوز نمی دونم . دیروز یه چیزی شنیدم می خوام برام  توضیح بدین

دوباره به گلی که در دستم بود نگاه کردم و پرسیدم:ازدواج ایدئولوژیک یعنی چی؟

هدایت که  ته مانده ی خنده بر لبش بود گفت: گفتم که باهوشی ..

گفتم:خودم  مي دونم..خب جواب سئوال من چی شد؟

هدایت با همان لحن دلال اتومبیل ادامه داد: در حال حاضر مبارزه بيش از هر چيزي اهميت داره اين دستور سازمانه

پرسیدم : و هدف وسيله رو توجيه مي كنه!

هدایت چیزی نگفت. صدایم را بالا بردم و پرسیدم:روابط رومانتيك در بستر ايدئولوژيک ...توضيح از اين واضح تر؟

هدایت تند و عصبی به اطراف نگاهی انداخت و همان طور که سرش پائین بود گفت: شما بدبین و عصبی هستین . لبته  سوء تفاهم نشه ..

گل را بوئیدم . بوی علف می داد  .گفتم: مي شه درك كرد

هدایت که سر به زیر کنارم قدم می زد پرسید:چرا وارد فاز سیاسی نظامی نمی شین؟

گفتم: چون نه به خونه ی تیمی اعتقاددارم و نه به میارزه ی مسلحانه!

هدایت باز ادامه داد:.فکرش رو بکنین.یه زندگی مخفی برای آزادی.

دوباره ایستادم . هدایت هم ایستاد .گفتم:و روابط خاص براي اهداف انقلابي !؟

هوا گرم بود.هدایت  دستی به  صورت عرق کشیده اش کشید و گفت: توضيح مي دم

شوری عرق را در چشمم احساس کردم . هوا داغ شده بود . پرسیدم:راستي شما طلاق ايدئولوژيك هم دارين ؟ و  ماه عسل  ايدئولوژيك مثلا"؟

آذر از دور دست تکان  داد  و داد زد:هی.. هدایت ..هی..بیا

گفتم:مثل این که یکی کارتون داره

برگشت و داد زد: الآن میام

رو به من کرد و گفت:باید توضيح بدم

گرما کلافه ام کرده بود. به هدایت گفتم: بذارين اول من توضيح بدم..شما یه چيز كم دارين

لبخند زد و پرسید: چي؟

دستی به پیشانی عرق کرده ام کشیدم و گفتم:ادب و نزاکت ..ا..ببخشید ،  دو تا شد!

لبخند از  روی لبانش  محو شد و با لحنی رسمی گفت:توهین شما رو ندیده می گیرم

آذر به طرفمان می آمد . هدایت رو به من ایستاده بود و متوجه نزدیک شدن آذر  نبود.هدایت با لحن کینه توزانه ای گفت:دیگه دارین تند می رین .اين طرز برخورد شما رو از طرف سازمان طرد می کنه

.پرسیدم: يه تهديد دوستانه؟

هدایت مکثی کرد و گفت: نه ، شاید یه هشدار ساده و صمیمی

سر تکان دادم . به چشمان بی قرار و کوچکش خیره شدم و گفتم:حالایه هشدار غیر دوستانه . تنهام بذارین

آذر دست بر شانه ی هدایت گذاشت : چرا نمیای ؟ یه ساعته دارم صدات می زنم

هدایت دستپاچه برگشت و پرسید:چی شده؟

آذر آهی کشید و گفت:یه ساعته دارم داد می زنم . بیا دیگه می خوام یه چیزی بهت بگم

هدایت ببخشیدی گفت وبا آذر  رفت. گل وحشی توی دستم له شده بود . انداختمش دور.وقتی رسیدیم پائین راننده هنوز خواب بود. ناهار رو زیر سایه ی درخت خوردیم.چند بچه ی قد و نیم قد ما را دوره کرده بودند.یکی از پسر ها غذاش رو به بچه ها داد.

- چرا غذا تو نمی خوری؟

-اشتها ندارم

نسرین خندید و گفت: همه از گشنگی غش و ضعف رفتن بعد تو اشتها نداری

یکی از پسر بچه ها چهار زانو نشسته بود و خیره خیره غذا خوردن آن ها  را نگاه می کرد. به نسرین گفتم: غذامو می دی به اون بچه ها؟

نسرین لقمه  در دهانش بود . به تندی لقمه را قورت داد و پرسید:نگران اونائی؟بابا غذاتو بخور هر چی اضافه بیاد نصیب اونا می شه.

ظرف غذا رو به طرفش گرفتم و گفتم: خب اینم اضافه اومده

با دلخوری پرسید:خودت چرا نمی دی؟

گفتم : نمی تونم ناراحتم می کنه

  بعد از خوردن غذا  قرار شد همه نیم ساعتی استراحت کنند .می دونی مامان دلم می خواست تمام ده را می گشتم ولی تنهائی نمی شد . می ترسیدم . هر از گاهی یکی دو تا از زن و مردهای روستا از میدان خاکی ده رد می شدند و  جوری نگاهمان می کردند که می ترسیدم . یک  حس غریبه گی در  چشمهایشان برق می زد.   کمی که گذشت اسد ،سیاوش ، سمیر و هدایت يواش يواش شروع كردند به بحث و جدل سیاسی  اولش معمولی بود ولی بعد صداهایشان  بالا رفت.صورتهایشان گر گرفت.رگ گردنشان ورم کرد و بریده بریده حرف زدند.حرف که نه، داد زدند.

اسد گفت:عاقلانه نیس

هدایت داد زد:چی عاقلانه اس ؟ سازش؟

اسد هم ايستاد حالا رو در رو شده بودند.هدایت زیر درخت ایستاده بود .اسد در آفتاب .هدایت عصبانی شده بود.اسد پرسید :چرا سازش؟ از مواضع خودمون دفاع می کنیم

هدایت باز هم فریاد کشید: حکومت رو از ما گرفتن؟ساختمان کوچه ی نوبهار رو ازما گرفتن حالا هم که می خوان دفتر سازمان رو ببندن .نمی فهمی؟ دارن مارو حذف می کنن

اسد پرسید:ببین تو از چی می ترسی؟

هدایت دست هایش را از هر دو طرف باز کرد و فریاد زد:ترس؟میلیشیا افتخار ملته ما فدا می شیم تا مردم  آزاد باشن

اسد گقت:باید پایگاههای مردمی رو تقویت کنیم

هدایت به دست به اسد اشاره کرد و داد زد:تو چی می دونی آقا؟ ها؟.. تو چی می دونی اسد؟کدوم مردم؟  مردمی که شعور سیاسی ندارن چه حمایتی از من و تو می کنن؟

بچه هاي روستائي  بر و بر نگاهشان مي كردند يكي دو تايشان پقي زدند زير خنده

اسد گفت: این  حماقته  یه..

هدایت حرف اسد را قطع کرد و گفت:تو نمی فهمی ..نمی دونی مبارزه یعنی چی؟ تو..

آذر بلند شد و كنار هدايت ايستاد.اسد با ناراحتی ادامه داد:من چی ؟ من ؟ .. سازمان  وارد یه بازی خطرناک شده..من می گم..

آذر داد زد:تو کی هستی که به تئوری  سازمان انتقاد می کنی؟ مطمئنم تا حالا یه بار هم کتابای" تبیین جهان" رو کامل نخوندی..

اسد فریاد زد: مشکل سازمان اشتباهات استراتژیکه..مشکل اصلی تئوری های سطحی و عجولانه اس..

هدایت داد زد: مبارزه هنوز تموم نشده

نسرين هاج و واج نگاهشان مي كرد .اسد گفت:مسئله شکل مبارزه اس..باید پایگاه مردمی رو تقویت کنیم و گرنه ما نمی..

هدایت مشت خود را در هوا تکان داد و گفت فریاد زد:ما می جنگیم

آذر هم حرکت هدایت را تکرار کردو فریاد کشید:ما می جنگیم

سیاوش و سمیر هم فریاد زدند: ما می جنگیم

نسرین هم جیغ زد :ما می جنگیم!

اسد همه را نگاه کرد . چند لحظه ای ساکت ماند و بعد گفت:اگه به اسلحه دست بزنیم ..فقط یه حرکت نظامی کافیه تا..

هدایت داد زد: تا جائی که می شه دشمنای مردم رو از بین می بریم

اسد ادامه داد:حذف می شیم .. از بین می ریم ..چیزی از سازمان باقی نمی مونه

هدایت با صدائی بلند قهقهه زد و گفت: توچی می دونی اسد؟ ها؟ نکنه باورت شده یه مبارز کار کشته ای؟ ها؟ اسد     نمی فهمی؟ این دستور سازمانه..

اسد زیر لب گفت:این کار  جواب نمی ده

آذر داد زد: می ترسی مگه نه؟

آذر خشمگين و عصبي به نظر مي رسيد .شانه به شانه ي هدايت ايستاده بود و خيره خيره اسد را نگاه مي كرد.اسد گفت: این جوری پایگاه مردمی رو از دست می دیم

هدایت گفت:تو سازش کاری ..اگه نخوام بگم خائن

اسد چيزي زير لب گفت و  رفت .هدایت که به درخت تکیه زده بود داد زد: کجا اسد؟ تو واسه چی بین بچه ها اختلاف ایجاد می کنی ؟از کجا دستور می گیری ؟ها؟ تفرقه به نفع کی تموم می شه ؟  ها؟ جواب بده

آذر دست بر شانه ی هدایت گذاشت و  زير گوشش نجوا كرد:ولش كن بذار بره گم بشه

هدایت به آرامی گفت:داره ذهن بچه ها رو خراب مي كنه

رو به بقيه كرد و ادامه داد: دیدین؟ ضعف مبارزاتی رو دیدین؟ ..یکی اش هم همینه دیگه ..ممکنه بعضی نیروها ی اکتیو تحت شرایطی مثلا" زندان اینآکتیوبشن..این قبیل نیرو ها برای گروه مشکل ایجاد میکنن حتی ممکنه تبدیل به عناصری نامطلوب بشن.

منم  بلند شدم و رفتم .هدایت پرسید: کجا پندار؟

گفتم : میرم دنبالش

هدایت گفت:  بمون اینجا

پرسیدم:خواهش بود یا دستور؟

هدایت گفت:هیچ کدوم. اسمش رو بذار یه پیشنهاد دلسوزانه

چیزی نگفتم و رفتم.روستا خلوت بود .اصلا" نمی دانم آن جا روستا بود یا چند  باغ به هم چسبیده؟کمی بعد از چند کوچه ی کاهگلی که گذشتم  دیدمش .وسط  کوچه  زیر درخت گردو نشسته بود.کنار  نهر آب. سلام کردم.چیزی نگفت .سرش را پائین  انداخته بود و به چیزی توجه نداشت .  چشم دوخته بود به خزه های داخل نهر که  انگار گیسوی سبز رنگ زنی در دست آب تکان می خورد. کنارش روی زمین نشستم.زیر چشمی نگاهش می کردم. ساکت بود و حرفی نمی زد . گفتم:بچه که بودم  هر شب مادرم برام قصه می گفت ولی نه از اون قصه های معمولی  نه از هنتزل و گرتل خبری بود ، نه از زیگفرید یا حتی سه بچه خوک .قصه های مادرم  یه جور دیکه بود .قصه ی امیر ارسلان ،ماه پیشونی،شیرین و فرهاد و حکایت ملک مسعود و قلعه ی هزار دروازه.

حالا داشت با تعجب نگاهم می کرد.خنده ام گرفت.اسد هم لبخند زد.میان صدای شر شر نهر ادامه دادم:همیشه فکر می کردم ایران یه افسانه اس..یه سرزمین خیالی که هیچ وقت نمی بینمش...

مشتی خاک برداشتم و نشانش دادم .خاک از بین انگشتانم به پائین می ریخت.زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم: ولی حالا این جاست ..ببین ایناهاش

اسد با تعجب نگاهم کرد و پرسید: ایرانی نیستی؟

لبخند زدم . به خزه ها خیره شدم و گفتم:پدر و مادرم ایرانی ان ولی من ؟ ..

آه كشيدم  و  ادامه دادم: دلم براي اولدن بورگ تنگ شده..

هنوز با تعجب نگاهم می کرد . پرسید:كجا؟

گفتم: اولدن بورگ. زادگاهم . اون جا بيشتر روزاش باروني بود ..

اسد پرسید :اين شهري كه مي گي كجاس؟

-     شمال آلمان ،يه منطقه ي بزرگه .اون جا.روستائي ها بيشتر دامدارن به خصوص پرورش اسب اولدن بورگ به اسب هاش افتخار مي كنه  وقتی  می خواستیم برگردیم ایران  خیلی ها مخالف بودن . ولی مادرم  می خواست برگرده ..وقتی برگشتیم ایران انقلاب  پيروز شده بود و بعدش هم جنگ شد..خسته ام .می خوام برگردم  .

- پدرت چی اون موافق بود؟

- اون باعث همه ي اين بدبختي هاس .حالا با يه مو بور احمق زندگي مي كنه

- اونجا چیکار می کردی؟

-  درس می خوندم ..رشته ی موسیقی ..بتهوون ، باخ ، موتسارت داشتم خودمو آماده مي کردم قرار بود   اجرا داشته باشم توی آمفی تئاتر دانشکده پیانو کنسرتو شماره ی پنج جی ماژور...ديروز از ديتر،همکلاسی ام  ، نامه داشتم نوشته بود اسم گروه موسيقي دانشكده  رو انتخاب  كرده قرار بود منم با اوناباشم ولي حالا چي؟!...تنها دلخوشي ام شده چند تا نوار كاست كه شب و روز م رو پر مي كنه باخ ، شوپن ،كورساكف و موتسارت، موتسارت نابغه بود

اسد گفت:ویوالدی رو بیشتر دوست دارم

جا خوردم . رو به اسد کردم پرسیدم: می شناسی؟ شوخي می کني. آره؟ می شناسیش؟

 چیزی نگفت اما لبخند زد . خندیدم . اسد هم خندید ریز و زیر لب.آه كشيدم و پرسيدم:  مسخره اس نه؟

رو به من كرد و گفت: چی مسخره اس؟

گفتم: وسط یه روستای دور افتاده میون جنگ و خفقان وبگیر و ببند سیاسی ما داریم ازاولدن بورگ و  موتسارت و شوپن و ویوالدی حرف می زنیم.این یعنی چی؟

لبخند زد و گفت:یعنی زندگی

به آسمان آبي و چند لكه ابري كه بين زمين و آسمان معلق بودند نگاهي انداختم و گقتم:زندگي، هوم م م ..مي دوني هنوز مي تونم اونجا رو حس كنم بوي علفزار بارون خورده .بوي ترش جنگل كاج بعضي وقتا توي راه مدرسه سنجاب       مي ديدم حتي يه بار يه گوزن ديدم باورت مي شه؟ روزاي شنبه روستائي ها مي اومدن توي ميدون اصلي شهر اون جا يه بازراچه بود غذا هاي محلي درست مي كردن ميگوي بخار پز و سوپ با سوسيس  و سس قارچ.دلم براي اولدن بورگ تنگ شده.

بغض كردم و چيزي نگفتم.اسد آهی کشید و به نقطه ای خیره شد.شر شر جویبار آرامش بخش بود.سرم زير بود و داشتم سنگريزه ها را تماشا مي كردم كه صداي اسد را شنيدم:" بچه که بودیم  توی ده یه معلم تبعیدی داشتیم. خودش  می گفت به من بگین رفیق."

گفتم: آدم جالبی بوده

اسد سرتكان داد و گفت:توی  منطقه مون فقط همین یه مدرسه بود جهان شیر خان پشت باغش یه اتاق بزرگ ساخته بود  نمی دونم چرا ؟ دو سه هفته بعد از مرگش سروکله ی رفیق پیداش شد  می گفتن فراریه ولی بعد که رستم خان گزارش داد فهمیدن  تبعیدیه.می گفتن افسر بوده .

چند  بچه ي قد و نيم قد از كنارمان گذشتند. يكي شان به عمد سنگی بزرگ را داخل نهر انداخت. آب به اطراف پاشيد .من و اسد خيس شديم، خيس و گل آلود . بچه ها پا گذاشتن به فرار. من و اسد به هم نگاه كرديم .لبخند زدم . سرتكان داد. خنديدم اسد هم  خنده اش گرفت.پرسيدم:سخت گیر بود؟

لبخند زد و گفت:نه، . بیشتر برامون قصه می گفت ماهی سیاه کوچولو، پسرک لبو فروش ،کچل کفتر باز و قصه های الدوز  . مخصوصا" الدوز و کلاغ ها ..دلم برای ننه کلاغه می سوخت یا آرزو می کردم یاشار بتونه الدوز رواز دست نامادر ی اش نجات بده

سنگریزه اي  برداشت و به داخل جویبار انداخت.به من نگاه کرد و سر تکان داد.سنگریزه اي  برداشتم   و پرسيدم: خب ؟بعد چي شد؟

اسد ادامه داد:  یه مدت پیشمون موند همون جا می خوابید . توی همون کلاس...باغ جهان شیر آخر آبادی بود ولی  من و رحمان  بعضی شبا براش غذا می بردیم .بابای رحمان از رفیق بدش می اومد نه اینکه ساز می زد محض همون رحمت چشم دیدنش رو نداشت

با تعجب پرسيدم: ساز می زد؟

سر تكان داد و گفت:یه ساز فلزی بود شبیه شیپور

كمي فكر كردم و گفتم:  شاید هورن بوده

اسد گفت: نمی دونم بعضی شبا صداش قاطی شرشر رودخونه از آخر آبادی می اومد

گفتم: ازش نپرسیدی اسم سازش چی بود؟

اسد سنگ ديگري را برداشت و داخل نهر انداخت . كمي مكث كرد و گفت: جواب نمی داد می گفت اسم نداره

پرسيدم: خب بعد؟لابد موسیقی یادتون داد.آره؟

اسد به انتهاي كوچه خيره شده و گفت:قرار بود یادمون بده ولی یه روز غروب دو تا از دوستاش اومدن توی اون جا. با هم حرف زدن . ما داخل کلاس بودیم . اونا بیرون قدم زدن . رفیق ایستاد  و با فریاد گفت: من این جا می مونم  و بعد به کلاس اشاره کرد اونا رفتن ولی  اخلاق رفیق عوض شد . دیگه نمی خندید و برامون قصه تعریف نمی کرد .هیچ کدوممون نفهمیدیم قضیه چی بود؟ هیشکی نفهمید..هیشکی

پرسيدم:چی شده بود مگه؟

با صدائي گرفته و خش دار گفت:نمی دونم چش بود؟ یه روز صبح دیدیم رفته بعد ها شنیدیم جسدش رو توی رودخونه ی قره قاج پیدا کردن ...مسخره اس نه؟

پرسیدم: چی مسخره اس؟

زير لب گفت:زندگی

کمی که گذشت اسد پرسید : یه چیزی بپرسم ناراحت نمی شی؟

گفتم: نمی دونم  حالا بگو..

اسد گفت: چرا مثل بقیه نیستی؟

یا لحنی قاصع و جدی گفتم: چون با بقیه فرق دارم!

باتعجب نگاهم کرد .منم نگاهش کردم . خندید منم خنده ام گرفت . هردو حسابی خندیدیم. اسد پرسید : جدی می گی؟

چيزي نگفتم. اسد آهي كشيد و گفت:می تونم یه سئوال بی ربط دیگه بپرسم ؟

باز هم سكوت كردم و چیزی نگفتم.

اسد ادامه داد: البته می تونی جواب ندی

گفتم:بپرس ، دانائی قدرت است!این شعار کالج اولدن بورگه

اسد من و من كنان پرسيد : اسمت ..اسمت چیه ؟ منظورم اينه كه .. ببين ..اسم واقعی

 

از دستپاچگي اش خنده ام گرفت  . اسد هم لبخند زد .نگاهش كه كردم سرش را  زير انداخت . گفتم: مریم ..مریم عاطفی

زير لب گفت: قشنگه

گفتم: ممنون ولی.. چرا اینو پرسیدی؟

چیزی نگفت .هیچی.دیگه باید تمومش کنم .الانه که خاموشی بزنن. دو هفته ی دیگه تولدمه ..این تنها روزیه که تو با من مهربون می شی..مامان اگه نياي ملاقات همين يك سيصد و شصت و پنجم رو هم از دست مي دم ..بیا دیدنم..

تق تق تق....تق تق تق ...

برخورد باطوم به میله ها

فرنگيس كه روي تخت دراز كشيده بود خميازه اي كشيد و گفت:ها .؟

نگهبان با صداي بلند گفت:پاشو ..ملاقاتی داری؟

فرنگيس به زحمت لبه ي تخت نشست و پرسيد:مطمئنی؟

كتايون سرش را از زير پتو بيرون آورد و گفت:يعني کیه ؟

نگهبان داد زد:پاشو بیا ..

 فرنگيس رو به کتی كه روي تخت بالائي خوابيده بود  کرد و گفت:به نظرت کی می تونه باشه؟

كتايون گفت: برو ببین

به تندی از جا بلند شد . دستی به مویش کشید و رو سری را مرتب کرد  و پرسيد: یه کم عجیبه ، نه؟

كتايون به سردي گفت: ممکنه دوباره بخوان جذبمون کنن

فرنگيس ايستاد و گفت: من که فکر نمی کنم کسی رو که تصفیه کرده ن جذب نمی کنن

فرنگيس از سلول بيرون رفت.نگهبان به سمت اتاق ملاقات هدايتش كرد. هردو کنار هم براه افتادند نگهبان بلند قد بود و باریک اندام. آنسوی شیشه مردی میانسال ایستاده بود.فرنگیس  مرد را نگاه کرد. حدود 50 سال ،متوسط ، موهای جو گندمی داشت باصورتی رنگ پریده و  لهجه ی تهرانی،  مرد لبخند زد و به گوشی اشاره کرد . فرنگیس به خود آمد و گوشی را برداشت.

فرنگيس با غريبگي گفت:بازم شما..؟

مرد  ادامه داد:گفته بودم بازم خدمت می رسم مگه نه؟

فرنگيس به مرد زل زد و گفت: ولی من که..

مرد با انگشت به فرنگيس اشاره كرد تا ساكت باشد آن گاه گفت:  راستش  پرونده تون رو خوندم برام جالب بود تصمیم گرفتم وکالتتون رو قبول کنم البته به یه شرط..

هر دو به هم نگاه کردند .مرد لبخند زد و ادامه داد:شما باید یه کاری برامون انجام بدین ..در رابطه با همونی  که قبلا" گفتم.

دوباره به هم خیره شدند . مرد لبخند زد و با لحني بسيار آرام و ملايم گفت:شما یه دخترو خفه کردی .گفتی عاشقش بودی .مگه نه؟...شما احساسات دوگانه ای  دارین ..مشکل شما یه اختلال جسمیه .بذارین کمکتون کنم..شما  می تونین معالجه بشین

فرنگیس صورتش را با هر دو دست پوشاند.مرد همچنان با كلماتي آرام و تسلي بخش ادامه داد: معالجه می شین قول میدم ..ما کمکتون می کنیم و شما هم به ما کمک می کنین..به همین راحتی

فرنگيس بغض كرد و گفت:نمی خواستم خفه اش کنم..فقط ..می خواستم ..

مرد لبخندی زد و گفت:می دونم..شما بیمارین نه جنایتکار.. با یه عمل جراحی مشکل شما حل می شه

فرنگیس زیر لب پرسید: چی می خوای از من؟

مرد به اطراف نگاه کرد و گفت : یه کار کوچیکه ..جزئیات رو بعدا" می گم ..

گوشی را سر جایش گذاشت و رفت.فرنگیس هنوز گوشی در دست  سر جایش نشسته بود.

 

تق تق تق..تق تق تق...

برخورد باتوم به میله های سلول و صدای نگهبان.

-بيا بيرون

مريم چشم باز كرد و پرسيد:ها؟

نگهبان ادامه داد:عاطفي؟ مگه با تو نيستم ...بیا بيرون

مريم دوباره پرسيد:چی شده؟

نگهبان اشاره كرد . مريم ايستاد و با تعجب به نگهبان نگاه  كرد و پرسيد:چی شده؟

از سلول بيرون آمد. نگهبان به آن دو نفري كه كنارش ايستاده بودند گفت:همه جا رو بگردین

مريم پرسيد:صبح شده؟

نگهبان جواب داد:حالا کو تا صبح ؟

 يكي از آن دو نفر از سلول بيرون آمد و دسته كاغذي سياه شده را به نگهبان داد. نگهبان نگاهي به كاغذ ها انداخت و پرسيد:اینا چیه ؟

مريم لبخندي زد و گفت:اینا ؟ نامه اس یه مقدارش هم داستانه

نگهبان زير لب گفت:بذار ببینم

چند صفحه را زير و رو كرد و چند خطي از داستان را خواند.رو به مريم كرد و گفت:تو داستان می نویسی؟

مريم سر تكان داد و گفت:خب اگه فرصت بشه می نویسم

نگهبان دوباره به كاغذ ها نگاهي انداخت و گفت:بذار ببینم چی نوشتی؟

نگهبان شروع به خواندن صفحات پراكنده كرد.

برخورد باطوم به میله ها

مريم چشم باز كرد و پرسيد:ها؟

نگهبان ادامه داد:بیا بيرون

مريم  پرسيد:چی شده؟

از سلول بيرون آمد. نگهبان  گفت:همه جا رو بگردین

مريم پرسيد:صبح شده؟

نگهبان جواب داد:حالا کو تا صبح ؟

. نگهبان نگاهي به كاغذ ها انداخت و پرسيد:اینا چیه ؟

مريم گفت:اینا ؟ نامه اس یه مقدارش هم داستانه

نگهبان چند صفحه را زير و رو كرد و چند خطي از داستان را خواند.رو به مريم كرد و گفت:تو داستان می نویسی؟

مريم  جواب داد:خب اگه فرصت بشه می نویسم

نگهبان دوباره به كاغذ ها نگاهي انداخت و گفت:بذار ببینم چی نوشتی؟

نگهبان شروع به خواندن صفحات پراكنده كرد.

برخورد باطوم به میله ها. برخورد باطوم به میله ها ...باطوم به میله ها ... به میله ها... میله ها.... له ها...له ها...له ها..

 

[ چهارشنبه دهم آبان 1385 ] [ 7:15 ] [ بيژن كيا ] [ ]
ادبیات داستانی

 

ادبیات داستانی

مینی مالیسم جهان داستان نویسی را دگرگون کرده است

از دهه های 70 میلادی به این طرف در داستان نویسی معاصر آمریکا جریاناتی اتفاق افتاد که تاثیرات جانبی آن را ادبیات داستانی جهان و ایران می بینیم. اواخر دهه 60 و اویل دهه 70 میلادی که که جنبش های اجتماعی نوین در امریکای لاتین، آسیا و آفریقا شکل گرفت با پدیده مهاجرت مواجه می شویم. تا این زمان داستان نویسانی که در کشورهای انگلوساکسون باشند و داستان کوتاه بنویسند و نشریات در ادبی آمریکا چاپ کنند بسیار کم داریم. تا این دوره بیشتر نویسندگان آمریکایی هستند که داستان کوتاه می نویسند و اگر هم اروپایی اند ، آن گروهی از نویسندگان هستند که دیگر بومی شده ی آن جغرافیای فرهنگی به شمار می روند. اما ازاین زمان به بعد است جریانی جهانی در ادبیات آغاز می شود.جریان مینی مالیستی در داستان نویسی تاثیرعمده ای در جهان داستان گذاشته است. البته گاهی هم خلط مبحث پیش می آید که داستان هرچه کوتاه تر باشد مینی مالیستی تر است اما در واقع این گونه داستان در توصیف و تشریح مینی مال است.

یکی واقعیت بیرونی و دیگری واقعیت داستانی که  نشأت گرفته از واقعیت بیرونی ست، اما متفاوت از آن است . در واقع مفهوم آشنایی زدایی درهمین جا معنی پیدا می کند و داستان تبدیل به یک واقعیت ویژه می شود.

[ شنبه ششم آبان 1385 ] [ 10:56 ] [ بيژن كيا ] [ ]