
برای قاسم شکری و روزهای خوب اصفهان
از مراسم کتاب سال دفاع مقدس که خلاص شدم قاسم شکری زنگ زد و گفت داره به سمت اصفهان حرکت میکنه. قرار شد اون جا همدیگه رو ببینیم.

تاحالا در این جشنواره شرکت نکرده بودم. راستش خیلی جشنواره ای نیستم.
بعد از تلفن قاسم وسوسه شدم سریع حرکت کنم و از تهران خلاص بشم ولی مگه میشه توی تهرون باشی و به کتابفروشی های خیابان انقلاب سر نزنی. بعدش هم مگه میشه تا میدون انقلاب بری و به موزه ی هنر های معاصر سرک نکشی؟ این جوری بود که من دیر به سمت اصفهان حرکت کردم و به مراسم افتتاحیه نرسیدم.
طرفای ساعت ۹ شب رسیدم هتل.اتاق گرفتم و رفتم رستوران . قاسم یه گوشه منتظر شام نشسته بود. رمان بوی خوش تاریکگی قاسم رو خونده بودنم و میدونستم مقام میاره.بعد از سلام و خوش و بش غذا هم رسید.
به گزارش ايرنا، معاون امور فرهنگي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در آيين اختتاميه اين جايزه گفت: ادبيات داستاني ايران ميتواند يك ادبيات سالم و بدور از جذابيتهاي غير انساني، حقوق انسانها را بيان كند و اين مزيت و توانمندي ميتواند ادبيات داستاني ما را با ساير كشورها متمايز سازد.
در تهران با چند نویسنده در مورد داستان نویسان شیرازی صحبت کردم خیلی ها عقیده داشتند که چهره های جدید زیر سایه ی نویسندگان قدرتمند شیرازی قرار گرفته اند و این می تواند آفتی برای غنای ادبی این شهر باشد.
نبايد به تقليد از ديگران بنويسيم و تقليد از ديگران هدر دادن انرژي و وقت و بدون جذابيت و عدم دستيابي به هدف مطلوب ميباشد. (محسن پرویز معاون امور فرهنگي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي )
پرويز، خاطر نشان كرد: ادبيات داستاني ميتواند دستمايه فيلمها و ساير هنرهاي نمايشي قرار گيرد و استفاده از سبكهايي كه امروز برآمده از سبكهاي سالم هنري نيست پرهيز كنيم زيرا صاحب ادبيات كهن هستيم.
فرض کنید هنوز در رستوران هتل هستیم و داریم شام می خوریم . صحبت آقای محسن پرویزمربوط به مراسم اختتامیه س.
بعد از شام از هتل بیرون آمدیم و کمی قدم زدیم. قاسم از کارهای دیگرش برام گفت.
پرويز افزود: جاي خوشحاليست كهاستانهايي مانند اصفهان با قابليتهاي ارزنده در راستاي تقويت ادبيات داستاني گام بر ميدارند و اهتمام ميورزند.
من واقعا" از خوانندگان وبلاگ عذر خواهی میکنم آقای معاون عجله دارند و زودتر باید به تهران برگردند چون کارهای زیادی است که ایشان باید به رتفق و فتق آن ها بپردازند.
شب های اصفهان زیباست . بخصوص اگر کنار زاینده رود باشی.
مديركل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان اصفهان جايزه ادبي را رويدادي با هدف شناسايي مطلوب ظرفيتهاي ارزشمند حوزه ادبيات داستاني دانست و افزود: رشد قابل توجه تعداد آثار ارسالي به دبيرخانه جشنواره در بخشهاي گوناگون نويد بخش جايگاه اين رويداد در ميان نويسندگان و نوقلمان است.
ببخشید آقای مدیرکل محترم . بگذارید به مراسم اختتامیه برسیم بعد انشاءالله در خدمتتان خواهیم بود.
سيد عليرضا حسيني گفت: اميد است با برگزاري اين جشنواره بتوان گامي در راستاي ارتقاي ادبيات داستاني و بازگشت به هويت اصيل ايراني و اسلامي برداشت.
نه. این دوستان دست بردار نیستند . من باید خلاصه و موجر بنویسم وگرنه مراسم اختتامیه تمام می شود. روز بعد یعنی صبح ژنجشنبه ما را بردند مجتمع فرهنگی فرشچیان که برخلاف کارهای ایشان آن ساختمان معماری مدرنی داشت و صد البته آب نمای دلفریبی برای آن در نظر گرفته شده بود

قرار بود در کارگاهها شرکت کنیم که شرکت نکردیم و در عوض به مغازه ها و پارک حاشیه ای زاینده رود رفتیم.
به گزارش ايرنا، در بخش مجموعه داستان از ميان ۶۱اثر رسيده به دبيرخانه مجموعه داستان "گوساله سرگردان" اثر مجيد قيصري ، "عشق روي چاكراي دوم" از ناتاش اميري و "آن گوشه دنج سمت چپ" نوشته مهدي ربي به ترتيب اول تا سوم شدند.
مجید قیصری؟
بله
مگه داور بخش تکداستان این جشنواره نبود؟
بله بود.چه ربطی داره؟
هیچی ببخشید
در بخش رمان از ميان ۵۱رمان رسيده به دبيرخانه مفيدآقا " نوشته مرتضي كربلايي لو ، كافه پيانو " اثر فرهاد جعفري " ، آخرين سفر زرتشت " از فرهاد كشوري به ترتيب اول تا سوم شدند.
بعد از کارگاهها برگشتیم هتل و آن جا بود که دو چیز را فهمیدیم:
۱- بریانی اسم قشنگی دارد اما طعم خوبی ندارد و با ذائقه ی ما جور نیست.
۲- بخاطر اختلاف نظر بین داوران رمان قاسم برگزیده نشده.
آقای مرتضي كربلايي لو؟!
بله
خب مگه ایشون مدرس کارگاه این جشنواره نبودند؟
چه عیبی داره؟مدرس هست رمان هم مینویسه ایشون.حالا چیزی شده مگه؟
هیچی بازم ببخشید.
همچنين در بخش كودك و نوجوان "من بابام و دماغ بابام" اثر محمدرضا شمس" "پسر كرم بدوش و خندق بلا" از نرگس آبيار و "بچه غول بايد توي مدرسهبماند" نوشته سيد نويد سيدعلي اكبر اول تا سوم شدند.
خدا رو شکر چون من این دوستان را نمیشناسم به همین دلیل متوجه نمیشوم که حق به حقدار رسیده یا نه؟
ششمين جايزه ادبي اصفهان به همت اداره كل فرهنگ و ارشاداسلامي استان اصفهان برگزار شد.
خسته نباشید دوستان اصفهانی
پیتزای دونفره

لبه ی تخت نشسته بود. سیگار ها را یکی یکی روشن می کرد در زیر سیگاری می گذاشت تا آرام وآهسته بسوزند.نسیمی ملایم پرده ی اتاق خواب را پیچ و تاب می داد.اتاق بوی تند سیگار گرفته بود. زن به تصویر نشسته در آینه اش نگاهی انداخت.لبخند زد . انگشتانش را یکی یکی لیس زد . انگشتان خیسش را زیر چشمش کشید تا ریمل پخش شود و اطراف چشمش را سیاه کند. نفسی عمیق کشید. پرده کمی کنار رفته بود و بخشی از برج های شیشه ای و خاکستری آن سوی اتوبان را می توانست ببیند . آفتاب به ارامی پشت ساختمان های خاکستری پنهان می شد که کسی در را باز کرد و رایحه ی ادوکلن بوی تلخ باقی مانده از سیگار های دود شده را کنار زد و دستی بر شانه ی زن نشست.
- هنوزم قهری با من؟
زن چیزی نگفت اما خودش را کنار نکشید. مرد کنار زن نشست و بسته ای کادو پیچ شده را روی زانوان او گذاشت.
- قابل شما رو نداره
زن آه کشید. مرد چشمش به زیر سیگاری افتاد.
- با خودت چیکار کردی؟
زن به آرامی سرش را به سینه ی مرد تکیه داد و گفت: غصه خوردم
مرد زن را در اغوش کشید و گفت: حیف اون چشمای خوشگل نیس؟..
- تحمل دوری ت سخته
مرد گونه ی زن را بوسید و گفت: بریم بیرون شام بخوریم؟
زن لبخند زد و گفت:زنگ بزن یه چیزی بیارن همین جا بخوریم.
مرد باموبایلش شماره ای را میگرفت که به زن نگاه کرد و گفت:کاشکی یه کم از شعور و محبت تو رو اون داشت
- مگه قرار نبود این جا که هستی از زن و بچه ات حرفی نزنی.
- باشه..باشه..دیگه چیزی نمی گم..الو؟ پیتزا بابک.. یه سفارش داشتم . شماره اشتراکمون؟ 405بله ..یه پیتزای دو نفره با سالاد فصل و نوشابه
دیشب برای من معجزه ای کوچک اتفاق افتاد . فیلمی دیدم که نه در آن خون بود و نه خشونت و نه نشانی از سکس آشکار و پنهان بود نه خیانت. دیشب فیلمی دیدم شریف انسانی و امید بخش فیلمی که در کنار نام هائی چون نمایش ترومن، سه گانه ی کیشلوفسکی ، انجمن شاعران مرده دیوار پینک فلوید و ماتریکس 1 در ردیف فیلم های مورد علاقه ام قرار می گیرد.
فیلم حکایت مردی را بازگو می کند که زخم های زندگی اش را به شکل نوای موسیقی در می آورد و مانند نوازنده ای خیابانی آن ترانه ها برای عابرین خسته و کم حوصله می نوازد. آشنائی او با دختری مهاجر تبار شوق تازه ای در وجودش ایجاد می کند ان ها با کمک هم گروهی تشکیل می دهند آلبومی ضبط می کنند اما بعد از اتمام کار علیرغم محبتی که بین آن ها بوجود آمده ناچارند برای حفظ شرافت انسانی و خانوادگی شان هر کدام راه خود را بروند .
زیباست زیباست زیباست...
پس هنوز هم می توان شریف بود. هنوز هم می توان از خودخواهی ها گذشت .تنها توصیفی که میتوان از فیلم داشت این است، فیلمی ساده و صمیمی.«دنیا جای خوبی است و ارزش مبارزه را دارد». هنوز انسانهای هنرمند و شریفی پیدا میشوند که برای رسیدن به کمال هنریاشان تلاش بکنند.
قصه فیلم : انسانهایی که در گیر و دار زندگی و روزمرگی به خلق هنر مشغولاند. پیر پسری که کنار خیابان گیتار میزند و برای دردهای زندگیاش آوازهایی میسازد که تنها سرانجامشان خوانده شدن در کنار خیابان است، برای رهگذرانی که گاهی دلشان برای فریادهای مرد میسوزد و سکهای در جعبه گیتار برایاش میگذارند و میروند. پسر انگیزهای برای ماندگار کردن این موسیقی ندارد و اینجاست که دختر از راه میرسد و به شیوهای ستودنی به مرد انگیزه مبارزه میدهد و مرد مشغول به خلق موسیقی میشود. همان کهن الگوی همیشگی، عشق، انگیزه حرکت قهرمان برای مبارزه میشود. اما دختر هم قصه خود را دارد. فرزند یک ویلون زن ِمهاجر که با مادر و فرزندش زندگی میکند و آرزوی داشتن یک پیانو را دارد. این دو آدمهای تنهای قصه هستند که میان آن پیادهروهای شلوغ شهر همدیگر را یافتهاند. داستان دارای الگوهای ساده بسیار روایت شدهای است که دراین جا به غیردراماتیکترین شیوه ممکن پرداخت شده است. این دو به هم علاقهمند میشوند و شور ِبودنشان با هم سبب خلق اثری جدید میشود.

فیلم شیوهای مستند گونه دارد و استفاده از نابازیگرها غلظت این شیوه را بیشتر هم میکند. البته استفاده کارگردان از بداهه پردازی و باز گذاشتن دست بازیگرانش سبب شده است فیلم در جریان سیال روایت خود قرار بگیرد و هر چند از چارچوبهای روایت قصه بیرون نمیرود، اما ساختار گرهافکنی و گشایش آن را میشکند و اجازه میدهد که تماشاگر در بیشتر تصاویر خودش و زندگیاش را ببیند. فیلم سهل و ممتنع است، اما این ویژگی به معنای رها کردن فیلم به حال خود آنچنان که در فیلمهای جشنوارهای خودمان به کرات دیدهایم نیست. سهل و ممتنع است چون خالق اثر تصمیم گرفته است درخلاف جریان مرسوم سینما و داستانگویی خاص هالیوودی حرکت کند. نمونه این بداهه پردازی را میتوان در سکانس اتوبوس سواری دو شخصیت فیلم دید، جایی که پسر در حال تعریف کردن داستان زندگیاش کلمه نامربوطی به کار میبرد و دوربین در طول صندلیهای اتوبوس به شیوه استدی کم عقب میآید و واکنش پیرزنی را به حرفهای شوخ طبعانه پسر نشان میدهد.
«Once» نه تنها در نسبتاش با سینمای جهان حتی در نسبتاش با سینمای ما نیز فیلم شریفی است. معصومیت و صداقتی که در تکتک نماها به چشم میآید نه در شیوه مستندگونه فیلم که از شیوه نگریستن هنرمندان خالق داستان به جهان نشأت میگیرد. نگاهی که هنوز به زندگی انسان امیدوار است و در این بین ما را هم در تجربه شگفتانگیزش شریک میکند که در این روزگاری که نا امید و سیاهی همه جا را فراگرفته میتوان به خوب بودن انسانها امید داشت.
فيلم را حتما" ببينيد
I don't know you
But I want you
All the more for that
Words fall through me
And always fool me
And I can't react
And games that never amount
To more than they're meant
Will play themselves out
Take this sinking boat and point it home
We've still got time
Raise your hopeful voice you have a choice
You'll make it now
Falling slowly, eyes that know me
And I can't go back
Moods that take me and erase me
And I'm painted black
You have suffered enough
And warred with yourself
It's time that you won
Take this sinking boat and point it home
We've still got time
Raise your hopeful voice you had a choice
You've made it now
Falling slowly sing your melody
I'll sing along

-اجازه می دین کمکتون کنم؟
ـ خودم میتونم.
ـ سنگينه. اذيت میشيد.
- چیزی نیس. خودم میبرم. تا خوابگاه راهی نمونده.
ـ این سربالائی همین جوری هم نفس گیره. نترسيد، نمیذارم مثل ِ رمان های ویکتوریائی بشه !
دختر چیزی نگفت . پسر ساک سرخ رنگ را برداشت و با چند قدم فاصله دنبال دختر براه افتاد.خیابان شیب تندی داشت و پسر به نفس نفس افتاد.
ـ میتونم بدونم توش چيه؟
- سنگینه. نه؟
- نه خیلی ولی فکر کنم توش کتاب باشه
ـ کتابه. اذیت شدین.البته خودتون اصرار کردین.
ـ اين همه کتاب رو چهجوری می خواستید ببريد؟
ـ به چه جوری بردنش فکر نکرده بودم .
ـ پس حق داشتم کمکتون کنم
ساک را زمین گذاشت تا نفسی تازه کند . دختر هم ایستاد. رو به او کرد و گفت:چرا گفتيد نمیذاريد مثل رمان های ویکتوریائی بشه؟
ـ هه! خوب ديگه. توی این کتابا يه دختر ی کمک می خواد. یا وسايلش زیاده و پخش ِ زمين میشه يا کسی می خواد اذیتش کنه . اون وقت، يه پسر میآد و کمکش میکنه یا نجاتش می ده. بعدش هم که معلومه خب.. اون دوتاعاشق هم میشن و موقع خداحافظی، پيشنهاد ازدواج مطرح می شه و بقیه اش هم اظهر من الشمسه.
- این که شد مثل سریال های صدا و سیمای خودمون
-آره از همین ملودرام های احمقانه
- بنظرم نسل اینجور عشق و عاشقی ها تموم شده
- خب بهتر که تموم شده وقتی من اگه این سریال های بی سر و ته رو ببینم عصبی میشم . بنظرم این کارگردانا دارن به شعورم توهین می کنن.
- چرا؟
- خب اینا یه الگوی همیشگب دارن یه دختر و پسر به محض این که در جائی با هم همکار بشن و یا در ساختمانی سامن باشن زود عاشق میشن و آخرش هم با یه مجلس عروسی سر و ته این فیلما به هم میاد . احمقانه نیس؟ انگار که ما ایرونی ها نمی تونیم روابط انسانی داشته باشیم و روابطمون فقط رومانتیک و عشقولانه اس.این توهینه . فرهنگ ما خیلی وسیع تر و عمیقتر از این بچه بازی هاس.
ـ شما بايد نويسنده میشدید.
ـ خوب آره. بعضی وقتا یه چیزائی خط خطی می کنم . راستی اگه اشتباه نکنم من شما رو با برو بچه های تئاتر دیده ام . درسته؟
- منم یه کم بلدم خط خطی کنم.براشون نمایشنامه می نویسم.
- چه خوب.من وبلاگ دارم . خوشحال میشم .سربزنین و کامنت بذارین. فکر می کنم این که من شما رو دیدم و ساک رو ازتون گرفتم خیلی هم تصادفی نیس.
پسر که از سنگینی ساک کج و کوله راه میرفت نفس نفس زنان ادامه داد:فلسفه بافی نمی کنم . احساسم اینه که یه نیروئی خیلی از اتفاقات زندگی آدمارو شکل میده که ما اسمش رو به غلط می ذاریم تصادف اما کائنات بی هدف نیست . یه جور شعور کیهانی بر زندگی انسان ها حاکمه.
- شما بايد فيلسوف میشدین.خوابگاه من اونه..
از خیابان فاصله گرفتند از راه باریکی میان ردیف درختان کاج و سپیدار می گذشت و تا ساختمان چهار طبقه ی خوابگاه امتداد داشت گذشتند.
ـ ممنون . لطف کردین. از این جا به بعد خودم میبرم
- خسته میشین.
- ممنون ولی کافیه . خیلی کمکم کردین
- بذارین تا دم در خوابگاه براتون بیارم
- نه ممنونم
- این چند قدم رو هم میارم براتون
- کمکم نکن . خواهش میکنم
- باشه.خب بذارین آدرس وبلاگم رو براتون بنویسم.
بی آن که منتظر عکس العمل دختر بماند . از جیبش کارت ویزیتی در اورد و نشانی وبلگش را پشت کارت نوشت.
- من آراد هستم. آراد مسروری
ـ ژیلا هستم.
ـ میدونم.
ـ میدونین؟
ـ خوب آره. چندبار بچه های گروه صدات میکردن، شنيدم.
ـ ديگه چی میدونین؟
ـ چيز زيادی نمیدونم. رشته تون زبان شناسیه. سمنانی هستین و پدرتون آرشیتکته
ـ بنظرم زیادی می دونین
ـ ناراحت شدین؟
ـ نه، نه! از سیگاری بودنت ناراحتم.
ـ بوی سيگار میدم؟
ـ نه. ديده بودمت که سيگار میکشي.
میخوای مثل توی اين فیلم های آبکی سيگارم رو در بيارم و زیر پام له کنم؟
ـ به شرطی اون بسته ی سیگاری که توی جورابتو رو هم مچاله ش کنی.
ـ شما خیلی زرنگین.
- به من بگی تیز بین بیشتر خوشم میاد. خب دیگه . ممنون و خداحافظ.
- ببخشید یه لحظه . خواهش می کنم.
دختر ساک را زمین گذاشت.
- بفرمائید.
- میشه یه روزی شما رو ببینم؟
- که چی بشه؟
که ..که در مورد یه چیزی باهاتون صحبت کنم و نظزرتون رو بپرسم.
در مورد چی؟
خب آینده و زندگی و این حرفا دیگه
پس هنوزم رمان های ویکتوریائی طرفدار داره نه؟
چی؟
ممنون که کمکم کردی ولی دوره ی عشق و عاشقی تموم شده . واقع بین باش.
چطوری؟
خب .به هیچ دختری کمک نکن. هیچوقت . باشه؟
و بی آن که منتظر جواب پسر بماند ساک را برداشت و به سمت خوابگاه رفت.
I KEEP FALLING ON MY FACE NO MATTER HOW I TRY
BUT YOU ARE HERE TO PICK ME UP AND SET ME ON THE PATH
THAT LEADS ME TO YOUR RIGHTOUSNESS AND I WILL NOT LOOK BACK!

I NEED YOU...YOU'RE MY SECURITY
I NEED YOU...YOU'RE MY PROSPERITY
I NEED YOU...YOU ARE MY SOLID GROUND
I NEED YOU...YOU ARE THE HOPE I'VE FOUND
THERE'S SO MUCH WRONG THAT I HAVE DONE IT HAUNTS ME STILL TODAY
AND THOUGH I KNOW WITHIN MY HEART YOUR BLOOD WASHED IT AWAY
SATAN TRIES TO USE THOSE THINGS TO HURT ME YET AGAIN
BUT I STAND FIRM ON JESUS' NAME MY FAITH SECURE IN HIM!
I NEED YOU...YOU ARE THE ONE I LOVE
I NEED YOU...YOU ARE THE ONE I SERVE
I NEED YOU...I NEED YOU EVERYDAY
I NEED YOU...NEED YOU TO LEAD THE WAY
I NEED YOU...


مرخصی از بهشت

زن پدال گاز را تا آخر فشار داد . اتومبیل زوزه کشید و از جا کنده شد . عقربه ی سرعت سنج بی وقفه اعدادی بیشتر را نشان می داد.بزرگراه تمامی نداشت و او دیوانه وار تند می راند. زیر چشمی به مرد نگاهی انداخت. به این امید که شاید تکانی به خودش بدهد .فریادی بزند یا او را نگاه کند اما مرد ساکت و آرام به انتهای بزرگراه خیره شده بود.
- نمی خوای چیزی بگی؟
مرد شیشه را تا نصفه پائین کشید و باد در موهای سفید و خاکستری اش پیچید.
- اونا راست میگن که هیچی یادت نمی یاد؟
مرد تسبيح دانه درشت ياقوت را از جیب کتش در آورد و با انگشتان زمخت و مردانه اش دانه هاي ياقوتی آن را جابجا کرد و زير لب ذکر گفت.زن سرفه کرد و ماسکرا دوباره روی دهانش گذاشت.
- شیشه رو بکش بالا هوا کثیفه. کمربندت رو ببند ممکنه آخرین ماشین سواری مون باشه
مرد چیزی نگفت اما دانه های یاقوتی رنگ با شتاب بیشتری از زیر انگشتانش رد می شد.
-آقا امیر می شه نگام کنی؟ یه نظر حلاله دیگه مگه نه؟
مرد زیر چشمی زن را نگاه کرد و بعد دوباره به دانه های سرخ تسبیح خیره شد.
- نمی خوای چیزی بگی؟
اتومبیل پشت چراغ قرمز توقف کرد.
- خیلی پیر و شکسته شدم . نه؟
مرد دوباره و این دفعه با جسارتی بیشتر نگاه کرد.خم شد طرف صندلي زن . لحظه ای مکث کرد. زن بی اختیار خودش را کمی عقب کشید . مرد نگاهش را از زن دزدید و زبانه ی فلزی کمربند ايمني اش درقفل فرو کرد. رو برگرداند و به چراغ قرمز و زمان سنجی که شمارش معکوس ثانیه ها را نشان می داد خیره شد. هفده..شانزده.پانزده...
زن نفسی عمیق کشید و گفت: هنوزم غیر قابل پیش بینی هستی!
مرد چیزی نگفت.
- از چراغ قرمز خوشت میاد؟ سرعت آدم رو می گیره. مجبورت می کنه بایستی .از خودت بپرسی کجا داری میری؟از کدوم مسیر بری بهتره؟بیشتر آدما از چراغ قرمز بدشون میاد . من می گم چراغ قرمز معنی اش توقف نیست. یه جور تحلیله از مسیری که رفتی و راهی که باید بری. اینجوری بهتر می تونی حرکتت رو از نو شروع کنی. تو ...امیرخان چراغ قرمز من بودی.
مرد دستی به موهاي خاکستری و ماشین شده اش کشید. زن لبخند زد و گفت: موهاتو ماشین کردی شبیه کهنه سربازا شدی.
نگاه زن روی حلقه ی ازدواج مرد ثابت ماند. چراغ سبز شد و اتومبیل با سرعت براه افتاد.بزرگراه چمران خلوت بود و اتومبیل سایر ماشین ها را یکی بعد از دیگری پشت سر می گذاشت.
- مدیر آسایشگاه می گفت فراموشی داری. آلزایمر گرفتی امیر؟
مرد ساکت بود و تسبيح مي چرخاند.
- روز بمباران یادت مونده؟ منو چی؟ یادت هست؟
.دانه های درشت تسبیح تند تند از زیر انگشتان مرد رد می شدند.
- فکر کردی من این حرفا رو باور می کنم؟
مرد رو برگرداند و به ساختمان های مرتفع کنار بزرگراه نگاه کرد.
- اولش فکر کردیم راکت زدن..
زمین لرزید. به گوشه ای پرتاب شد. شیشه ها جیغ کشیدند و تکه تکه شدند.
گیج بود به زحمت دستش را به تخت فلزی درمانگاه گرفت و ایستاد . اتاق دور سرش می چرخید و گوشش وزوز شدیدی داشت.دستی به پیشانی اش کشید . انگشتانش لزج شدند و سرخ.
کسی زیر بغلش را گرفت .
- حالتون خوبه دکتر ؟
- خوبم . ممنونم خودم می تونم
مرد جوان دکتر را از آن جا بیرون برد. هر دو از راهروئی که پرشده بود از ترسو جیغ و فریاد گذشتند.
- زخمی شدین؟
- چیزی نیس . سرم . سرگیجه دارم .
دکتر را همان جا در محوطه ی چمن خیابان خواباند
- به خانم مرادپور خبر میدم
و با عجله رفت تا به بقیه کمک کند.
- شیمیائی زده بودن..
هنوز همان جا دراز کشیده بود. دودی سفید از کوچه ی پشتی بالا می آمد و بوی تند سیرحال همه را بهم می زد.
- چی شده ؟خوبی؟
دکتر سر تکان داد.سعی کرد لبخند بزند.
- اینو بزن.
- یه پرستار ماسکش رو داد به شما آقای دکتر امیدی. اونو یادت میاد؟
دکتر آه کشید. لحظه ای به زن نگاه کرد و دوباره به نقطه ای خیره شد.
- منو نمی تونی گول بزنی. یه دفعه گول خوردم..
- چی؟ مسخره اس امیر..کی گفته؟
- ببین عزیزم بخاطر وضعیت تو نمی تونیم بچه دار بشیم . اگه اصرار کنی باید یه بچه ی ناقص رو تحمل کنی.
زن بی آن که سرعت را کم کند به دکتر نگاهی انداخت و گفت: وقتی گفتی نمی تونم بچه دار بشم دنیا روی سرم خراب شد.
دکتر سرش را زیر انداخت. دانه های تسبیح از نفس افتادند. زن گوشه ی لبش را دندان گرفت.
- از فرشته خانم چه خبر؟
مرد زیر لب گفت: هیچی
- پس اون حلقه چيه دستت؟
مرد سر بلند کرد.به دست چپش نگاهی انداخت.لبخند زد.حلقه را در انگشتش چرخاند و به روبرو خیره شد.
- سراغت رو می گیره؟ میاد آسایشگاه دیدنت؟
- نه
اتومبیل گوشه ای توقف کرد. زن رو به دکتر کرد و گفت: جدی؟ فکر می کردم همسر دوم شما خیلی مهربونه. یعنی خودتون این طور می گفتین. بچه هم دارین؟
دکتر به زن نگاه کرد و گفت: بد کردم باتو ..میتونستم حداقل طلاقت بدم ولی..
زن لبخند زد و گفته: لابد به من علاقه داشتی. نه؟ تو بیست ساله که سراغی از من نگرفتی ولی وقتی شنیدم بردنت آسایشگاه سالمندان دلم سوخت مدیر آسایشگاه نمی دونست من زن اولت هستم . اصلا" باورش نمی شد که
آهی کشید و ادامه داد: ... ما می تونستیم زن و شوهر خوشبختی باشیم ..ولی تو نخواستی..
کنار بزرگراه اتومبیلی توقف کرده بود. زنی که پشت فرمان نشسته بود اشک میریخت و مردی که کنارش بود با بغض به کوههای خفته در ابر خیره شده بود.
VERSE 1
I will pursue You with all my heart
Maker of men my one love
Passion of my heart
Desire of the Ages
Waken my heart to Your love
Waken my heart to Your love
Passionate pursuit
Of Your presence
(repeat)
VERSE 2
I will pursue You with all my heart
Dweller of men my own heart
Passionate pursuit
Delight of the Ages
Waken my heart to Your love
Waken my heart to Your love
VERSE 3
I will pursue You to know You more
One dream, one hope
My one reward
Trophy of my heart
My treasure forever
Always and ever to be
Always and ever to be


زنگ زدند و گفتند بروم تهران برای شرکت در مراسم انتخاب 
بعد از ظهر دوشنبه با عجله وسایلم و پیچیدم. بلیط گرفتم و از ترمینال کاراندیش به سمت تهران براه افتادم.زروز بعد با چند تماس تلفنی به دوستانم محل اسکان را ژیدا کردم. سید محمد امین جعفری و آقای هوشمند از چند روز قبل به تهران آمده بودند. من هم در همان اتاف۱۱۰ ساکن شدم.
بعد از صرف ناهار با سید رفتیم نمایشگاه نشریات و بعدش هم خودمان را به محل برگزاری مراسم رساندیم.اکبر صحرائی هم آن جا بود.
در گروه خاطرات خود نوشت، كتابهاي "نوشتم تا بماند" (شامل يادداشتهاي روزانه آيتالله غلامحسين جمي در جنگ) به اهتمام محسن كاظمي، "جادههاي خلوت جنگ" اثر محسن مطلق و "حماسه مجيد" به قلم مجيد عربزاده، به ترتيب رتبههاي اول تا سوم را به خود اختصاص دادند.
فکر کنم تمامی داوران از تهران بودند و دیدگاه داوران بیش از حد به هم شبیه بود.
.
در گروه خاطرات ديگرنوشت، كتاب "دسته يك" نوشته اصغر كاظمي، اول و كتابهاي "اهتزاز در زنجير" نوشته مرتضي سلطاني و "آخرين شليك" اثر سيد قاسم ياحسيني، به صورت مشترك سوم شدند.
یکی از معضلات فرهنگی ما شاید همین بسته بودن نقاط استراتژیک و مراکز تصمیم گیری فرهنگی باشد. این می تواند به تصلب شرائین فرهنگ و هنر کشور منجر شود.
در گروه خاطرات ديگرنوشت، از كتابهاي "ما همه سرباز بوديم" نوشته زندهياد داوود بختياري دانشور و چاپ انتشارات سوره مهر، "بر سر پيمان" نوشته يادمحمد عربعامري و چاپ انتشارات زمزم هدايت و "هان شماها نامتان جاويد" اثر مهدي دادجو و چاپ نشر شاهد تقدير به عمل آمد.
خدا رحمت کند داوود بختیاری زاده را که بی سرو صدا آمد و بی جنجال رفت.
گروه داستان رتبه اول نداشت و كتابهاي "ما از دوكوهه آمديم اينجا غريبيم" نوشته مجيد پورولي كلشتري و چاپ نشر شاهد و "همينجاست" اثر مهدي دهقان نيري و چاپ نشر صرير، به ترتيب دوم و سوم شدند.
این دو کتاب را نخوانده ام بعدا" می خوانم و نظرم را مینویسم.
در همين گروه از كتابهاي "راز ناشناس" به قلم نورالدين آزاد و چاپ نشر شاهد و "ياسر ياسر احمد" نوشته بيژن كيا و چاپ انتشارات رخشيد، تقدير به عمل آمد.

وقتی می خواستم بروم و جایزه را بگیرم متوجه ی شوخ طبعی آقای شمخانی شدم .
گروه زندگينامه داستاني رتبههاي اول و دوم نداشت و كتاب "پاي گلدسته كوهستان" اثر نصرتالله محمودزاده و چاپ نشر صرير سوم شد.
نکند داوران این دوره با آقای بنیانیان همشهری بوده اند ؟
در گروه جُنگ و زندگينامه غيرداستاني، كتاب "شيخ شريف" نوشته جواد كامور بخشايش، از انتشارات نشر عروج اول شد. اين گروه رتبههاي دوم و سوم نداشت و تنها از كتاب "مشق بيداري" به قلم طاهره علمي و حسين غفاري و چاپ بنياد شهيد آذربايجان غربي، تقدير به عمل آمد.
شاید هم داوران عزیز مدتی را در اسکاتلند گذرانده اند؟
در گروه تحقيق ادبي فقط از كتابهاي "جنگ از سه ديدگاه" نوشته محمد حنيف و "خاك و خاطره" به قلم احمد دهقان، تقدير شد. اين دو كتاب توسط نشر صرير منتشر شدهاند.
غیبت احمد دهقان حرف ها و نکته هائی داشت که بماند برای بعد.
گروه تحقيق نظامي و سياسي، رتبههاي اول و دوم نداشت و كتاب "ضربت متقابل" نوشته گلعلي بابايي و چاپ نشر مستند سوم شد.
آیا بهنگام داوری آثار باید کتاب های موجود معیار رقابت باشند یا آثار بسیار فاخری که بعنوان الگو هستند و شاید هنوز هم نگاشته نشده باشند؟
در اين گروه از كتابهاي "گزينههاي راهبردي جنگ" اثر محمد دروديان و چاپ مركز مطالعات و تحقيقات جنگ و "اچ ۳؛ بزرگترین و بیسابقهترین عملیات ثبت شده در تاریخ جنگهای هوایی" نوشته عزتالله معظمي گودرزي و چاپ نشر آجا تقدير به عمل آمد.
این برنامه بیشتر تقدیری داشت.رتبه ها کجا رفته اند؟
گروه تحقيق اجتماعي رتبه اول نداشت و كتابهاي "روانشناسي اسارت" نوشته ابوالقاسم عيسي مراد و چاپ انتشارات نورالثقلين و "راهكارهاي حفظ و نشر ارزشهاي دفاعمقدس" نوشته محمد خطيبي كوشكك و چاپ نشر زمزم هدايت، به ترتيب دوم و سوم شدند.
راستی چرا بنیاد حفظآثار و نشر ارزش های دفاع مقدس در شیراز کتابفروشی نداره؟ سیستم توزیع کتاب های بنیاد مطلوب نیست.
در اين گروه از كتاب "سرزمين مقدس" اثر جواد شفيعيان و چاپ نشر دارالهدي تقدير به عمل آمد.
بازم تقدیر تقدیر و تقدیر شاید تقدیر ما چنین بوده که مدام تقدیر شویم.
در گروه هنر فقط از كتابهاي "ترانهاي براي آيدا" اثر حميدرضا نعيمي و چاپ نشر آجا، "خروش لاجوردي" اثر مرتضي اكبري و چاپ انجمن عكاسان انقلاب و دفاع مقدس، "شكوه مقاومت" اثر بيژن كياني و چاپ نشر پيام آزادگان، "شاهدان زمان" اثر مجتبي آقايي و چاپ نشر شاهد و "منتخب آثار مينو امامي" اثر مينو امامي و چاپ انتشارات لكلك تقدير به عمل آمد.
بنظرم میرسد این نوع کتاب ها تعدادشان کم است و باید بیشتر حمایت شوند.
در گروه گرافيك و طراحي جلد، طرح جلدهاي كتابهاي "گوساله سرگردان" اثر مسعود نجابتي و چاپ نشر افق و "وطنم ابراهيم" اثر فرزاد اديبي و چاپ انتشارات خورشيد باران، به صورت مشترك رتبه دوم را كسب كردند و از تصويرگري كتاب "و اين صداي جنگ" اثر علي نامور و چاپ نشر صرير تقدير به عمل آمد.
این گوساله هم عجب بخت و اقبالی دارد طراحی اش این جا جایزه می گیرد و داستان هایش در جایزه ی ادبی اصفهان. بخت خوش است یا چیز دیگر . من نمی دانم.
گروه كتابهاي مستقل شعر رتبه اول نداشت و مجموعه شعرهاي "سرفه خونين در باد" سروده مرتضي حيدري آلكثير و چاپ نشر صرير و "قطاري از جمهوري شهريور" اثر اسماعيل محمدپور و چاپ انتشارات حرف نو، به صورت مشترك دوم و مجموعه شعر "پابرهنه تا ماه" سروده رضا كاظمي، سوم شدند.
جای خیلی از شعرا خالی بود راستی جریان چیست که خیلی ها می آیند اما تک و توکی می مانند؟
در اين گروه از مجموعه شعر "وطنم ابراهيم" سروده محمدرضا سهرابينژاد و چاپ انتشارات خورشيد باران تقدير به عمل آمد.
برنامه دارد خیلی طول میکشد و من دلم می خواهرد بروم بیرون و قدم بزنم.
در گروه گردآوري اشعار، فقط كتاب "ئي باغه سرخه گولان" اثر اسماعيل محمدپور و چاپ انتشارات كتيبه گيل، اول شد و رتبههاي دوم و سوم خالي ماندند.
نه تنها رتبه ها خالی ماندند که وقتی به صندلی ها نگاه کردم .خیلی صندلی را خالی دیدم.
در همين گروه از مجموعه شعرهاي "در صلالت ياران" اثر رحيم زريان و "يوسف نامه" اثر علي رستمي تقدير به عمل آمد. اين دو كتاب توسط نشر صرير منتشر شدهاند.
نشر نشر نشر خب این بخشی از معادله ی کتاب خوانی است قسمت مهم دیگرش این است پخش پخش پخش..
در گروه شعر كودك فقط مجموعه سه جلدي "بوي هلو و باروت"، "كتاب و آب ممنوع!" و "ساعت هفت و ربع" سروده محمد كاظم مزيناني و چاپ نشر شاهد رتبه دوم را كسب كردند.
بنظرم بیشتر باید روی ادبیات کودک و نوجوان کار شود اما نه این که محدود شود به شعر و داستان جای فیلمنامه و نمایشنامه بشدت خالی است.
در گروه داستان كودك از كتابهاي "كاش كمي بزرگتر بودم" اثر اكبر صحرايي و چاپ انتشارات علمي فرهنگي، "نخلي براي تو" نوشته جمالالدين اكرمي و چاپ نشر شاهد،"فرشتههاي زميني" به قلم مسلم ناصري" و چاپ انتشارات پيام آزادگان و "خورشيد زمين" اثر سيد ابراهيم حسيني و چاپ نشر شاهد، تقدير به عمل آمد.
دلم می خواست رتبه بندی می شد . اگر شعار حمایت از کتاب های دفاع مقدس مس دهیم اما به تقدیر نانه دادن کفایت کنیم نتیجه اش چه خواهدئ شد؟ آیا سره از ناسره تشخیص داده خواهد شد؟ و تازه یک سئوال دیگر باقی می ماند . چه کسانی سره را از ناسره تشخیص می دهند؟
در گروه ترجمه فقط از زهرا يزدينژاد مترجم كتاب داستاني "الجسر" نوشته محمد الاسدي و چاپ انتشارات خورشيد باران تقدير به عمل آمد.
