گل های منجمد / بخشی از رمان / بیژن کیا
گل های منجمد
آسمان آبی اما هوا بسیار سرد بود و شاید به همین دلیل گورستان کوچک حومه ی شهرخلوت تر از همیشه بنظر میرسید. دو سه نفر در اطراف پرسه می زدند. مبینا بالای گور ایستاده بود. دو کارگر تنومند تابوت را در گور قرار می دادند. مبینا شاخه ای گل سرخ در دست داشت. تابوت به آرامی در گور قرار گرفت. یکی از کارگر ها رو به مبینا کرد و گفت: زمین یخ زده عین سنگ سفته. پدرمون در اومد تا این قبر آماده شد.
مبینا سر تکان داد و تشکر کرد.
- امیدوارم انعام من و آلبرت فراموش نشه
مبینا به تلخی لبخند زد و گفت:اسمت چیه؟
- ژرژ اما دوستام منو ژوژو صدا می کنن.
- سایمون هم دوستای زیادی داشت اما حالا باید در تنهائی و سکوت دفن بشه.
آلبرت کمر راست کرد به جائی خیره شد و گفت: سکوت شاید ولی فکر نکنم تنها باشین. اون آقا مدتیه که داره ما رو نگاه می کنه
ژوژو غرید و زیر لب گفت: اون دهن گشادت رو ببند آلبرت
مبینا برگشت و مردی را دید که در فاصله ی صد متر یا شاید کمی بیشتر کنار درختی تنومند اما خشکیده ایستاده بود. مردی باریک اندام با چشمانی عسلی و سبیل حنائی.
با ناراحتی رو برگرداند و به قبری که سایمون را بلعیده بود خیره شد. چند قدم جلو رفت و شاخه گلی را که در دست داشت به درون قبر انداخت و به آرامی گفت: خداحافظ سایمون
ژو ژو و آلبرت کلاه از سر برداشتند و روی سینه شان صلیب کشیدند.
- باشد که روحش قرین رحمت و ارامش ابدی باشد..
مردی که کت و شلواری تیره به تن داشت شانه به شانه ی مبینا ایستاد و گفت: ببخشید که دیر آمدم
- شمارومی شناسم؟
- من دوست سایمون هستم. شماهم باید آنجلا باشین. آنجلا تامسون
- مبینا تامسون..بله. خوشوقتم.
- مو..بی ..نا؟
- بله
- اسم عجیبیه
- و پرمعنا
مبینا تازه متوجه ی پیراهن و یقه ی آن مرد شد. لبخندی زد و گفت: اوه..پدر ..چه خوب شد اومدین ..دلم نمی خواست سایمون مثل کافرها دفن بشه. براش دعا می خونین پدر؟
کشیش لبخندی زد و گفت: برای همین اومدم
روی سینه اش صلیب کشید . انجیل کوچکش را از جیب کت در آورد . آن را برگ زد و شروع کرد به دعا خواندن برای متوفی.
- خداوند شبان من است، در مرتع سبز مرا می خواباند. جان مرا برمی گرداند و به راههای عدالت هدایتم می نماید.چون در وادی سایه ی مرگ راه روم هرگز نخواهم ترسید. خداوند شبان من است. عصا و چوبدستی تو مرا تسلا دهد. هر آینه نیکوئی و رحمت در پی من خواهد آمد و من در خانه ی خداوند ساکن شوم تا ابد الآباد. آمین
- آمین ن ن ن
- ممنون پدر
کشیش سر تکان داد و گفت: فرانسیس.. پدر فرانسیس
- ممنون پدر فرانسیس
انعام ژوژو و البرت را داد و همراه پدر فرانسیس براه افتاد. شانه به شانه ی هم قدم می زدند.
- برای سایمون متاسفم
- ممنون پدر. تا جائی که می دونم سایمون یه کاتولیک مومن بود
- و به مسیح اعتقاد داشت.
- چطور می شناختینش و با هم دوست بودین؟
- عشق مشترک!
- سایمون در نیویورک زندگی می کنه و شما این جا.... منطقی به نظر نمی رسه
- اون اومده بود این جا تا یه قرارداد امضاء کنه. می خواست یه برنامه ی تلویزیونی داشته باشه. یه برنامه ی زنده ی شعبده بازی..و همون طور که گفتم پای عشق مشترک در میون بود
مبینا ساکت بود پدر فرانسیس اما خندید و گفت: فکرای بد نکن. من عاشق تردستی و شعبده بازی هستم. سایمون هم همین طور بود.
پدر فرانسیس برای لحظه ای ایستاد و پرسید: نظرت در مورد کریس انجل چیه؟
- من هیچ علاقه ای به این چیزا ندارم
- می خوای کمی در باره ی فیلم صحبت کنیم؟
- آره
- کارگردان مورد علاقه ات کیه؟
- لیست من مفصله. اما شاید پیتر ویر و مایکل مان برای شروع بد نباشه
- نظرت در مورد فیلم مرد مرده چیه؟
- جیم جارموش؟
- بله
- خب؟! بنظرم جانی دپ نقشش رو خوب بازی کرد
- فقط همین؟!
- خب می دونی چیه. ضد وسترن بود .
- بنظرم اثری هوشمندانه بود . تضاد و در عین حال امتزاج خیال و واقعیت
هر دو سکوت کردند. خیابان اصلی گورستان بی انتها بنظر میرسید. مبینا برای لحظه ای برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. پلیس سبیل حنائی سایه به سایه تعقیبشان می کرد.مبینا رو کرد به کشیش و پرسید:چرا نظر منو در مورد این فیلم پرسیدین؟
- برای این که انسان عاقل همیشه باید بتونه این دوتا رو از هم تشخیص بده. اسم دیگه ی خیال می دونی چیه؟
- فانتزی؟
- نه.
- نمی دونم
- آرمان
- نمی فهمم
- سایمون نتونست تضاد بین آرمان های خودش و واقعیت های جهان پیرامونش رو تشخیص بده . حالا ما به خاطر اون تشخیص غلطه که امروز این جائیم.
- متوجه نمی شم. منظورتون چیه پدر؟
- سایمون یه راز داشت. یه راز خطرناک .
- دستنوشته ها؟
- آره. در مورد اونا چیزی به تو نگفت؟
- فرصت نکرد صحبتش رو تموم کنه
- چیزی به تونداد؟ حرفی نزد؟
- فقط گفت یه دستنوشته داره که ممکنه به قیمت جونش تموم بشه.. که شد
کشیش ایستاد و با نگرانی گفت: مواظب باش دخترم. خیلی مواظب باش
پلیس سبیل حنائی از کنارشان گذشت و به نشانه ی احترام سر تکان داد و گفت: سلام خانم تامسون. روز بخیر
- سلام
از کنارشان گذشت و رفت . پدر فرانسیس ادامه داد: به هیچ کس اعتماد نکن دخترم.
جیب کتش را گشت و کتابی کوچک و چلد چرمی به مبینا داد و گفت:اشعار مذهبیه شاید به شما آرامش بده. قبول می کنید؟
- بله
- پس بذارین براتون امضاش کنم
- اشعار خود شماس؟
- بله
- اوه. عالیه
- بفرمائید
- ممنون پدر فرانسیس
- شماره ی خودم رو هم براتون نوشتم اگه لازم شد تماس بگیرین
- حتما" پدر
- لازم هست شما رو تا منزل تون همراهی کنم؟
- نه پدر . می خوام تنها باشم و کمی قدم بزنم.
- موفق باشی دخترم.
از هم جدا شدند. مبینا از عرض خیابان رد شد. دوباره همان پلیس را دید اما به روی خودش نیاورد. مرد چشم عسلی درون اتومبیلی تیره نشسته بود. مبینا از قدم زدن منصرف شد. همان جا منتظر ماند و کمی بعد تاکسی گذفت.
تاکسی براه افتاد. مبینا برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. اتومبیل تیره آن ها را تعقیب می کرد. راننده تاکسی مردی سی و یکی دوساله بود. صورتی گرد و سبیلی تیره داشت.مبینا از خودش پرسید چرا مردها ی ترک به سبیل های شان می نازند؟ آیا این را نشانه ی مردبودن و قدرتمند بودن می دانند یا تصور می کنند با سبیل جذاب تر می شوند؟ پاسخی نداشت. دوباره به پشت سرش نگاهی انداخت. اتومبیل تیره با فاصله ای نه چندان زیاد پشت سرشان بود.
کمی بعد تاکسی در یکی از محله های مرکزی و قدیمی استامبول توقف کرد. مبینا پیاده شد. به اطراف نگاهی انداخت اما اتومبیل تیره را ندید. برف های باقی مانده از دیروز عصرحالا چرک و لگدمال شده بودند.مبینااز عرض خیابان گذشت و وارد آپارتمان کهنه و آجری شد.
کمی داستان کوتاه با چاشنی شعر و فیلمنامه و گزارش و خبر. short story-poetry and articles