دوستان واقعی / با تشکر از صفورا

I think this is the greatest and truest description
I've ever heard for a Friend.....
تصور می کنم این بهترین و واقعی ترین توصیفی ست که تا کنون از دوست شنیده ام


Friends........They love you
. دوستان...... تو را دوست می دارند
But they're not your lover
 اما معشوق تو نیستند
They care for you
, مراقب تو هستند
But they're not from your family
 اما از اقوام تو نیستند

They're ready to share your pain
, آنها آماده اند تا در درد تو شریک بشوند 
But they're not your blood relation
. اما آنها بستگان خونی تو نیستند

They are........FRIENDS
! !!!! آنها...... دوست هستند

A True friend
...... . یک دوست واقعی

Scolds like a DAD
.. همانند پدر سخت سرزنشت میکند

Cares like a MOM
.. همانند مادر غم تو را می خورد

Teases like a SISTER
.. مثل یک خواهر سر به سرت می گذارد

Irritates like a BROTHER
.. مثل یک برادر ادای تو را در می آورد

And finally loves you more than a LOVER
. و آخر اینکه بیشتر از یک معشوق دوستت می دارد

Send to all your good friends
 برای تمام دوستان خوبتان بفرستید



The nicest place 2 be is in someone's THOUGHTS
!
زیباترین مکان برای حضور، افکار دیگران است

 
******************************
Description: http://ec.yimg.com/ec?url=http%3A%2F%2Firancool.com%2Frozanehgroup%2Fdey91%2Ffriendship%2F06.jpg&t=1368254446&ttl=30000000&sig=nx3rA4Jo2VBZMHWUNlLTkw--%7EB


 

بدون شرح

نکته

معرفی شاعر / با تشکر از صفورا

 

ويليام هنري ديويس،

ديويس در سال 1871 در ويلز به دنيا آمد. در 2 سالگي پدر خود را از دست داد و مادرش كه ازدواج دوباره اي داشت، حضانت او را به پدر بزرگش واگذار كرد. در چهارده سالگي پدر بزرگ نيز از دنيا رفت و در پانزده سالگي مدرسه را ترك كرد و در يك كارگاه قاب... سازي مشغول به كار شد. در 1891 به آمريكا مهاجرت و تا 1899 در آنجا زندگي كرد. در طول اين مدت گاهي با كارهاي پاره وقت و گاهي با گدايي امرار معاش مي كرد. در بازگشت به انگلستان او تصميم گرفت به كانادا مهاجرت كند. همراه يك دوست سعي كرد كه قاچاقي سوار يك قطار باري در حال حركت شود. پايش سر خورد و زير قطار رفت و در نتيجه يك پايش از زير زانو قطع شد. در بازگشت به بريتانيا در لندن اقامت گزيد و زندگي اندوهباري را  در يك زاغه محقر شروع كرد و در همانجا  اشعار خود را مي نوشت. پولي قرض كرد و كتاب خود را به چاپ رسانيد و سعي كرد كتابهايش را با مراجعه به در خانه ها به چاپ برساند. عدم موفقيت در فروش كتابهايش باعث شد همه ي آنها را آتش بزند.

 

بار ديگر در سال 1905 با هزينه شخصي به چاپ اشعارش اقدام كرد. براي اين كار مجبور شد شش ماه چون گدايان زندگي كند تا در نهايت بتواند از محل ارثيه خود وامي بگيرد. اين بار او آدرس اشخاص پولدار را  از كتابي كه مشخصات اشخاص مشهور در آن بود در مي آورد و كتاب را براي آنها پست مي كرد و از آنها مي خواست قيمت كتاب را براي او بفرستند. به اين ترتيب توانست تعداد 60 كتاب از 200 كتاب چاپ شده را به فروش برساند. يكي از اين كتابها به دست روزنامه نگار مشهوري به نام «آرتر ادكاك» كه در روزنامه «ديلي ميل» مي نوشت رسيد. او پول كتاب را براي ديويس فرستاد و از او  درخواست ملاقات كرد. او ديويس را كشف كرد. سال 1907 اولين نسخه تجاري كتاب شعر او به نام «نابود كننده روح» به چاپ رسيد. چاپهاي بعدي در سال 1908 و 1910 منتشر شدند.

در سال 1926 دكتراي افتخاري خود را از دانشگاه ويلز دريافت كرد.

سبك شعرهاي او بسيار ساده و گاهي كودكانه و دنياي او شاد و زيبا بود. او با زبان انگليسي بسيار ساده و گاهي اشتباه، شعرهايش را مي نوشت، اما شعرهايش شفاف، روشن، انساني و نزديك به طبيعت بودند.

روانش شاد

 

 

The Moon                                                                                             

William Henry Davies  

 

 

 

Thy beauty haunts me heart and soul,
Oh, thou fair Moon, so close and bright;
Thy beauty makes me like the child
That cries aloud to own thy light:
The little child that lifts each arm
To press thee to her bosom warm.

Though there are birds that sing this  night
With thy white beams across their throats,
Let my deep silence speak for me
More than for them their sweetest notes:
Who worships thee till music fails,
Is greater than thy nightingales.

 

ماه

 

 

زیبایی تو قلب مرا می کند اسیر

تو ماه دلربایی و نزدیک و روشنی

زیبایی تو کرده مرا همچو کودکی

با گریه گویمت که : تو مال خود منی

چون کودکی که بهر تو آغوش واکند

بر سینه اش فشار دهد کی رها کند؟

 

مشغول خواندند اگر چه پرندگان

امشب و زیر نور تو روشن گلویشان

بگذار تا سکوت من اینک برای من

شیرین تر از کلام تمامی زندگان

گوید به من پرستش آن ماه دلفروز

برتر بود از آن همه بلبل به ساز و سوز

 

 

نگاهی به زندگی هنری "فیلییپ جونز گریفیث" عکاس امریکائی

مسئولیت هنرمند

 

جایگاه مسئولیت پذیری هر هنرمندی موجب موضع گیری وی خواهد شد. فیلییپ جونز گریفیث یکی از هنرمندانی است همواره در قبال دنیای پیرامونش احساس مسئولیت می کرد و همین مسئله او را در زمره مخالفان جنگ قرار داده بود تا آنجا که به سن کهولت نیز در تظاهرات ضد جنگ عراق شرکت می‌جست.

همه عکاسان در کار ثبت تاریخند، اما تنها عده اندکی از آنان می خواهند تاریخ را تغییر می‌دهند. فیلییپ جونز گریفیث بی‌شک یکی از آن عکاسان تغییر دهنده تاریخ بود.

آنچه باعث اشتهار این عکاس شد وجود گفتمانی اعتراضی‌ بود که در پس عکس‌هایش احساس می شد.


2003- نیویورک -  به همراه دخترش فانی در تظاهرات ضد جنگ عراق.

 

عکس‌های اعتراض‌گونه او از جنگ ویتنام که در کتابش با نام «شرکت ویتنام» در سال 1971 به چاپ رسید، نقش مهمی در تنویر افکار عمومی آمریکا علیه جنگ ویتنام داشت.

در شرایطی که بیشتر مطبوعات آمریکا به دفاع از جنگ ویتنام می‌پرداختند و جانب دولت را می گرفتند، این عکس‌های فیلیپ جونز گریفیث بود که روی دیگر سکه را نشان مردم داد و پرده از واقعیتی برداشت که در ویتنام در جریان بود.

عکس‌های او در برانگیختن احساسات و اعتراضات بر ضد جنگ ویتنام کمک شایانی کرد.

مجله تایم کتاب او را بهترین و کامل‌ترین رپرتاژ تصویری جنگ دانست که تا آن زمان به چاپ رسیده بود و کارتیه برسون در باره کتابش گفت: نقش گریفیث در عکاسی جنگ مثل نقشی است که «گویا» در نقاشی داشته است.

 

گریفیث در سال 1936 در یک روستا در شمال ولز از مادری پرستار و پدری که کارمند شرکت راه آهن بود، به دنیا آمد، در کودکی با دوربین جعبه ای کداک مدل «برانی» که خانواده‌اش داشت، به عکاسی پرداخت و خیلی زود دریافت انگار این دستگاه پاسپورتش برای ورود به مناطق دور از خانه است.

در لیورپول داروسازی خواند و همزمان به عنوان عکاس آزاد به کار می پرداخت. در سال 1961 به عنوان عکاس تمام وقت برای روزنامه آبزرور لندن مشغول به کار شد و سال بعد از آن جنگ الجزایر را عکاسی کرد.

او در همین روزنامه بود که اصول اساسی روزنامه نگاری را از «دنیس هکت» یاد گرفت. او همیشه به گریفیث می‌گفت به هنگام عکاسی قانون 5 دبلیو را در ذهنت داشته باش (5w's) (در فارسی می توان به آن 5 چه اساسی روزنامه نگاری گفت: چه، چرا، چه کسی، چه مکانی و چه زمانی)، خود گریفیث می‌گوید در میان این اصول «چرا» از همه بیشتر مورد علاقه‌ام بود.

همین «چرا» بود که او را در سال 1966 برای عکاسی از جنگ ویتنام به بخشی دیگر از کره زمین کشاند، جایی که تا سال 1973 عکاسی از آن را ادامه داد. او چهار سال در خانه بومیان ویتنام زندگی کرد.

 

به خاطر نگاه ویژه‌اش، عکس‌هایش در بین رسانه‌‌ها به ویژه در آمریکا مشتری چندانی نداشت و برخی اوقات او مجبور می‌شد از بین خرید غذا و فیلم یکی را انتخاب کند.

 

جنگ ویتنام و زمانی را که او در آنجا سپری کرد، بیشترین تاثیر را بر بقیه زندگی اش گذاشت. در میان تمامی کسانی که از جنگ ویتنام عکاسی کرده اند، هیچکدام شان به خوبی گریفیث ویتنام را نمی شناختند.

معمولا عکاسان برای چنین کاری به منطقه وارد می‌شوند چند روزی عکاسی می‌کنند و بعد هم برمی‌گردند بی آن که بفهمند واقعا چه اتفاقی افتاده است. گریفیث اما فرهنگ، مذهب و تاریخ ویتنام را پیش از رفتن به آنجا مورد مطالعه قرار داد. برای او «چرای» ویتنام مهم بود.

فرانسیس فورد کاپولا در یکی از صحنه‌های فیلمش با نام «اینک آخرالزمان» محصول 1979 دقیقا یکی از عکس‌های او را بازسازی کرده است.

وقتی او را «عکاس جنگ» خطاب می‌کردند، او تصحیح می کرد «عکاس ضد جنگ». گریفیث در سال 1966 به عنوان عکاس همکار به آژانس عکس مگنوم پیوست و از سال 1971 عضو ثابت آن شد و به مدت 5 سال در دهه 80 در جایگاه رئیس مگنوم به فعالیت پرداخت. او در خلال ماموریتهایش برای مجلاتی نظیر لایف و جئو به 120 کشور سفر کرد.

گریفیث در سال 2005 دوباره به ویتنام برگشت و این‌بار با کتاب دیگری چاپ کرد با عنوان «ویتنام در آرامش». کتاب‌های دیگر او عبارتند از «عنصر نارنجی» که شامل عکس‌هایی است از مجروحین گازهای شیمیایی و تاثیرات آن بر نسل‌های دیگر، و «ادیسه تاریک».

 

مرگ گرفیث همزمان شد با پنجمین سال جنگ عراق که او در صف مخالفان آن ایستاده بود. «توسعه طلبی آمریکایی از روی دیوانگی است.» این جمله را او در مقدمه کتابی شامل بر منتخب عکس‌های جنگ عراق که خارج از نظارت ارتش آمریکا گرفته شده بود، در سال 2005 نوشته بود.

او ادامه می‌دهد: «یکصد هزار کشته شده عراقی در این جنگ دیده نشدند، زیرا ارتش آمریکا هرگز اجازه نداد تا  این عکس‌ها به صفحات مجلات کثافت بزند، تا تلفات کم مایه بنماید و در عوض جشن پیروزی راحت‌تر و بی دردسر تر مهیا شود.»

او در همایشی در شهر نیویورک در واکنش به فرهنگی که در پی عصر دیجیتال در حال ظاهر شدن است گفته بود: «براین باورم که ما به آسانی و جاهلانه بر سقوط دنیا چشم می‌بندیم.»

اما او همچنان اعتقاد داشت که عکاسی دیجیتال و اینترنت تغییرات مثبتی را به همراه دارد.

فیلییپ جونز گریفیث در سن 72 سالگی پس از مدتی جنگیدن با بیماری سرطان، در خانه خود در لندن در گذشت.

مرحله نهائی جشنواره متیل

اسامی داستان های راه یافته به مرحله نهایی(این ترتیب بندی بر اساس امتیاز و رتبه بندی نیست)

داوران مرحله نهایی : احمد آرام ، مجید قیصری ، حسن بهرامی

الف: بخش خلیچ فارس :

" شروه برای مادران فرزند مرده " فرهاد کوهپیما " یاسوج " کهگیلویه و بویراحمد

" از ماهی ها " بهدین اروند " خوزستان

" باران تلخ " بیژن کیا " شیراز

" آب رنگی " محمدعلی ایزدخواستی " اصفهان

" ردپا " حامد جلالی " قم

" دریا " احمد جهان بین " یاسوج

" نقره ای،نیلگون،سرخ " حامد امامی " گرمسار

" نراد " هادی سالارورزی " خوزستان

" من فرشته نیستم " طیبه سیدی " مشهد

" زمین سوخته " مائده عبدی "  مازندران

 

ب: بخش آزاد

" کچل ها رو به بهشت راه نمی دن " صنم فاضل " رشت

" پپا کبوتر من بود " محمدرضا شرفی " ورامین

" ماشه هایی که عشق تقسیم می کنند " سروش علیزاده " رشت

" کابوس کاکتوس " فریده فهیمی "  بوشهر

" آخرین روز آذر "  گیتی باقری " تهران

" قتل در کتابخانه ملی " سالار پویان " آذربایجان شرقی

" باشو دور شو " صابر محمدی " گچساران " کهگیلویه و بویراحمد

" هزار تومن بیشتر " طاهره کریمی " تهران

" زنی شبیه یک لکه سیاه " محمد خالوندی " کرمانشاه

" عینک " زهرا فردشاد " شیراز

" تا آخر هفته از راه برسد " رضا اکوانیان " دهدشت " کهگیلویه و بویراحمد

" گاو " مجتبی هژبری " خراسان شمالی

" من "  پریسا جلیلیان " کرمانشاه

" زاویه " فاطمه عباسپور " کازرون " فارس

" کلید " نرگس سپهوند " خرم آباد

" گربه مرده " زهرا میر عیسی خانی " زنجان

" مردگان"  سمانه فرهادی " تهران

" هر فیلی یک روز یاد هندوستان می کند " سید احمد مدقق " قم

" آبی برای مرده ها " مصطفی میرزایی "  ملایر " همدان

" سیزده بدر نخش " سیروس مرادی " تهران

 

اختتامیه جشنواره  در روزهای جمعه و شنبه،سیزدهم و چهاردهم اردیبهشت ماه ۱۳۹۲ در یاسوج برگزار می شود

کاش کمی بیشتر می ماندی امیر

آمده بودی شیراز. آمده بودی و در سالن حوزه هنری گوش سپردی به داستان نویسندگاتن جوان شیرازی از الهام مزارعی گرفته تا میثم محمدی...همه داستان های شان را خواندند و تو در باره ی آثارشان اظهار نظر میکردی..فکر نکن فراموشم می شود ،نه..هنوز انگار تو آن جلو نشسته ای و من و دیگران داریم به صحبت هایت گوش می دهیم. نه من و کمال که حمید اکبر پور و اکبر صحرائی هم همراه بقیه نویسندگان جوان حوزه هنری گوش سپرده اند به صحبت هایت ...از داستان نویسی می گوئی .. از برنامه های پیش رو و از روزهائی بهتر برای ادبیات داستانی این مرز و بوم.. دفعه ی بعد که دیدمت در مشهد بود .یادت هست؟ فکر نکن فراموشم می شود. نه.. گفتم:از این جماعت دلم گرفته.. بارها با آن ها صحبت کرده ام اما انگار نه برنامه ای دارند برای تولید کتاب و نه عجله ای برای کار های جدی...انگار که داستان  را پله کرده اند..

لبخندی زدی و گفتی: می دانم

چیزی نگفتم و خودت سر تکان دادی و گفتی: از شیراز چه خبر؟

از صحرائی پرسیدی که آن روزها حافظ هفت را نوشته بود اما هنوز همشهری هایش جلسه ای برای نقد کتاب تدارک ندیده بودند .

سر تکان دادی و چیزی نگفتی.

گفتم: فضای ادبی شیراز سردشده

لبخند زدی و گفتی: هنوز جلسات انجمن داستان نویسی حوزه روبراهه؟

وقتی پاسخم را شنیدی سر تکان دادی و گفتی: بچه ها باید فعال باشن .. اگه امکانش هست تولید کتاب وگرنه یه فعالیت عملی..جشنواره یا ..

حالا درست به خاطر ندارم اما میدانم سفارش کردی به فعالیت بچه ها و حالا شاید اگر بشنوی همان جوان های پرشور و معترضی که برایت داستان هایشان را خواندند دارند جشنواره ی استانی برگزار می کنند و کتاب می نویسند خوشحال می شوی.

همیشه امیدوارانه بود نگاهت و شاید این شیوه ای بود برای تحمل سختی های ادبیات آن هم از نوع داستانی اش. اما حالا که رفته ای شاید آن نگاه تو را بیشتر از قبل لازم داریم.

شاید حالا نوبت ماست که به درد دل جوانتر ها گوش بدهیم و نگذاریم امیدشان در میانه ی سختی راه رنگ ببازد. درست مثل تو امیر. روحت شاد.

پروازی که به پایان رسید

سر انجام پس از کش و قوس های فراوان رمان "پرواز ناتمام" منتشر شد.

باورم نمی شد اما بلاخره این پرواز هم تمام شد. امروز صبح وقتی در ساختمان سازمان بنیاد شهید کتاب را ورق می زدم از خودم می پرسیدم : این همان رمانی است که ماهها منتظر اتنشارش بودم؟

شاید هنوز از اصرار تهران نشین ها برای تغیر اسم رمان دلخور هستم . هنوز هم تصورم این است که نام "نامبر وان"برای این اثر بهتر بود.

"پرواز ناتمام" در سیصد و نوزده صفحه به شرح سال های ابتدائی جنگ هشت ساله می پردازد.  "پرواز ناتمام " توسط نشر شاهد و با حمایت سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران استان فارس چاپ و منتشر شده.ویرایش این اثر به عهده ی سرکار خانم دکتر مجرد بود که جادارد از زحمات و دقت نظر  ایشان تشکرفروان نمایم.

سعی کرده ام در نگارش این رمان به زوایای کمتر شفاف جنگ بپردازم.امیدوارم (پرواز ناتمام) بتواند با ریتم حوادث و سلسله ماجراهائی که دارد مخاطبان خود  را تحت تاثیر قرار دهد.

ان شاءالله

فیلمنامه نویسی / بیژن کیا / از داستان تا فیلمنامه

فیلمنامه چیست؟ فیلمنامه یا سناریو نوشته ای است برای فیلم. داستانی است که انحصارا برای سینما نوشته می شود و جدا از فیلم معنایی ندارد. برخلاف داستان یا نمایشنامه که ارزش مستقل ادبی دارند، فیلمنامه به عنوان یک متن، ارزش مستقلی ندارد و تنها بعد از تبدیل به فیلم است که ارزش های هنری (و نه ادبی) آن مشخص می شود.

تفاوت فیلمنامه با ادبیات داستانی و نمایشنامه:در ادبیات داستانی مانند رمان و داستان کوتاه  ماجرا می تواند در ذهن شخصیت رخ دهد اما در فیلمنامه باید به صورت عینی تصویر و دیده شود.در نمایشنامه، ماجرا روی صحنه یا در فضائی باز رخ می دهد یعنی در فضائی فیزیکی یا ذهنی که سه دیوار دارد و مخاطب در جای دیوار چهارم می نشیند و به زندگی و حرف های شخصیت های نمایش گوش می دهد اما در سینما این محدودیت وجود ندارد و هر بار که زاویه دوربین تغییر می کند، زاویه دید تماشاگر نیز همراه با آن تغییر خواهد کرد.فیلم نامه در واقع متنی است شامل جزییات صحنه ها، مکان ها، زمان ها، شخصیت ها، گفتگوها، ماجراها و هر آنچه در فیلم دیده خواهد شد.فیلمنامه دستور العملی است که توسط فیلمنامه نویس یا فیلمنامه نویسان برای یک کارگردان نوشته می شود تا از روی آن فیلم بسازد.

مراحل سه گانه ی تبدیل داستان به فیلمنامه:

مرحله ی نخست: انتخاب داستان مناسب و تحلیل آن:ویژگی یک فیلمنامه دراماتیک بودن است. دراماتیک یعنی نمایشی. یعنی متنی که قابلیت اجرایی داشته باشد و دارای جذابیت و کشش لازم برای جلب تماشاگر باشد و بتواند او را به اندازه کافی درگیر کند . داستانی برای تبدیل به فیلمنامه مناسب است که مثلث دراما داشته باشد.

الف: مثلث دراما(خواسته، خطر ، تنش یا نیاز- مشکل ، درام): داستان هائی میتوانند تماشاگران را به سینما بکشاند که توانائی دراماتیزه شدن را داشته باشند یعنی ترکیبی از خواسته و خطر  یا نیاز و مشکل باشند، ترکیب این دو عامل در تماشاگران ایجاد تنش و کنش   می نماید . هر چیزی که نتواند عواطف را بر انگیزد در داستان جایی ندارد . هر چیزی که بتواند شخصیت داستان را چنان عمیق و موثر درگیر سازد . که او را وا دارد تا برای تغییر اوضاع با هر خطری در افتد ، یقینا بر تماشاگر هم تاثیر خواهد گذاشت.داستان کاراکتر پروتاگونیست داشته باشد.

ب: موضوع و درونمایه: پس از این که مطمئن شدید داستان مورد نظر شما وویژگیهای لازم برای دراماتیزه شدن را دارد(مثلث دراما).باید فکر اساسی ، مبنای اولیه و ایده ی مرکزی مورد توجه قرار گرفته و حفظ شود.

مرحله ی دوم:اعمال تغییرات اولیه:

1-    تغییر افعال از گذشته به زمان حال:فیلمنامه متنی است که در زمان حال می گذرد حتی اگر در گذشته اتفاق افتاده باشد. در سینما ما رویدادهای گذشته را همانند حوادثی که همین الان در برابر چشم ما اتفاق می افتند می بینیم و تا زمانی که فیلمساز با تمهیداتی به ما نگوید که این تصاویر مربوط به گذشته اند، ما آنها را مربوط به زمان حال می پنداریم.

2-    عینی کردن ذهنیات:فیلمنامه متنی است که برای سینما نوشته می شود. بنابراین باید اثری شنیداری و تصویری باشد.  بعنوان مثال اگر کاراکتری در منزل خود روی مبل نشته و به گذشته فکر می کند در فیلمنامه این یاد آوری خاطرات باید به تصویر کشیده شود. بنابراین اگر ذهنیات کاراکتری در داستان وجود داست باید به امری عینی (فلاش بک- رفتار- دیالوگ و ...) تبدیل شود.

3-    تصویری کردن عبارات داستان:یعنی هر آنچه که در فیلمنامه نوشته می شود باید در فیلم دیده و شنیده شود. از این رو نوشتن عبارت هایی مثل: حسین دلش شور می زد یا او احساس می کرد قلبش دارد از جا در می آید در فیلمنامه بی معنی است چرا که فیلمنامه نویس هیچ پیشنهاد تصویری یا صوتی به کارگردان نمی دهد.

4-    پرهیز از شبه دکوپاژ شدن فیلمنامه:از ذکر نکات فنی مثل زاویه دوربین یا اندازه نماها پرهیز شود.

مرحله ی سوم:ویرایش و بازنویسی نهائی:

تحلیل شخصیت: طرح پرسش‌هایی روشن، تصویری شفاف از هر شخصیت کمک می‌كند تا در پرداخت نهائی شخصیت‌ها، پیشرفتی قابل توجه بوجود آید. مهم این است که شخصیت اصلی در پی «تغییر» باشد .

افزودن جزئیات پیش برنده:جزئیات پیش برنده ، جزئیاتی هستند که در تقویت فضا سازی، ایجاد عمق در شخصیت پردازی یا در ایجاد موتیف و مضمون مشارکت دارند.

افزودن نماد و نشانه:سمبول هاو نشانه ها می توانند به عمق و غنای محتوائی فیلمنامه کمک کنند و همچنین در ایجاد معانی چند گانه نقش دارند.

بازنویسی دیالوگ ها: بازنویسی دیالوگ ها می توانند علاوه بر ایجاد ریتم و عمق مناسب در شخصیت پردازی  نیز موثر واقع شود.

لایه دار کردن متن: توجه به آرکئوتایپ ها، اساطیر و همچنین ارجاعات خارج از متن درترکیب با سایر موارد اشاره شده در تغییرات نهائی می تواند فیلمنامه را به اثری لایه دار و چند بعدی مبدل کند.

داستان کوتاه / " کمی بعد از قار قار کلاغ ها"/ بیژن کیا

کمی بعد از قار قار کلاغ ها

 

هوا تازه تاریک شده بود که مرد با عجله وارد دفتر آزمایشگاه شد .زنی جوان و لاغر اندام روی صندلی نشسته بود. مردبه زن گفت :ببخشید ، ترافیک بود

زن به زحمت لبخند زد و چیزی نگفت . مرد دستی به موهای یکدست خاکستری اش کشید، رو به متصدی آزمایشگاه کرد وپرسید: سونوشد؟پسره یا دختر؟

متصدی که زنی میانسال و تنومند بود و از رایحه ی ادوکلن مرد خوشش آمده بود خندید و گفت:مبارکه ، نوه تون دختره !

مرد اخم کرد. دهان باز کرد تا چیزی بگوید اما  حرفی نزد.رو برگرداند وبه تندی  از اتاق بیرون رفت . متصدی آزمایشگاه با تعجب به زن نگاه کرد و زن جوان با صدائی شکسته در گلو گفت: اون شوهرمه.

3/9/85- شیراز -

داستان کوتاه /اسیر/ بیژن کیا

 

اسیر گرفتن یک افسر عراقی چه فایده ای داشت؟ جنگ در برخی خیابان ها تن به تن شده بود و همه می دانستند خرمشهر دیر یا زود سقوط می کند.

-         موش تو سوراخ نمی رفت عینک آفتابی به چشمش می زد!  آخه دیوونه اینو چیکارش کنیم؟ ها؟...

-         خو.. اسیره،  مو چیکار کنم؟ نهیبش دادم ترسید دستاشه گرفت بالا...همی طوری اسیر شد  

سروان کناری نشست. زیر چشمی نگاهی به اسیر انداخت.  اونیفورم تمیز و اتو کشیده ی آن افسر عراقی را با اونیفورم خاک آلود خودش مقایسه کرد. هر از چند دقیقه ای صدای انفجار از گوشه و کنار شهر به گوش می رسید. سروان  دستی به صورت عرق کرده اش کشید و گفت: حالا کجا ببریمش؟ چیکارش کنیم آخه...تو عربی بلدی؟

-         نه عامو ...مو چیزی سرم نمی شه فقط بلدم بگم اشلونک... همین و والسلام

-         ببین قاسم. ببین عزیزم، خودت اسیرش کردی،  زبونش رو هم که بلد نیستی شهر هم که داره از دست   می ره آخه مگه خل شدی تو؟

-         میگی چیکارش کنم؟ می خوای یه تیر بزنم تو سرش و خلاص؟

-         آره

-         شوخی می کنی؟!

-         نه

-         ئی اسیرمونه ...

-         نمی تونیم ببریمش برو خلاصش کن

-         نه.. نه.. تو نمی دونی.  چی میگی؟ مو ئی زبون بسته رو نمی کشم

سروان ایستاد به اطراف نگاهی انداخت کوچه خلوت بود اما از انتهای کوچه صدای رگبار گلوله می آمد. رو به قاسم کرد و گفت : ببرش توی یکی از این خونه ها و تمومش کن.

قاسم که به دیوار تکیه زده بود  اخم کرد و گفت: مو کاری به ئی بدبخت ندارم

سروان اسلحه را به سمت اسیر گرفت و گفت: برو کنار قاسم ...خون می پاشه روت

قاسم مقابل سروان ایستاد و گفت: نمی ذارم اینه بکشیش

-         بکش کنار بچه.  تو چی از جنگ می دونی؟

-         نه..

سروان با قندان اسلحه به سینه ی قاسم کوبید و اسلحه را به سمت اسیر گرفت.

-         نه..نه.. نزن..من حرف دارم..شما کمک می کنم..نزن

-         حرف می زنی؟

-         ها.. من فارسی می دونم . ایران بودم من.  چند سال قبل. ..افسر هستم.  استخبارات ...

سروان رو به قاسم که به زمین افتاده بود کرد و گفت: گمونم شاه ماهی گرفتی بچه!

قاسم چیزی نگفت.

-         از نیروهاتون چی می دونی؟ کجاها متمرکز شدین؟ گمرک دست شماست یا ما؟

-         هنوز نگرفتیم. شما ایرانی ها یک جور عجیب  هستین؟

-         چی؟

-        سربازان  شما با لباس های مختلف دارن مقاومت می کنند یکی لباس ارتشی داره،  یکی نیروی هوائی، یک نفر لباس مردم عادی داره تازه در ارتش شما زن هست. طفل هست و همه جور آدم هست ...این جوری ما        نمی تونیم محل نیروهای شما تخمین بزنیم.  فکر کردیم  ارتش ایران از بین رفته اما شما در لباس های مختلف جنگ می کنید با ما ...

 سکوت کرد به قاسم نگاهی انداخت و ادامه داد:  فقط چرا  اطفال در این جا جنگ می کنند؟ حقوق میگیرن؟ دانش آموز مدرسه ی نظام هست؟

قاسم خندید و گفت: چقدر خلی،  اونا که دیدی همه شون آدمهای عادی بودن نه سرباز و ارتشی

سروان داد زد: بسه دیگه ...راه بیفتیم بریم

به قاسم نزدیک شد و گفت: تو هم انقدر اطلاعات بهش نده

اسیر ساکت بود و حرفی نمی زد. سروان پرسید: چرا ساکت شدی؟ راه بیفت. می برمت مسجد جامع

-         اون راست گفت؟

-         آره.شما دارین با مردم می جنگین

اسیر سری تکان داد و چیزی نگفت.

سروان لبخند زد و ادامه داد:خودت هم خوب میدونی هیچ ارتشی نمی تونه با مردم بجنگه

قاسم به سروان نگاه کرد و لبخند زد . آفتاب غروب می کرد که  هرسه نفربه سمت مسجد جامع خرمشهر براه افتاده بودند.

خلیج همیشه فارس

یاد روز سعدی شیرازی- اول اردیبهشت

حکایتی از سعدی شیرازی

یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکین برهنه به سرما همی رفت. سگان در قفای وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند، در زمین یخ گرفته بود، عاجز شد، گفت: این چه حرامزاده مردمانند، سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته. امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید، گفت: ای حکیم، از من چیزی بخواه. گفت: جامه خود را می‌خواهم اگر انعام فرمایی. رضینا من نوالک بالرحیل.

 امیدوار بود آدمى به خیر کسان
مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان
 
سالار دزدان را رحمت بروی آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی برو مزید کرد و درمی چند.

 

نکات کلیدی فیلمنامه ی انیمیشن:

 

1-    جان بخشی : در فیلم انیمیشن، اشیاء، حیوانات و حتی اسباب بازی ها می توانند جان بخشی شوند.

2-    خلق جهانی تازه با قواعد مخصوص خود: در فیلم زنده قواعد جهان مصداق پیدا می کند، یعنی در آن قواعد فیزیکی جاری است اما در فیلمنامه ی انیمیشن می توان تمامی قواعد را تغیر داد.

3-    شبه بشر بودن: کاراکترها خصوصیات بشری  دارند اما کلی اند و بیشتر تیپ هستند تا شخصیت.

4-    توضیح و توصیف شخصیت ها:شخصیتها باید به گونه ای پرداخت شوند که نیازها و خواسته هایی مثل آدمهای واقعی داشته باشند تا تا کودکان به عنوان مخاطبان اصلی این فیلمها ، بتواند با شخصیت انیمیشن ارتباط برقرار کند.

5-    مرگ گریزی فقدان صدمه ی جدی: در دنیای انیمیشن فضائی مرگ گریز حاکم است. ممکن است کاراکتری زیر ماشین برود و صاف شود. مرگ و صدمه ی جدی در دنیای انیمیشن جایگاهی ندارد. دنیای انیمیشن از زندگی و نشاط لبریز است.

6-    طنز و شوخی: یک رویداد فاجعه بار در فیلم زنده می تواند به رویدادی خنده دار در انیمیشن بدل شود. وقتی بمبی در دست قهرمان انیمیشن منفجر می شود، او دود و خاکستر را از صورت خود پاک می کند، بدن خود را جمع و جور می کند و ما می خندیم.

7-    فقدان و یا کمینه بودن دیالوگ: تا می توانید دیالوگ را کم کنید. دنیای انیمیشن حرکت را می پسندد اما پر گوئی را نه.

8-    پیام: پیام فیلمنامه آن چیزی است که شخصیت شما در طول داستان یاد خواهد گرفت. پیام انیمیشن نباید به شکل یک بیانیه باشد.مگر وقتی که مخاطب اصلی کودک و نوجوان باشد

9-    موسیقی و  ترانه: برای ایجاد جذابیت،  معرفی شخصیت (کروئلا دوویل، 101 سگ خالدار) و  ایجاد کمدی (دیو و دلبر، که تمام خدمتکاران طلسم شده را نشان می دهد و با اسباب و ظروف غذاخوری طنز ایحاد می کند) کاربرد دارد.