گل های منجمد / بخشی از رمان / بیژن کیا

گل های منجمد

آسمان آبی اما هوا بسیار سرد بود و شاید به همین دلیل گورستان کوچک حومه ی شهرخلوت تر از همیشه بنظر میرسید. دو سه نفر در اطراف پرسه می زدند. مبینا بالای گور ایستاده بود. دو کارگر تنومند تابوت را در گور قرار می دادند.  مبینا شاخه ای گل سرخ در دست داشت. تابوت به آرامی در گور قرار گرفت. یکی از کارگر ها رو به مبینا کرد و گفت: زمین یخ زده عین سنگ سفته. پدرمون در اومد تا این قبر آماده شد.

مبینا سر تکان داد و تشکر کرد.

-       امیدوارم انعام من و آلبرت فراموش نشه

مبینا به تلخی لبخند زد و گفت:اسمت چیه؟

-       ژرژ اما دوستام منو ژوژو صدا می کنن.

-        سایمون هم دوستای زیادی داشت اما حالا باید در تنهائی و سکوت دفن بشه.

آلبرت کمر راست کرد به جائی خیره شد و گفت: سکوت شاید ولی فکر نکنم تنها باشین. اون آقا مدتیه که داره ما رو نگاه می کنه

ژوژو غرید و زیر لب گفت: اون دهن گشادت رو ببند آلبرت

مبینا برگشت و مردی را دید که در فاصله ی صد متر یا شاید کمی بیشتر کنار درختی تنومند اما خشکیده ایستاده بود. مردی باریک اندام با چشمانی عسلی و سبیل حنائی.

با ناراحتی رو برگرداند و به قبری که سایمون را بلعیده بود خیره شد. چند قدم جلو رفت و شاخه گلی را که در دست داشت به درون قبر انداخت و به آرامی گفت: خداحافظ سایمون

ژو ژو  و آلبرت کلاه از سر برداشتند و روی سینه شان صلیب کشیدند.

-       باشد که روحش قرین رحمت و ارامش ابدی باشد..

مردی که کت و شلواری تیره به تن داشت شانه به شانه ی مبینا ایستاد و گفت: ببخشید که دیر آمدم

-       شمارومی شناسم؟

-       من دوست سایمون هستم. شماهم باید آنجلا باشین. آنجلا تامسون

-       مبینا تامسون..بله. خوشوقتم.

-       مو..بی ..نا؟

-       بله

-       اسم عجیبیه

-       و پرمعنا

مبینا تازه متوجه ی پیراهن و یقه ی آن مرد شد. لبخندی زد و گفت: اوه..پدر ..چه خوب شد اومدین ..دلم نمی خواست سایمون مثل کافرها دفن بشه. براش دعا می خونین پدر؟

کشیش لبخندی زد و گفت: برای همین اومدم

روی سینه اش صلیب کشید . انجیل کوچکش را از جیب کت در آورد . آن را برگ زد و شروع کرد به دعا خواندن برای متوفی.

-       خداوند شبان من است،  در مرتع سبز مرا می خواباند. جان مرا برمی گرداند و به راههای عدالت هدایتم می نماید.چون در وادی سایه ی مرگ راه روم هرگز نخواهم ترسید. خداوند شبان من است. عصا و چوبدستی تو مرا تسلا دهد. هر آینه نیکوئی و رحمت در پی من خواهد آمد و من در خانه ی خداوند ساکن شوم تا ابد الآباد. آمین

-       آمین ن ن ن

-       ممنون پدر

کشیش سر تکان داد و گفت: فرانسیس.. پدر فرانسیس

-       ممنون پدر فرانسیس

انعام ژوژو و البرت را داد  و همراه پدر فرانسیس براه افتاد. شانه به شانه ی هم قدم می زدند.

-       برای سایمون متاسفم

-       ممنون پدر. تا جائی که می دونم سایمون یه کاتولیک مومن بود

-       و به مسیح اعتقاد داشت.

-       چطور می شناختینش و با هم دوست بودین؟

-       عشق مشترک!

-       سایمون در نیویورک زندگی می کنه و شما این جا.... منطقی به نظر نمی رسه

-       اون اومده بود این جا تا یه قرارداد امضاء کنه. می خواست یه برنامه ی تلویزیونی داشته باشه. یه برنامه ی زنده ی شعبده بازی..و همون طور که گفتم پای عشق مشترک در میون بود

مبینا ساکت بود پدر فرانسیس اما خندید و گفت: فکرای بد نکن. من عاشق تردستی و شعبده بازی هستم. سایمون هم همین طور بود.

پدر فرانسیس برای لحظه ای ایستاد و پرسید: نظرت در مورد کریس انجل چیه؟

-       من هیچ علاقه ای به این چیزا ندارم

-       می خوای کمی در باره ی فیلم صحبت کنیم؟

-       آره

-       کارگردان مورد علاقه ات کیه؟

-       لیست من مفصله. اما شاید پیتر ویر و مایکل مان برای شروع بد نباشه

-       نظرت در مورد فیلم مرد مرده چیه؟

-       جیم جارموش؟

-       بله

-       خب؟! بنظرم  جانی دپ نقشش رو خوب بازی کرد

-       فقط همین؟!

-       خب می دونی چیه. ضد وسترن بود .

-       بنظرم اثری هوشمندانه بود . تضاد و در عین حال امتزاج خیال و واقعیت

هر دو سکوت کردند. خیابان اصلی گورستان بی انتها بنظر میرسید. مبینا برای لحظه ای برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. پلیس سبیل حنائی سایه به سایه تعقیبشان می کرد.مبینا رو کرد به کشیش و پرسید:چرا نظر منو در مورد این فیلم پرسیدین؟

-       برای این که انسان عاقل همیشه باید بتونه این دوتا رو از هم تشخیص بده. اسم دیگه ی خیال می دونی چیه؟

-       فانتزی؟

-       نه.

-       نمی دونم

-       آرمان

-       نمی فهمم

-       سایمون نتونست تضاد  بین آرمان های خودش  و واقعیت های جهان پیرامونش رو تشخیص بده . حالا ما  به خاطر اون تشخیص غلطه که امروز این جائیم.   

-       متوجه نمی شم. منظورتون چیه پدر؟

-       سایمون یه راز داشت. یه راز خطرناک .

-       دستنوشته ها؟

-       آره. در مورد اونا چیزی به تو نگفت؟

-       فرصت نکرد صحبتش رو تموم کنه

-       چیزی به تونداد؟ حرفی نزد؟

-       فقط گفت یه دستنوشته داره که ممکنه به قیمت جونش تموم بشه.. که شد

کشیش ایستاد و با نگرانی گفت: مواظب باش دخترم. خیلی مواظب باش

پلیس سبیل حنائی از کنارشان گذشت و به نشانه ی احترام سر تکان داد و گفت: سلام خانم تامسون. روز بخیر

-       سلام

از کنارشان گذشت و رفت . پدر فرانسیس ادامه داد:  به هیچ کس اعتماد نکن دخترم.

جیب کتش را گشت و کتابی کوچک و چلد چرمی به مبینا داد و گفت:اشعار مذهبیه شاید به شما آرامش بده. قبول می کنید؟

-       بله

-       پس بذارین براتون امضاش کنم

-       اشعار خود شماس؟

-       بله

-       اوه. عالیه

-       بفرمائید

-       ممنون پدر فرانسیس

-       شماره ی خودم رو هم براتون نوشتم اگه لازم شد تماس بگیرین

-       حتما" پدر

-       لازم هست شما رو تا منزل تون همراهی کنم؟

-       نه پدر . می خوام تنها باشم و کمی قدم بزنم.

-       موفق باشی دخترم.

از هم جدا شدند. مبینا از عرض خیابان رد شد. دوباره همان پلیس را دید اما به روی خودش نیاورد. مرد چشم عسلی درون اتومبیلی تیره نشسته بود. مبینا از قدم زدن منصرف شد. همان جا منتظر ماند و کمی بعد تاکسی گذفت.

 تاکسی  براه افتاد. مبینا برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. اتومبیل تیره آن ها را تعقیب می کرد. راننده تاکسی مردی سی و یکی دوساله بود. صورتی گرد و سبیلی تیره داشت.مبینا از خودش پرسید چرا مردها ی ترک به سبیل های شان می نازند؟ آیا این را نشانه ی مردبودن و قدرتمند بودن می دانند یا تصور می کنند با سبیل جذاب تر می شوند؟ پاسخی نداشت. دوباره به پشت سرش نگاهی انداخت. اتومبیل تیره با فاصله ای نه چندان زیاد پشت سرشان بود.

کمی بعد تاکسی در یکی از محله های مرکزی و قدیمی استامبول توقف کرد. مبینا پیاده شد. به اطراف نگاهی انداخت اما اتومبیل تیره را ندید. برف های باقی مانده از دیروز عصرحالا چرک و لگدمال شده بودند.مبینااز عرض خیابان گذشت و وارد آپارتمان کهنه و آجری شد.

بخشی از رمان 102/ بیژن کیا

تنهائی و برف

 

برف می بارید، سنگین و بی وقفه. زن با هر دو دست در بزرگ و فلزی آپارتمان را فشار داد و داخل رفت. آسانسور هنوز تعمیر نشده بود. دانه های برف روی پالتوی زرشکی و روسری ابریشمی اش نشسته بود.  قبل از این که از ان پله های فرسوده بالا برودنگاهی به صندوق پستی اش انداخت. خالی بود.

پله ها را یکی یکی زیر پا می گذاشت و بالا می رفت. صدای موسیقی  از یکی از واحد های  طبقه ی اول بگوش می رسید. پله ها انگار تمامی نداشتند . سعی کرد پله ها را بشمارد ، این کار را بارها و بارها کرده بود .

-       سی ودو ، سی و سه، سی و چهار...

از درون یکی از اتاق های طبقه ی دوم مردی دشنام می داد و داد می زد. زنی انکار می کرد و جیغ می کشید و کودکی میان هق هق گریه اش  التماس شان می کرد تا با هم دعوا نکنند. پله ها .. پله ها...تمام نمی شدند.

-       پنجاه و چهار، پنجاه و پنج...

پله ها لج کرده بودند . تمام نمی شدند و یکی بعد از دیگری سر و کله شان پیدا می شد و گام های خسته ی زن این را می فهمید.

-       پنجاه و شش، پنجاه و هفت...

مقابل در توقف کرد تا نفسی تازه کند. کلید انداخت و داخل شد اما با دیدن مردی که در تاریکی شامگاه در مبل فرو رفته و در سکوت به انتظارش نشسته بود دلش لرزید.

مرد سکه  ای در دست داشت. با صدائی آرام اما خسته پرسید: شیر یا خط بازی می کنی؟

زن نفس عمیق کشید.اخم کرد و زیر لب گفت: دیوونه...

مرد لبخندی زد و گفت: ترسیدی؟

-       انتظارش رو نداشتم

زن روسری اش را برداشت و دست  برد تا کلید برق را بزند.

-       نه

-       تاریکه

-       شاعرانه س

زن روی مبل نشست و پرسید: چطور پیدام کردی؟

مرد که خسته و خواب آلود بنظر میرسید  به زحمت لبخندی زد و گفت: آسون نبود..

زن  به آرامی کیفش را روی میز چوبی رها کرد. مرد ادامه داد: ولی ارزشش رو داشت.

زن با تردید پرسید: واقعا"؟!

مرد سر تکان داد . زن چیزی نگفت . خیره شد به پنجره. برف همچنان تند و درشت دانه می بارید. نورلرزان تلویزیون بخشی از صورت مرد را روشن کرده بود و چهره ی مرد در نور لرزان و مرتعش تلویزیون  مهتابی و رنگ پریده بنظر میرسید .  زن ایستاد و گفت: چیزی می خوری؟

-       تشنه ام..خیلی تشنه ام

صدای مرد می لرزید. زن از جا برخاست و به سمت آشپزخانه رفت

-       می خوای بدونی واسه چی این جام؟

زن در یخچال را باز کرد. نور زرد یخچال موی قهوه ای زن را روشن تر نشان می داد و بخشی کوچک از آشپزخانه را روشن میکرد.

-       نه اما می تونم حدس بزنم

صدای لرزان اما خش دار مرد در آپارتمان زن پیچید.

-       بگو ببینم

زن با صدائی بلند گفت: فکر کنم یه جای کار می لنگه..نه؟

دو قوطی نوشیدنی برداشت . به سمت مرد برگشت و ادامه داد: لابد بازم میگی بد شانسی آوردی.

-        ازکجا فهمیدی؟

-       بعد از سه سال و چندماه زندگی مشترک ناموفق تو رو  خوب می شناسم.

-       ناموفق نبود فقط کمی مشکل داشتیم

زن روبروی مرد نشست و ادامه داد: کسی دنبالته. مگه نه؟

مرد سر تکان داد به تلویزیون که خبر انفجار انومبیل را نشان می داد اشاره کرد و گفت: صداش رو بلند کن..

-       ... هنوز از طرف پلیس استانبول بیانیه ای رسمی صادر نشده اما برخی معتقدن انفجار امروز ممکنه با تحرکات اخیر رادیکالیسم اسلامی در ترکیه مرتبط باشه ...مقتول ، ژان فرانسوا برتینه،  چهل و سه ساله ، تبعه ی فرانسه ، که به عنوان مدیر روابط عمومی در موسسه ی  بوک هاوس فعالیت می کرد و قرار بود فردا شب در مراسم بزرگداشت مهمت گیزل نویسنده ی ترک تبار و برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات سخنرانی کند . هنوز مشخص نیست که...

زن صدا را کم کرد و گفت: تروریسم، مدیر روابط عمومی بوک هاوس  و تو ...من نمی فهمم اینا چه ارتباطی با هم  دارن؟

-       می دونی که من..

-       یه خبرنگار دردسر سازی..

مرد نوشیدنی اش را یک نفس سر کشید. لبخندی تلخ زد و گفت: یه حرفه ای، عزیزم

-       یه ماجراجوی عجول 

مرد نفسی عمیق کشید. پلک ها را به هم فشار داد و گفت:بهتره بگی یه ژورنالیست آرمانگرا

-       شایدم یه خبرنگار شهرت طلب بریتانیائی که وانمود می کنه می خواد دنیا رو نجات بده

هر دو سکوت کردند. مرد چشم هایش را برای چند لحظه بست.

-       موضوع چیه سایمون؟

مرد چشمان را به کندی باز کرد و گفت: می خوام جبران کنم

-       چی رو؟

-       چیزائی که از دست دادیم

-       می تونی جوونی منو برگردونی؟

-       نه

-       می تونی منو همین جوری که هستم قبول کنی؟

-       نه

-       می تونی عاشقم بشی و عاشقم بمونی؟

-       می تونم

زن لبخند زد و گفت: دلم می خواس می تونستی دست از این بلند پروازی های بچه گانه ت برداری. بعضی وقتا  که در خیالات غرق میشم میبینم که من و تو توی یه جزیره ی دور افتاده زندگی می کنیم. یه جای دور .. خیلی دور...  

-       من فرصت ندارم

-       می خوای برگردی لندن؟

-       نه .باید برم

-       پس چرا اومدی این جا؟

-       برای این که ... برای دویست و پنجاه هزار دلار.

-       من که نمی فهمم

-       دستنوشته ائی دارم که حداقل دویست و پنجاه هزار دلار قیمتشه

-       خب؟

-       خیلی ها دنبالشن. اگه لازم بشه حتی حاضرن آدم بکشن

-       پس بکش کنار .

-       چرا؟

-       اگه یه فرانسوی رو توی استانبول منفجر می کنن مطمئن باش کشتن تو هم براشون راحته

هر دو سکوت کردند. مرد به زن خیره شد و زن به نقطه ای مبهم. آنسوی پنجره تاریکی لحظه به لحظه غلیظ تر می شد.

-       چیزی شده؟

زن به مرد نگاهی انداخت و گفت:وقتی تنهام گذاشتی دلم شکست و حالا که برگشتی دلم گرفته. غمگینم سایمون. غمگین.

زن دوباره ساکت شد و به پنجره نگاه کرد. دانه های درشت و سفید برف  در دل  تاریک و تیره ی آسمان به ستارگی سقوط کرده می مانست.

مرد قوطی خالی نوشیدنی اش را مقابل  صورتش گرفت. به آن خیره شد و زیر لب گفت: حق با تو بود

-       منظورت چیه؟

-       زندگی مثل نوشیدن با یه لیوان ترک خورده س . بخوری تموم می شه ، نخوری حروم می شه...

-       تو که مشکلی نداری .. عادت داری همه رو یه نفس سر بکشی. یادته چطور از من تقاضای ازدواج کردی؟

زن ایستاد و در حالی که لحن گفتار سایمون را تقلید می کرد گفت: هی آنجلا ، شیر یا خط بلدی؟ اگه شیر اومد با هم ازدواج می کنیم و اگه خط بود باید همدیگه رو فراموش کنیم. حاضری؟ بازی می کنی؟ آره؟ سر عشق و زندگی ت شرط می بندی؟ می خوام ببینم چقدر دل و جیگر داری دختر؟

مرد خندید. زن هم خنده اش گرفت. مرد به قهقهه افتاد . زن هم با صدائی بلند خندید و میان خنده اش گفت: تو دیوونه ای سایمون.. دیوونه

مرد می خواست پاسخی بدهد اما به سرفه افتاد . اشک از چشمانش جوشید.

 زن نیم خیز شد . مرد به او اشاره کرد که آرام باشد، سرفه اما امانش نمی داد.

-       حالت خوبه؟

مرد سر تکان داد. میان سرفه های بی امانش بریده بریده گفت: خو..خووو..بم..

باریکه ای خون از گوشه ی لبش بیرون زد .زن جیغ زد اما قبل از ان که به سمتی برود سایمون دستش را چنگ زد و گفت: صبر کن

قوظی فلزی نوشیدنی را در مشت دیگرش فشرد. قوطی له شده را  زمین انداخت و پرسید: از یاز..یازده سپتامبر چی ..چی می دونی؟

-       حالا چه وقت این حرفاس..

-       اگه اصل ماجرا با اون چیزی که به مردم دنیا گفتن فرق داشته باشه چی؟ اونوقت چی میگی؟

-       مزخرفه. می گم داری مزخرف میگی..

-       اگه ..اون ..اون چیزائی که توی تلویزیون دیدی همه ی ماجرا نبوده باشه چی؟

-       سایمون تو حالت خوب نیس؟ رنگت پریده. داری می لرزی

-       اگه اس..اسناد و مدارکی وجود داش..داشته باشه چی؟ اون..اونوقت چی میگی؟

-        تا نبینم باور نمی کنم.. ببین باید ببرمت بیمارستان

-        اس..اسم جدیدت چی بود؟یادم رفته.

-       مبینا

-       موبی نا...آره..قشنگه.. جدی می گم

به زحمت دست در جیبش کرد و گفت: این.. این رو هر طو..طورر که می .. میشه مواظبش باش ..باشه؟

-       تو حالت خوب نیس. چی شده؟چیزی مصرف کردی؟

-       آره. یه.. یه دشنه. یه زخم.

زن کاپشن سایمون را کنار زد و با دیدن زخم بزرگی که قفسه ی سینه ی سایمون را شکافته بود جیغ زد.

-       باید بریم بیمارستان. همین حالا..

-       دیر شده ..خیل..ی ..خیلی دیره

-       باید ببرمت

-       نه. فر ..فرصتی نیس. سم وارد بدنم شده.می ..  می خوان زجر کشم کنن. نتونستم زندگی آ..آرو.. آرومی داشته باشم . می.. می  خوام در آرامش و در کنار تو بمی.. بمیرم. خواهش می کنم.

سایمون دست زن را در دست فشرد و خیره نگاهش کرد. مبینا در چشمان سایمون صداقتی می دید که تا حالا ندیده بود.

آن بیرون برف می بارید. آرام و بی وقفه.

زلال معرفت

از ماندگارترین و مفیدترین و هدایتگرترین گنجینه‌های معنوی تشیّع، وصیّت ها و نصیحت هایی است که از امامان معصوم علیه‌السلام به یادگار مانده است، این وصیّت ها، وصیّت های اصطلاحی که درباره مال و اموال باشد، نیست، بلکه وصیّت های معنوی و اخلاقی است که جنبه موعظه و هدایتگری دارد، و این هدایتگری می‌تواند در طول تاریخ ادامه داشته باشد.

در نصیحتی از حضرت امام باقر علیه السلام آمده است که:

حضرت سه بار تکرار کردند که برای دیگران، پشت سرشان دعا کن تا روزی برایتان سرازیر شود!


 
 از ارزشمندترین سفارشاتی که از امام محمد باقر علیه السلام رسیده است وصیّتی است که به درخواست یکی از دوستان ایشان ارائه شده است. امام در پاسخ آن مرد فهیم تنها به گفتن سه جمله اکتفا کرده است. اما سه جمله‌ای که یک دریا سخن در آن و یک زندگی سعادت در آن نهفته است.

 1ـ «اوصیک بتقوی اللّه؛

 این جمله هر چند کوتاه است ولی اگر نگاه و نظری به قرآن داشته باشیم به خوبی می‌فهمیم که از جایگاه با عظمت و با اهمیّت برخوردار است. در یک نگاه اجمالی به قرآن به این نکات درباره تقوا برمی خوریم:

 تقوا، ملاک برتری فرد بر انسانهای دیگر: «انّ اکرمکم عند اللّه اتقیکم»(1تقوا، زمینه پذیرش هدایت الهی را فراهم می‌کند: «هدی للمتّقین»(2)

 تقوا، وسیله برای دریافت علم الهی و ویژه است: «اتقواللّه و یعلّمکم اللّه»(3)

 تقوا، وسیله دریافت رحمت الهی است: «اتقوا لعلّکم ترحمون»(4)

 تقوا، معیار قبولی اعمال و طاعات: «انّما یتقبل اللّه من المتّقین»(5)

 تقوا، وسیله دریافت رزق از طرق غیر منتظره: «و یرزقه من حیث لا یحتسب»(6)

 تقوا، وسیله برای در بن بست قرار نگرفتن: «و من یتّق اللّه یجعل له مخرجاً»(7)

 تقوا، عامل توجه و حمایت و همراهی خاص خداوند: «ان اللّه مع المتّقین»(8)

 تقوا، عامل عاقبت به خیری است: «والعاقبة للمتّقین»(9)

 تقوا، فلسفه عبادت(10) و بسیاری از دستورات اسلامی چون روزه(11) و... می‌باشد.


 2ـ «وَ اِیّاکَ وَ المِزاح فَاِنَّه یُذهِب هَیبةَ الرّجُل وَ ماءَ وَجهِه؛ از شوخی بپرهیز، زیرا شوخی هیبت مرد و آبروی او را می‌برد.»

 البته باید به نکاتی درباره "شوخی" توجّه داشت:

 یک: شوخی اگر از دائره حق خارج نشود ممدوح است. پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه ‌و‌آله فرمود: «انّی امزح ولا اقول الّا حقّاً؛ من مزاح می‌کنم ولی جز حق نمی‌گویم»(12). باید توجه داشت که در شوخی دروغ گفته نشود، غیبت کسی نشده و موجب آزار و تمسخر کسی نگردد و...

 دو: اصل شوخی و مزاح نمودن ممدوح است حضرت صادق علیه‌السلام فرمود: هیچ مؤمنی نیست مگر این که در او از "دَعابه" وجود دارد، عرض کردم: دعابة چیست؟ فرمود: «المزاح».(13) این مطلب بیانگر این است که مومن باید در روابط اجتماعی خود بشاش و اهل بگو و بخند باشد.

 سه: مزاح ممدوح نیز نباید از حَد و مرز عبور کند و زیاد شود و گرنه مذموم می‌شود، پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌و‌آله فرمود: «کَثرَةُ المِزاح یُذهب بماءِ الوجه؛ زیاد مزاح کردن آبروی انسان را می‌برد.»(14)

 با این نکات روشن شد که در کلام حضرت باقر علیه‌السلام نیز مقصود زیاد شوخی کردن و از حق و اندازه خارج شدن است.

 3ـ «و علیک بالدّعاء لاخوانک بظهر الغیب فانّه یهیل الرّزق، بقولها ثلاثاً؛(15) بر تو باد به دعا کردن برای برادرانت (از اهل ایمان) در غیاب آنها، زیرا که این کار روزی را سرازیر می‌کند، حضرت این جمله را سه بار فرمود».

 دعا گاه برای مسائل دنیوی است و گاه مسائل معنوی و آخرتی، دعا برای دنیا گاه برای خود انسان است و گاه برای دیگران، و همین طور دعا در مسائل معنوی یا برای خود شخص است و یا دیگران.

 از بین اقسام دعا، بهترین دعا آن است که در حق برادران دینی و دیگران باشد. در این باره زیاد شنیده‌اید. یکی از معروف ترین آنها ماجرایی است که امام حسن و امام حسین علیهماالسلام از حضرت زهرا سلام الله علیها نقل می‌کنند.


پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌و‌آله فرمود: «اذا دعا احدٌ فلیعمّ فانّه اوجب للدّعاء و من قدّم اربعین رجلاً من اخوانه قبل ان یدعوا لنفسه استجیب له فیهم و فی نفسه؛(16) هرگاه کسی خواست دعا کند دعای خود را عمومیّت دهد (و برای دیگران نیز دعا کند) زیرا فراگیری لازمتر است برای دعا نمودن، و کسی که جلو اندازد چهل نفر نفر از برادران (مؤمن) خود را قبل از دعا کردن برای خودش، دعایش در حق آنان و خودش مستجاب می‌شود.»

پی‌نوشت‌ها:

1. سوره حجرات، آیه 13.
 2. سوره بقره، آیه 2.
 3. سوره بقره، آیه 282.
 4. سوره انعام، آیه 155.
 5. سوره مائده، آیه 27.
 6. سوره طلاق، آیه 3.
 7. سوره طلاق، آیه 2.
 8. سوره توبه، آیه 36.
 9. سوره اعراف، آیه 128.
 10. سوره بقره، آیه 21.
 11. سوره بقره، آیه 183.
 12. منتخب میزان الحکمه، ص 464، ش 5797.
 13. همان، ش 5801.
 14. همان، ش 5804.
 15. میزان الحکمه محمدی ری شهری، ترجمه حمید رضا شیخی، دارالحدیث، اوّل، 1377، ج 14، ص 6820.
 16. بحارالانوار، محمد باقر مجلسی، داراحیاء التراث، ج 93، ص 313، ح 17، منتخب میزان الحکمه، همان، ص 184، ج 1، حدیث 2143

واپسین سفارش های حضرت امیرالمومنین به شیعیان

امیرالمومنین علیه السلام: با مردم به نیکى سخن بگویید، همان گونه که خدا فرمود. امر به معروف و نهى از منکر را ترک مکنید که رشته کار از دست شما بیرون شود، آنگاه هر چه دعا کنید و از خداوند دفع شر خواهید، پذیرفته نشود و به اجابت نرسد.

وصیتنامه امیرالمومنین حضرت على علیه السلام را در کتاب‌هاى حدیث به اجمال و تفصیل و به طور گوناگون نقل کرده‌‏اند که یکى را ابوالفرج نقل کرده و در اصول کافى مرحوم کلینى هم نظیر همین وصیت را که ابوالفرج روایت کرده، نقل مى‌‏کند.
 
در نهج البلاغه نیز در نامه شماره 47 اجمالى از این وصیت آمده و خلاصه‌‏اى از آن در کشف‌الغمه و روایات دیگر آمده که همه آنها را علامه مجلسى(ره) در بحارالانوار نقل کرده و ما همان روایت ابوالفرج را که نسبتاً جامعتر از دیگران است، نقل مى‌کنیم.
 
ابوالفرج در «مقاتل‌الطالبیین» روایت کرده که پس از ضربت خوردن امیر مؤمنان، اطباى کوفه را به بالین آن حضرت آوردند و در میان آنها، هیچ یک در معالجه زخم و جراحى استادتر از اثیر بن عمرو نبود و او متخصص در معالجه زخم‌ها و جراحات بود و از جمله چهل نفر جوانى بود که در زمان ابوبکر در عین التمر به دست خالد بن ولید اسیر و در کوفه ساکن شده بود.
 
این طبیب همین که زخم سر آن حضرت را دید، دستور داد شُش گوسفندى را بیاورند و از میان آن رگى را بیرون آورد و آن رگ را در زخم مزبور نهاد و پس از اندکى بیرون آورد و آن را مشاهده کرد. سپس رو بدان حضرت کرده، گفت: «اى امیر مؤمنان، هر وصیتى دارى، بکن که ضربت شمشیر این دشمن خدا به مغز سر رسیده و معالجه سودى ندارد.»
 
در این وقت بود که امیر المؤمنین کاغذ و قلم و دواتى طلبید و شروع به وصیت کرد.
 
بسم ‏الله الرحمن الرحیم
این وصیتنامه‏ اى است که امیرالمؤمنین، على بن ابیطالب بدان وصیت مى‏‌کند: گواهى مى‏‌دهد که معبودى جز خدا نیست که یگانه است و شریک ندارد و نیز گواهى می‌دهد که محمد(ص) بنده و رسول اوست، که خداوند او را به راهنمایى و دین حق فرستاد تا بر همه ادیان پیروزش کند، هرچند مشرکان آن را ناخوش دارند. درود و برکات خدا بر او باد! «همانا نماز و پرستش و زندگى و مرگ من از آن خداوندى است که پروردگار جهان است و شریکى براى او نیست و بدان مأمور گشته‌‏ام و منم از نخستین مسلمانان».
 
اى حسن! من تو را و تمام فرزندان و خاندانم و هر کسى‏ که این وصیتنامه به او برسد، به تقوا و ترس از خداوندى که پروردگار شماست، سفارش مى‏ کنم و باید نمیرید جز اینکه مسلمان باشید و همگى به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید، زیرا به راستى من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که مى‏ فرمود: اصلاح دادن میان مردمان از همه نماز و روزه بهتر است و آنچه دین را تباه ساخته و از بین مى‌‏برد، افساد میان مردمان است، ولا قوه الا بالله العلى العظیم [نیرویى جز به وسیله خداى بزرگ نیست].
 
به خویشان و ارحام خویش توجه داشته باشید و به آنان پیوند کنید، صله رحم کنید تا خداوند در روز قیامت حساب را بر شما آسان گرداند.
 
الله الله فى الایتام، فلا تغبوا افواههم، ولا تضیعوا بحضرتکم: از خدا بترسید، از خدا بترسید، درباره یتیمان، پس براى دهن‌هاشان به سبب سنگدلى‏تان نوبت قرار ندهید (که گاهى سیر و گاهى گرسنه نگاهشان دارید).
 
الله الله فى جیرانکم، فانهم وصیه نبیکم...: از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره همسایگانتان که رسول خدا(ص) درباره آنان سفارش کرده و پیوسته درباره آنان توصیه مى‏ فرمود، به اندازه اى که ما گمان کردیم براى همسایگان از
 
همسایه خود ارث قرار م ى‏دهد و حرمت آنان به اندازه‌اى است که سهمى در مالشان براى همسایه تعیین کرده!
 
الله الله فى القرآن، فلایسبقکم الى العمل به احد غیرکم: از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره قرآن مبادا کسى به عمل‏کردن بدان بر شما سبقت جوید.
 
الله الله فى الصلاه فانه خیر العمل وانها عمود دینکم: از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره نماز، زیرا که نماز ستون دین شماست.
 
الله الله فى بیت ربکم لاتخلوه ما بقیتم...: از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره خانه پروردگارتان (خانه کعبه)، مبادا تا زنده هستید، آن خانه از شما خالى‏ بماند، که اگر رها شد، مهلت داده نمى‌شوید و به عذاب دچار مى‏‌شوید و اگر از شما خالى ماند، کیفر خداوند فرصت زندگى به شما نمى‏دهد.
 
الله الله فى الزکاه فانها تطفى غضب ربکم: از خدا بترسید، از خدا بترسید در دادن زکات اموال خود که زکات خشم پروردگار را فرو نشاند.
 
الله الله فى شهر رمضان فان صیامه جُنه من النار: از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره روزه ماه رمضان، زیرا که آن براى شما چون سپرى است از آتش دوزخ.
 
الله الله فى الفقراء والمساکین فشارکوهم فى معاشکم...: از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره بینوایان و مسکینان و آنها را در زندگى خود شریک سازید و از خوراک و لباس خود به آنها نیز بدهید.
 
الله الله فى الجهاد باموالکم وانفسکم والسنتکم: از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره پیکار کردن در راه خدا به مالها و جان‌ها و زبان‌هاى خویش.
 
الله الله فى ذریه نبیکم...: از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره امت پیغمبرتان، مبادا در میان شما ظلم و ستمى واقع شود.
 
الله الله فى اصحاب نبیکم...: از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره اصحاب پیغمبرتان؛ زیرا که رسول خدا(ص) درباره آنان سفارش فرموده.
 
الله الله فى النساء و فیما ملکت ایمانکم...: از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره زیردستانتان، غلامان و کنیزان، زیرا که آخرین سفارش و وصیت رسول خدا(ص) این بود که فرمود: «من شما را درباره دو دسته ناتوان که زیردست شما هستند، سفارش مى‏‌کنم».
 
آنگاه فرمود:
الصلاه الصلاه، لا تخافوا فى الله لومه لائم...: نماز! نماز! درباره خداوند از سرزنش مردمان نهراسید؛ چه، هر کس به شما ستم کند یا اندیشه بد داشته باشد، خداوند شر او را کفایت فرماید.
 
با مردم به نیکى سخن بگویید، همان گونه که خدا فرمود. امر به معروف و نهى از منکر را ترک مکنید که رشته کار از دست شما بیرون شود، آنگاه هر چه دعا کنید و از خداوند دفع شر خواهید، پذیرفته نشود و به اجابت نرسد.
 
بر شما باد هنگام معاشرت، به فروتنى و بخشش و نیکویى درباره یکدیگر و زنهار از جدایى و تفرقه و پراکندگى و روى‏ گردانیدن از هم و در نیکوکارى، یار و مددکار یکدیگر باشید و بر گناه و ستمکارى کمک مباشید که شکنجه و عذاب خدا بسیار سخت است.
 
خداوند نگهدار شما خاندان باشد و حقوق پیغمبرش را در حق شما حفظ فرماید، اکنون با شما وداع مى‏‌کنم و شما را به خدا مى‏‌سپارم و سلام و رحمتش را بر شما مى‏‌خوانم. 
 

برش‌هایی از زندگی" سرآمد دوران" در پلاک‌های آسمانی


به نظر می‌رسد از سی‌ام تیر ماه که سالروز شهادت این دلیرمرد آسمان است، تا روز دهم مرداد ماه که سالروز بازگشت وی به زادگاهش می‌باشد، فرصت خوبی برای آشنایی با شخصیت منحصر به فرد اوست.
تاريخ: ۱۳۹۲/۵/۱

 

سحاب نیوز/ سي‌ام تيرماه سالروز اجرای موفقیت آمیز پیچیده‌ترین عملیات هوایی دنیا و یادآور شهادت پرافتخار سرلشكر خلبان عباس دوران است."عباس دوران" در بیستم مهر ماه سال 1329 در شهر شیراز دیده به جهان گشود. وى پس از اخذ دیپلم در سال 1349 به دلیل علاقه ای که به یادگیری فن خلبانی و خدمت به میهن دارد، وارد دانشکده خلبانى نیروى هوایى ارتش می‌شود. پس از طى نمودن دوره مقدماتى پرواز در ایران براى ادامه تحصیل و فراگیری دوره تکمیلى خلبانی به کشور آمریکا اعزام گشته و با توجه به استعداد فوق‌العاده، در کم ترین زمان موفق به اخذ نشان و گواهینامه خلبانى شده و در سال 1351 به ایران بازمی‌گردد و با درجه ستوان دومی در پایگاه هوایی همدان مشغول به خدمت می‌شود. هنگامى که جنگ تحمیلى آغاز شد، وى در پست افسر خلبان شکارى و معاونت عملیات فرماندهى پایگاه سوم شکارى (شهید نوژه) انجام وظیفه مى‏‌کرد.

از او یک عباس دوران دیگر بسازید

عباس در 22 تیر سال 1358 ازدواج می‌کند؛ که حاصل این ازدواج یک پسر بود، با نام امیررضا که وقتی پدر شهید شد، تنها 8 ماه داشت. این شهید بزرگوار بارها به‌طور شفاهی پدرش را وصی و مورد خطاب قرار داده که اگر روزی به درجه شهادت نائل آمدم، شما که پدرم هستید اختیاردار کلیه وسائلی که از من به جا می‌ماند، خواهید بود؛ و قیم بچه صغیر و خردسالم می‌باشید و از تنها پسر عزیزم به‌همان کیفیت که در تعلیم و تربیت من زحمت کشیدید درباره او کوشا بوده با همان روحیه زهد و تقوائی که در شما سراغ دارم و درباره من عمل کرده‌اید، نسبت به او نیز عمل نمائید و از لحاظ اعتقادات دینی و تعهدات مذهبی و همچنین آموزش و پرورش او کوتاهی ننمائید؛ تازمانی که از او یک عباس دوران دیگر بسازید و به خصوص سفارش اکیدی که همیشه به تمام اعضای خانواده می‌گردد، این بود که در شهادتم اشک غم نریزید؛ زیرا من به خاطرخدای خود و تعهدات دینی و وجدانی و اسلامی خود به فرمان امام امت و برای پیروزی حق بر باطل، افتخار شهادت پیدا می‌کنم و برحسب آیات قرآن کریم من نمرده و زنده می‌باشم و به برادرانم بگوئید که من همیشه در میان شما خواهم بود

 کنفراس غیرمتعهدها در بغداد باید لغو شود

عباس دوران در تاریخ 7/9/1359 اسکله «الامیه» و «البکر» را غرق کرد و در عملیات فتح‌المبین حماسه آفرید. در سال 1361 جنگ تحمیلى هر روز شعله‏‌ورتر مى‏‌شد و صدام رئیس دولت بعث عراق براى مانور سیاسى از برپایى کنفرانس غیرمتعهدها سخن مى‏‌گفت و از مدت‏‌ها قبل به کمک آمریکا بغداد را به دژ نفوذ ناپذیرى تبدیل کرده و تبلیغات بسیار وسیعى به راه انداخته بود؛ تا حدى که براى سران غیرمتعهد بنزهاى سفارشی‌اش را روى اتوبان‏‌هاى نوساز بغداد راه انداخت، خیلى خرج کرده بود. از یک طرف هم مدام، تبلیغ مى‏‌کردند که ایران نمى‌‏تواند بغداد را ناامن کند. در این زمان بود که ایجاد ناامنى در استان بغداد در دستور کار نظامى-سیاسى جمهورى اسلامى قرار گرفت تا ضمن هدف قرار دادن تأسیسات پالایشگاهى «الدوره» در جنوب شرقى شهر بغداد، از برگزارى نشست سران غیرمتعهدها جلوگیرى شود. در این شرایط بود که سرهنگ خلبان عباس دوران براى جلوگیرى از تشکیل کنفرانس سران غیرمتعهدها در تاریخ بیستم تیر سال 1361 مأموریت یافت تا پایتخت عراق را ناامن نماید.

سردار دلاور 40 ساله ایران اسلامی در روز سی‌ام تیر ماه سال 1361 ابراهیم‌وار در آتش عشق حق سوخت. کاظمیان را با چتر نجات به بیرون پرتاب کرد، اما خود به سمت هتل سران ممالک غیرمتعهد پرواز کرد. او در آخرین لحظات با یک عملیات استشهادی هواپیما را به ساختمان هتل کوبید. بعد از این واقعه فضای شهر بغداد در هاله‌ای از دود فرو رفت، و تبلیغات صدام در مورد امنیت بغداد نقش بر آب شد. بعد از بیست سال تنها قطعه‌ای از استخوان پا به همراه تکه‌ای از پوتین عباس دروان به میهن بازگشت و روز دهم مردادماه سال 1381 خانواده اش او را در در زادگاهش به خاک سپردند.

مایل به بسط دادن کتاب «پلاک های آسمانی» هستم

به گزارش سحاب نیوز، بیژن کیا نویسنده کتاب پلاک های آسمانی که برش‌هایی از زندگی شهید دوران را به سبکی هنرمندانه شرح می‌دهد، در این خصوص گفت: شهید دوران یکی از مفاخر عرصه ایثار و شهادت است اما آن طور که باید و شاید درباره ایشان کار نشده است و هنوز جای کار زیادی در این باره وجود دارد.

این نویسنده توانمند استانی که نگارش زندگی نامه داستانی بسیاری از شهدای فارس را در کارنامه خود دارد، خبر داد: مایل به بسط دادن این کتاب و نوشتن یک اثر مفصل درباره شهید دوران هستم و همیشه این مهم را گوشه ذهن خود داشتم. بعد از به نتیجه رسیدن دوکاری که درباره سقوط هواپیمای مسافر بری ایران توسط ناو آمریکایی وینسنس و حادثه11سپتامبر در دست دارم این کار را انجام خواهم داد.

وی تصریح کرد: بحث این نیست که چه کسی بنویسد مهم این است که باید بیشتر از اینها درباره این شخصیت منحصر به فرد نوشته شود. کیا همچنین خاطر نشان کرد: موضوع مهم دیگری که باید مورد توجه قرار گیرد تبدیل این نوع کتاب‌ها به زبان‌ها و قالب‌های هنری دیگر است. متاسفانه خط تولید فرهنگی در استان و یا حتی در کشور نداریم. این نوع داستان‌ها می تواند در گام بعدی دست مایه ساخت فیلم کوتاه و سایر آثار هنری شود. اما متاسفانه همه داریم جزیره ای کار می‌کنیم.

وی ابراز داشت: البته در خصوص این شخصیت به طور مصداقی لازم است که بیشتر فیلمی حول شخصیت شهید دوران ساخته شود. فیلم‌هایی که تاکنون ساخته شده بیشتر بر اساس ماجرا بوده نه شخصیت محوردر واقع بیشتر اتفاق آخر مورد توجه قرار گرفته در صورتی که درباره ویژگی ها و زندگی این شهید جای فیلم های شخصیت محور خالی است.

باید به ضریب نفوذ آثاری که نگاه ترویجی دارد، بیشتر توجه کرد

کیا در رابطه با کتاب پلاک های آسمانی نیز توضیح داد: هنگام نگارش این اثر دنبال نوشتن کتابی بودم که حتی مخاطبی که حوصله خواندن کتاب‌های قطور را ندارد، بتواند با آن ارتباط برقرار کند. نگاه ما در نوشتن این اثر ترویجی بود. در این کتاب سعی شد برش هایی از زندگی این شهید ارائه شود که مخاطب به تصویر و تجربه ملموسی از ویژگی های این شهید بزرگوار دست یابد.

وی افزود: این کتاب برای مخاطب غیرحرفه ای نوشته شده پس باید به گستردگی پخش آن بیشتر توجه شود.ضریب نفوذ این نوع آثار باید بیشتر باشد. البته چون بخش خصوصی ناشر این کار بود بهتر از آثاری که متولی آنها دولتی بود توزیع شد اما انتظار می رود با توجه به نوع مخاطب ، این نوع آثار در اقصی نقاط استان و حتی استان های دیگر باید بیشتر و بهتر پخش شود.

کار نمادین و تبلیغی در حد خودش کافیست!

کیا با تاکید بر اینکه کارهای نمادین و تبلیغی مانند نامگذاری خیابان و ...برای شروع خوب است اما گام های بعدی برای رسیدن به شناخت عمیق تر نباید مورد غفلت واقع شود، ابراز داشت: درباره شهدایی مانند شهید دوران بیشتر سطحی کار شده است در حالی که اصل این است که به شناخت صحیحی برسیم و دیگران را نیز به شناخت برسانیم. کار کوتاه مدت و نمادین و تبلیغی در حد خودش خوب است اما بعد از این نوع کارهای مقدماتی باید برای رسیدن به شناخت گامهای عمیق تری برداریم وگرنه از شناخت صحیح باز می مانیم.

 وی در پایان یادآور شد: نوشتن این کتاب تجربه به یادماندنی برای من بود. طی دوماهی که مشغول این اثر بودم،بعضی از صحنه های کتاب را که می نوشتم تحت تاثیر ازخودگذشتگی و ایثار شخصیت این بزرگوار قرار می گرفتم. اگر به استفاده از خیلی از امتیازات و امکاناتی که داشت بیشتر فکر می کرد شاید زندگی برایش طور دیگری رقم می خورد اما اولویت او چیز دیگری بود این ویژگی بارز می تواند الگوی خوبی برای زندگی امروزه باشد

  
 

سحاب نیوز/