سال نو مبارک

بدون شرح

داستان کوتاه/ بیژن کیا

مرخصی

بزرگراه در نخستین ساعات بعد از ظهر زمستانی هنوز شلوغ نشده بود.کنار بزرگراه اتومبیلی توقف کرده بود. زنی که پشت فرمان نشسته بود شاید از شدت سرماخوردگی ماسک داشت و  چشمانش خیس و سرخ بود. مردی که کنارش بود با بغض به کوههای خفته در ابر خیره شده بود. اتومبیلی بسرعت از کنار آنها گذشت. زن پدال گاز را تا آخر فشار داده بود . اتومبیل  زوزه کشان بزرگراه را پشت سر می گذاشت . عقربه ی سرعت سنج بی وقفه اعدادی بیشتر را نشان می داد.بزرگراه تمامی نداشت وزن دیوانه وار تند می راند. زیر چشمی به مرد نگاهی انداخت. به این امید که شاید تکانی به خودش بدهد .فریادی بزند یا او را نگاه کند اما مرد ساکت و آرام به انتهای بزرگراه خیره شده بود.

- نمی خوای چیزی بگی؟

مرد شیشه را تا نصفه پائین کشید و باد در موهای سفید و خاکستری اش پیچید.

- اونا راست می گن که هیچی یادت نمی یاد؟

مرد تسبيح دانه درشت ياقوت را از جیب کتش در آورد و با انگشتان زمخت و مردانه اش دانه هاي ياقوتی آن  را جابجا کرد و زير لب ذکر گفت.زن سرفه کرد و ماسک را دوباره روی دهانش گذاشت.

-         شیشه رو بکش بالا هوا کثیفه. کمربندت رو ببند ممکنه آخرین ماشین سواری مون باشه

مرد چیزی نگفت اما دانه های یاقوتی رنگ با شتاب بیشتری از زیر انگشتانش رد می شد.

-آقا امیر می شه نگام کنی؟ یه نظر حلاله دیگه مگه نه؟

مرد زیر چشمی زن را نگاه کرد و بعد دوباره به دانه های سرخ تسبیح خیره شد.

-         نمی خوای چیزی بگی؟

اتومبیل پشت چراغ قرمز توقف کرد.

-         خیلی پیر و شکسته شدم . نه؟

مرد دوباره و این دفعه با جسارتی بیشتر نگاه کرد.خم شد طرف صندلي زن . لحظه ای مکث کرد. زن بی اختیار خودش را کمی عقب کشید . مرد نگاهش را از زن دزدید و  زبانه ی فلزی کمربند ايمني اش درقفل فرو کرد. رو برگرداند و به چراغ قرمز و زمان سنجی که شمارش معکوس ثانیه ها را نشان می داد خیره شد. هفده..شانزده.پانزده...

زن نفسی عمیق کشید و گفت: هنوزم غیر قابل پیش بینی هستی!

مرد چیزی نگفت.

-  از چراغ قرمز خوشت میاد؟ سرعت آدم رو می گیره. مجبورت می کنه بایستی .از خودت بپرسی کجا داری میری؟از کدوم مسیر بری بهتره؟بیشتر آدما از چراغ قرمز بدشون میاد . من می گم چراغ قرمز  معنی اش توقف نیست. یه جور تحلیله از مسیری که رفتی و راهی که باید بری. اینجوری بهتر می تونی حرکتت رو از نو شروع کنی. تو ...امیرخان چراغ قرمز من بودی.

مرد دستی به موهاي خاکستری و ماشین شده اش کشید. زن لبخند زد و گفت: موهاتو ماشین کردی شبیه کهنه سربازا شدی.

نگاه زن روی حلقه ی ازدواج مرد ثابت ماند. چراغ سبز شد و اتومبیل با سرعت براه افتاد.بزرگراه چمران خلوت بود و اتومبیل سایر ماشین ها را یکی بعد از دیگری پشت سر می گذاشت.

-         مدیر آسایشگاه می گفت فراموشی داری. آلزایمر گرفتی امیر؟

مرد ساکت بود  و تسبيح مي چرخاند.

-         روز بمباران یادت مونده؟ منو چی؟ یادت هست؟

.دانه های درشت تسبیح تند تند از زیر انگشتان مرد رد می شدند.

-         فکر کردی من این حرفا رو باور می کنم؟

مرد رو برگرداند و به ساختمان های مرتفع کنار بزرگراه نگاه کرد.

-         اولش فکر کردیم راکت زدن..

زمین لرزید. مرد به گوشه ای پرتاب شد. شیشه ها جیغ کشیدند و تکه تکه شدند.

گیج بود به زحمت دستش را به تخت فلزی درمانگاه گرفت و ایستاد . اتاق دور سرش می چرخید و گوشش وزوز شدیدی داشت.دستی به پیشانی اش کشید . انگشتانش لزج شدند و سرخ.

کسی زیر بغلش را گرفت .

-         حالتون خوبه دکتر ؟

-         خوبم . ممنونم خودم می تونم

مرد جوان دکتر را از آن جا بیرون برد. هر دو از راهروئی که پرشده بود از ترسو جیغ و فریاد گذشتند.

-         زخمی شدین؟

-         چیزی نیس . سرم . سرگیجه دارم .

دکتر را همان جا در محوطه ی چمن خیابان خواباند

- به خانم مرادپور خبر میدم

 و با عجله رفت تا به بقیه کمک کند.

زن ادامه داد:  شیمیائی زده بودن..

هنوز همان جا دراز کشیده بود. دودی سفید از کوچه ی پشتی بالا می آمد و بوی تند سیرحال همه را بهم می زد.

-         چی شده ؟خوبی؟

دکتر سر تکان داد.سعی کرد لبخند بزند. زن مقابلش نشست بسرعت ماسکش را به مرد داد و گفت:اینو بزن.

- نه

- بزن. مگه ما این جا چن تا دکتر داریم ؟ بزن امیر. زودباش بریم

-         یه پرستار ماسکش رو داد به شما آقای دکتر امیدی. اونو یادت میاد؟

دکتر آه کشید. لحظه ای به زن نگاه کرد و دوباره به نقطه ای خیره شد.

-         منو نمی تونی گول بزنی. یه دفعه گول خوردم.

-  چی؟ مسخره اس امیر..کی گفته؟

-     ببین عزیزم بخاطر وضعیت تو نمی تونیم بچه دار بشیم . اگه اصرار کنی باید یه بچه ی ناقص رو تحمل کنی.

زن بی آن که سرعت را کم کند به دکتر نگاهی انداخت و گفت: وقتی گفتی نمی تونم بچه دار بشم دنیا روی سرم خراب شد.

دکتر سرش را زیر انداخت. دانه های تسبیح از نفس افتادند.  زن گوشه ی لبش را دندان گرفت.

-         از فرشته خانم چه خبر؟

دکتر زیر لب گفت: هیچی

-         پس اون حلقه چيه دستت؟

دکتر سر بلند کرد.به دست چپش نگاهی انداخت.لبخند زد.حلقه را در انگشتش چرخاند و به روبرو خیره شد.

-         سراغت رو می گیره؟ میاد آسایشگاه دیدنت؟

-         نه

اتومبیل گوشه ای توقف کرد. زن رو به دکتر کرد و گفت: جدی؟ فکر می کردم همسر دوم شما خیلی مهربونه. یعنی خودتون این طور می گفتین. بچه هم دارین؟

دکتر به زن نگاه کرد و گفت: بد کردم باتو ..میتونستم حداقل طلاقت بدم ولی..

زن لبخند زد و گفته: لابد به من علاقه داشتی. نه؟ تو بیست ساله که سراغی از من نگرفتی ولی وقتی شنیدم بردنت آسایشگاه سالمندان دلم سوخت مدیر آسایشگاه نمی دونست من زن اولت هستم . اصلا" باورش نمی شد که شناسنامه ام رو که دید گذاشت بیارمت مرخصی...حالا نمی دونم کجا باید بریم؟ از اسایشگاه بهشت فرزانگان تا گوشه ی این بزرگراه...

آهی کشید و ادامه داد: ... ما می تونستیم زن و شوهر خوشبختی باشیم ..ولی تو نخواستی..

اتومبیلشان کنار بزرگراه اتومبیلی توقف کرده بود. زن که پشت فرمان نشسته بود اشک می ریخت و دکتر با بغض به کوههای خفته در ابرهای تیره خیره شده بود.

داستان کوتاه

عزیز

آفتاب به افق نزدیک می شد.  زن از میان ردیف منظم قبرها گذشت. مرد بدنبالش می آمد. زن به محوطه که رسید با دیدن آن همه پرچم سبز و سرخ و سفید زانو سست کرد. به تنه ی نازک نهال چنگ زد و همان جا نشست. مرد به سمتش دوید. چشما ن زن سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمید تا وقتی که درون آمبولانس چشم باز کرد. مرد به  تکنسین اورژانس گفت:  به هوش اومد!

تکنسین چیزی در برگه ی وضعیت بیمار یادداشت می کرد. زن به اطراف نگاهی انداخت. مرد لبخند زد. آژیر آمبولانس بی وقفه و یکنواخت شنیده می شد.

مرد پرسید: حالت خوبه خانومی؟

 کیسه ی سرم این سو و آن سو می رفت. زن  سعی کرد از جا بلند شود. نتوانست. تکنسین رو به زن کرد و گفت: شما رو می بریم بیمارستان. تشنج داشتین ولی الآن مشکلی نیست.

زن چیزی نگفت. با نگاه اطراف را می کاوید. تکنسین پرسید:  قبلا" هم  تشنج داشتین؟

مرد گفت: نه ..

زن جواب داد: نه..نداشتم

تکنسین سر تکان داد. نگاهی به سرم انداخت و دوباره چیزی را یادداشت کرد.

مرد پرسید : چی شد یه دفعه ؟

زن پرسید : چرا این جوری شدم؟

تکنسین جواب داد:نمي دونم.... شاید به خاطر فشار عصبیه.

مرد رو به زن کرد و گفت: ها ببین ..چن بار بهت گفتم؟ گوش نمی دی که ..همه اش گریه ..گریه .. نتیجه اش همینه دیگه..

زن چیزی نگفت. کیسه ی سرم دیگر آن حرکت پاندولی را نداشت. تراقیک سنگین بود و آمبولانس ایستاده آژیر   می کشید. مرد نزدیک زن نشست خطی نه چندان باریک از نور مایل به نارنجی  بخشی از سر و پیشانی زن را روشن کرده بود و چند تار موی قهوه ای زن را روشن تر نشان می  داد.

زن پرسید : کجا می ریم؟

مرد گفت: بیمارستان. نباید خیلی دور باشه

تکنسین جواب داد: بیمارستان بقیه الله. چیزی نمونده، رسیدیم

آمبولانس حرکت کرد. تکانی خورد و توقف کرد. در باز شد دونفر به کمک تکنسین زن را بداخل بردند. مرد شانه به شانه ی آن ها حرکت می کرد. زن تنها سقف را می دید و لامپ های سفیدی که پی در پی از مقابلش می گریختند جیر جیر چرخ های برانکارد زن را آزار می داد.

- دکتر مومنی جراحی 2...دکتر مومنی جراحی 2

مرد در حالتی بین دویدن و رفتن رو به زن کرد و گفت : چیزی نیست.  نگران نباش

زن چشم بست. نفسی عمیق کشید. برانکارد را به سالنی بردند. زنی میانسال برگه ی وضعیت بیمار را از تکنسین گرفت و گفت : همین جا باشه

 تکنسین رو به زن کرد و گفت : شما رو این جا معاینه می کنن.

و رفت .

مرد گفت: من این جام ..

زن به اطراف سر چرخاند. مرد شروع کرد به قدم زدن. از میان بیماران،  صندلی ها، پرستاران،  منشی بخش، دیوار ها و پارتیشن ها گذشت.  برگشت رو به زن کرد و گفت : واسه چی خودت رو عذاب می دی؟ ها؟

فریاد زد: کمک ..

 بیماران بی توجه به مرد یا با هم حرف می زدند یا چشم دوخته بودند به صفحه ی تلویزیونی که گوشه ی سالن بود و مسابقه ی فوتبال پخش می کرد.

-    دکتر موسوی  اتفاقات..دکتر موسوی اتفاقات..

مرد دوباره فریاد زد: خداااا..

-    چیه ؟ چرا داد می زنی؟

مرد روبرگرداند و گفت: من؟..ا..هاشم توئی؟..خودتی؟

هاشم لبخندی زد و گفت: مثلا" علیک سلام ..آدم حسابی کسی توی بیمارستان  فریاد نمی زنه که..ببین اون تابلو رو...سکوت..به همین سادگی.

مرد پرسید: کی برگشتی عقب؟

هاشم جواب داد: دو سه روزی می شه. جسدم هنوز توی سرد خونه اس.  تو چطور هنوز اینجائی؟ یه ماهی گذشته  نه؟

مرد جواب داد: چهل روزه .. زنم مریضه..گیرشم هنوز، چکارکنم؟

هاشم لبخند زد و گفت : اینا وقتی خوابن باید روشون کار کرد ..توی خواب بهتر درک می کنن

مرد سر تکان داد و گفت: چند بار خواب دیده. تا بیدار می شه به  حاج خانم زنگ می زنه و می گه مامان دیشب خواب عزیز رو دیدم  بعدش هم مفصل  گریه می کنه

-         خانواده ی شهید اعتضادی .. هاشم اعتضادی ..

جمعی عزادار که گوشه ای جمع شده بودند به سمت دفتر پرستاری بخش کشیده شدند.  هاشم رو به عزیز کرد و گفت : باید برم..غصه شو نخور..خوابش یادت نره

و رفت. عزیز به سرمی که قطره قطره در رگهای زن می ریخت نگاهی انداخت و زیر لب گفت:چرا باخودت دشمنی؟

مرد خندان و بریده بریده گفت: باخود دشمنی چرا؟

عزیز برگشت و مردی ژولیده را مقابل خود دید .مرد با دهانی باز و دندان های سیاه و کرم خورده می خندید.

عزیز پرسید: تو .. صدای منو می شنوی؟

مرد ذوق زده سر تکان داد: آره ..آره ..آره ..می شنوم ..می شنوم ...الو الو ..به گوشم .. بهشت..بهشت ..دنیا ..این جا خیلی خر تو خره..یارو می خواد بنز بخره ..پول حروم مزه داره ..

دوباره با دهانی تمام باز خندید.  بیماران و همه ی آن هائی که در سالن پذیرش بودند به مرد ژولیده نگاه می کردند

عزیز گفت : تو زنده ای؟

مرد دوباره سر تکان داد و گفت : آره ..آره.. من زنده ام ..مثل تو ..

و دوباره خندید.بعضی ها به تاسف سر تکان دادند و برخی با ناراحتی رو برگرداندند.

عزیز مکثی کرد . نفسی عمیق کشید و گفت: این خانم زنمه ..حالش خوب نیست ..مدام گریه می کنه ..بهش بگو من راحتم..خب؟...بگو نگران من نباشه..من..من می بینمش..می شنوم..می تونم ..

مرد گفت : می دونم،  می دونم، باشه، خودم می دونم

مرد به طرف برانکارد رفت. زن که متوجه ی او شده بود خودش را جمع کرد. مرد گفت : نترس....خب؟ خب؟

زن سر تکان داد. مرد ادامه داد:  می بینمت.. می بینمت..  دنیای غمناک تو را

زن گفت: چی؟

مرد دوباره خندید و گفت : اون گفته ..

سرش را بالا گرفت  و به جائی معلق در هوا اشاره  کرد.

- اونجا رو نیگا.  ببین ..دیدی؟ ناراحت نباش . غصه نخوری ها؟خب؟

 سر پرستار بخش که از دور مراقب مرد بود گوشی رابرداشت و با انتظامات بیمارستان تماس گرفت .

مرد ادامه داد: من سرخوشم.. در عشق و شور.. تو غمزده در سوگ من؟

زن محو  کلمات مرد شده بود.

- در عشق، هرگز مرگ نیست، آشفتگی و درد نیست، شکوه مکن ، اشکی مریز من را بیاد آور،

 مرد به زن نگاه کرد و ادامه داد : عزیز...

زن بغض کرد و گفت :چی؟

مرد لبش را گزید و گفت : چرا گریه می کنی؟  ناراحت می شه ها، .خب؟

ساکت شد. دور خودش چرخید و گفت : ما سرخوشانیم پاکباز..  مست و غزل خوانیم ما.. ای خاکیان، بیخبران از شادی افلاکیان.. ای خاکیان، بیخبران از شادی افلاکیان.. ای خاکیان، بیخبران از شادی افلاکیان

او را گرفتند. نگهبانی که از همه مسن تر بود پرسید : بازم ؟ مگه دکتر نگفت نباید از بخش بیای بیرون؟

مرد نگاهشان کرد و بعد با صدای بلند قهقهه زد. نگهبانی که از همه جوانتر بود رو به زن کرد و گفت : موجی شده ولی بی آزاره،  فکر می کنه شاعر شده

نگهبانی که از همه بلند تر بود گفت : دیگه نبینم بی اجازه بیای این جا .. فهمیدی ؟

او را کشان کشان بردند.  مرد داد زد : عزیز ..

و زن هم زیر لب تکرار کرد : عزیز ..عزیز .. عزیز..

 

داستان کوتاه / " کالیفرنیا"/ بیژن کیا

 

و پدر که خود گرگی درنده بود

مادرم را روباه کوچولو صدا میزد..

(منظومه ی ناموجود  اثر هربرت شوئن باخ1798-1835))

آفتاب تا نزديك خط افق پائين آمده بود.مرد كنار جاده اي روستائي كه از ميان بياباني بي انتها مي گذشت ايستاد  و یکبار دیگر به نوار پلاستیکی دور مچ دستش نگاه کرد. استوارت- جی .1980-و.6.. دستش را سایبان کرد و به  افق خیره شد.بیایان خشک و بی انتها به نظر می رسید همه جا ساکت بود وگرم . در آسمان .جز كركسي كه در هوا بال گسترده بود ، چیزی  ديده نمي شد.مردگيتارش را كه در كيف چرمي سياه رنگي قرار داشت دست به دست كرد و سلانه سلانه براه  افتاد . دراطراف جاده  چیزی نبود مگر   چند تكدرخت كوچك و بوته های  بنفش خار  .كمي جلوتر كركسي به مردار روباهي كوچك  منقار مي زد .مرد به او رسيده نگاهش كرد. كركس سر برداشت .لحظه اي به هم نگاه كردند.كركس منقار خون آلودش را باز كرد و گفت:به چي زل زدي جك استوارت؟

- ليزا؟

- تو ادب نداري جك استوارت..هيچوقت نبايد معلمت رو به اسم كوچيك صدا بزني.

- ولي شما...؟

- لازم نيس چيزي بگي ، تو هيچوقت شاگرد باهوشي نبودي.   كجا ميري؟

- هاتلند،كاليفرنيا...

- هنوزم دوست داری نوازنده بشی؟ .

-بله خانم بولتون

-دوشيزه بولتون!يادت بمونه!

- بله  خا....دوشيزه بولتون

دوشيزه بولتون گردن  كشيد و منقارش را با پوست روباه تميز كرد.جك به چشمان  زيباي روباه خيره شد  .

-          دوشیزه بولتون امروز نمی تونن بیان ..کسالت دارن

نیم ساعت بعد جک در دفتر مدرسه گوشی تلفن را در دست فشرده بود.

-          نه..مامان..نرو..

-نمی تونم...  یه روز میام دنبالت..دوستت دارم جكي..

-          مامان..مامان..

گریه می کرد و می دوید.  سراسيمه وارد خانه شد  .ازپله ها بالا رفت. در را باز كرد. کرکسی که روی تخت لم داده بود جیغ کشید و بالهایش را دور بدنش پیچید .جك مبهوت در آستانه در ايستاد..پدرفرياد زنان  در را بهم كویبد. دوشیزه بولتون تكاني خورد و بالها را چند بار به هم  زد. نفس جك به شماره افتاده بود.

- برو ديگه ، به چي زل زدي؟ برو...

جك بي آنكه سر بلند كند براه  افتاد . دوشیزه بولتون پوزخندي زد و  به پاره كردن شكم روباه مشغول شد. روده ها را بيرون كشيد و محتوياتش را آرام و آهسته بلعيد . جك  به سمت افق، همان جا كه آفتاب  ارغواني غروب مي كرد پيش  مي رفت.کمی جلوتر  تختخوابی وسط جاده قرارداشت.جک به سمتش رفت . صدای موسیقی از جائی نزدیک ابر ها  به گوش می رسید.جک  روی تخت دراز کشید.  موسیقی واضح تر شد و چند قطره رنگ روی تخت چکید. سفید و  آبی.جک به آسمان نگاه کرد  از سقف آسمان رنگ می چکید .ابر و خورشید و آسمان قطره قطره  پائین می ریختند. بیابان و آسمان هم آرام آرام شسته می شدند . جک روی تخت مچاله شد و پتو را روی خودش کشید. صدای طنین گام های زنانه را شنید از زیر .پتو به بیرون سرک کشید. عنکبوتی سیاه  و درشت هیکل  به طرفش می آمد.جک پتو را  روی سرش کشید.عنکبوت سیاه که روپوشی سفید به تن داشت کنار تخت ایستاد و به جک گفت: خیلی خب جکی وقت قرص خوردنه

جک پتو را کنار زد. به عنکبوت درشت و سیاه نگاه کرد و گفت: لیزا این جا بود..

عنکبوت تبسم کرد و گفت : این جا هیچکس تو رو اذیت نمی کنه جکی

  دندان های سفیدش برق زد.و این یعنی لبخند سیاه. جک قرص را  در دهانش گذاشت . لیوان آب را یکنفس سر کشید.نگاهی به اتیکت روی روپوش عنکیوت انداخت و گفت: ممنون  جسیکا پارکر

خانم پارکر لبخند زد . جک نگاهی به در و دیوار سفید آسایشگاه  انداخت و به او گفت: می ترسم ..جسیکا

جسیکا دست جک را در دست گرفت و گفت: آروم باش جکی.. لیزا مرده ..یادت نیس؟  کسی اذیتت   نمی کنه..

جک خودش را در حلقه ی دستهای تیره ی پرستار پنهان کرد و گفت : می ترسم..جسی ..خیلی می ترسم

پرستار چیزی  نگفت و به آسمان مه گرفته ی آن سوی پنجره خیره شد

داستان کوتاه / " خدای  دریاها"/ بیژن کیا

زن اتومبیل خود را را گوشه ای پارک کرد و پیاده شد. بوی دریا را می توانست استشمام کند .همانجا بود انتهای همین خیابان.زن عینکش را با گوشه ی مقنعه  اش پاک کرد تا از پشت شیشه های  قطورعینک انتهای خیابان را بهتر ببیند.مغازه های رنگارنگ مثل همیشه مملو از مشتری  بود و مسافران، خسته از گرمای تابستان به آلاچیق های کنار ساحل پناه برده بودند. آفتاب  هنوزدر آبی در یا فرو نرفته بود که زن به ساحل شنی رسید. به اطراف نگاهی انداخت و بعد به سمت مردجوانی رفت که تک و تنها در امتداد خط خیس ساحل قدم می زد.

-          سلام

-          سلام بی سلام. من با تو قهرم. بازم دیر کردی..

-          ببخشید، ترافیک بود

-          عذر بدتر از گناه.

زن زیر چشمی نگاهی به مردانداخت و با صدائی آرام پرسید: هنوزم از دستم ناراحتی؟

مرد لبخندی زد و نفسی عمیق کشید.

-          بگو دیگه، بنظرت کار بدی کردم؟

-          توحق انتخاب داری. من که دیگه توی زندگی ات نیستم.

-          این حرف رو نزن

-          آدم خوبیه؟

-          مهربونه ولی  با یاسر مشکل داره

-     هر دوشون باید صبر کنن. ببین دریا باید به یاسر فرصت بدی تا شرایط جدید رو درک کنه. قبلا" که این حرفا رو زده بودم.نکنه فراموشکار شدی؟

-          نه

-           پس واسه چی خواستی منو ببینی؟

-          گیجم. کمکم کن.

-          تا ندونم مشکلت چیه که نمی تونم کمکت کنم.

-          همه ی کتاب های مقدس رو خوندم. انجیل ، تورات، گاتهای  اوستا حتی اوپانیشاد و اردویراف نامه رو  ولی بازم دلشوره دارم

-          هنوزم شک داری؟

-          به همه چیز شک دارم.

-          مشکل اصلی چیه؟

-          خدا رو نتونستم بشناسم.

مرد لبخندی زد و گفت: ببین دریا خانم  خدا رو احساس کن

- نمی خوام احساسش کنم. من که مثل تو نیستم .تازه خیلی وقته که جنگ تموم شده حالا زمانه ی عقل و منطق و استدلاله.باید اثباتش کنم.

- اونجا رو نگاه ببین .

در انتهای مسیر اشاره ی مرد پسر بچه ای خردسال گودالی کوچک حفر کرده بود و با سطلی پلاستیکی در آن آب میریخت.

-          می بینی اش ؟

-          خب که چی؟

-          برو ازش بپرس داره چکار می کنه.

زن خودش را به پسر بچه رساند و گفت: داری چیکار میکنی؟

-          می خوام این جا، برای خودم دریا بسازم

-          نمیشه پسر جون. دریا خیلی بزرگه

مرد که پشت سر زن ایستاده بود به آرامی در گوش او نجوا کرد: کی بزرگتره؟ خدا یا دریا؟

-          خدا

-          چطور میشه خدائی به این بزرگی رو در استدلالی تنگ از جنس تفکر بشری محصور کرد؟می شه؟

زن برگشت رو در روی مرد . خیره به هم نگاه کردند.

-          چکار کنم؟

زن با انگشت به سرش اشاره کرد و ادامه داد: فکرش توی سرم می پیچه.

مرد دست زن را گرفت . آن را به آرامی روی قلب زن گذاشت

-          خدا رودوست داشته باش تا این جا آروم بگیره

زن ساکت شد . بغض کرد و با چشمانی که از اشک می درخشید به مرد خیره شد و گفت: دلم برات تنگ می شه

مرد لبخند زد . چفیه را از دور گردنش باز کرد و آن را روی شانه هایش انداخت .زن در سکوت نگاهش می کرد. مرد  پا به دریا گذاشت . زن چشم از او بر نمی داشت . مرد آرام در دریا فرو میرفت . زن برای او دست تکان داد.

-          با کی حرف می زدی؟ برای کی دست تکون دادی؟

-          مگه ندیدی اش پسر جون؟

-          نه

-          حیف شد، یه وقتی بچه ها او نو میدیدن

پسر به افق جائی که خورشید در دریا فرو میرفت خیره شده بود. دریا نم چشمانش را با گوشه ی مقنعه اش پاک کرد و به سمت شهر براه افتاد.

 

والسلام

 

داستان کوتاه / " قهوه تلخ، بدون شير لطفا""/ بیژن کیا

مرد همين ها را گفت. بيرون باران بود و سرماي سخت . مرد فنجان قهوه را در جام دستهايش گرفت و خيابان باران خورده و مه آلود را سرسري نگاه كرد . تك و توك عابريني در رفت و آمدي بي پايان ،مادري با دختري خردسال در ايستگاه اتوبوس  و دو مرد كه يكي روزنامه اي در دست داشت و آن يكي به انتهاي خيابان خيره بود.

-         روزنامه ..روزنامه ..بزرگترين محاكمه تاريخ اسرائيل ..خائن به آئين يهود امروز محاكمه مي شود.

-         مي تونم اينجا بشينم ؟

سربلند كرد ، زني جوان و باريك اندام مقابلش ايستاده بود.مرد به ساير ميز ها اشاره كرد .

-         عادت دارم كنار پنجره بشينم و بيرون رو تماشاكنم.

زن لبخند زد. مرد سري تكان داد . زن روبرويش نشست.

-         ميلان چقدر سرده.

مرد قهوه را چشيد. زن دستي به گيسوي روشن و مرطوبش كشيد.

-         ايتاليائي، درسته؟

-         اسرائيلي

زن خنديد و مرد لبخندي زد .

زن : كاشكي الآن اونجا بوديم آب و هواش معركه اس.

-     هم اكنون  عدهاي مقابل ساختمان دادگستري ازدحام كرده اند  تا دقايقي ديگر يكي از مهمترين محاكمات تاريخ اسرائيل آغاز خواهد شد . همان گونه كه مشاهده مي كنيد  مردم خشمگين شعار دادن عليه خائنين هستند .نادين هريس گزارشگر شبكه تو دي نيوز . تل آويو.

مرد قهوه را سركشيد.

-         اينجا خيلي سرده .  تا حالا كاليفرنيا بودي؟

-         نه

-         اونجا بهشته.

مرد چيزي نگفت.

-         گريس ريچارد سون .

-         كوهن ، ويليام كوهن.

زن دست مرد را به ملايمت فشرد.

-         دستت يخ كرده!

مرد به نقطه اي مبهم خيره بود.

-         حالتون خوبه؟

مرد سر تكان داد و لبخند زد.

-         مي تونم كمكتون كنم.

-         لازم نيست.

-         لازمه ، تو به كمك احتياج داري.

مرد نگاهش كرد . زن دستش را زير چانه گذاشت و سرش را به سمتي خم كرد.

-         به من نگاه كن و لبخند بزن . تو رو زير نظر گرفتن.

-         چي؟

-     ببيندگان عزيز ،اتومبيل حامل متهم رديف اول به ساختمان دادگستري نزديك ميشه . من اين تصاوير  زنده رو به شما تقديم     مي كنم به شما مردمي كه همواره حامي دين يهود و آرزومند سر افرازي اسرائيل هستيد.

-     آروم باش، ما ميدونيم تو امروز صبح اطلاعاتي به روزنامه ها دادي كه ممكنه به قيمت جونت تموم بشه ،اطلاعات فوق سري در مورد سلاح هاي هسته اي اسرائيل، اطلاعات طبقه بندي شده كه شامل نقشه رآكتور هاي اصلي و زراد خانه اتمي اسرائيله.

-         تو.. تو كي هستي؟

-         يه فرشته نجات كه ميتونه تو رو از مرگ نجات بده.

-         تو اين چيزا رو از كجا ميدوني؟

-     ما با تو همفكريم ، با جنگ و خشونت و نژاد پرستي هم مخالفيم درست مثل خودت . خوشبختانه در موساد و كا. گ. ب  دوستاني داريم كه ما رو حمايت ميكنن.

-         موساد نفوذ ناپذيره

-     ... و درست همين طرز تفكره كه اونو آسيب پذير مي كنه.(به ساعتش نگاه كرد)..تا چند لحظه ديگه اون مرد بلند قد از عرض خيابون رد ميشه كه يه ماشين با سرعت با اون برخورد مي كنه وقتي همه متوجه صحنه تصادف ميشن اوني كه روزنامه ميخونه به طرفت مياد و بنگ بنگ...

-         چيكار كنم؟

-         به من اعتماد كن .(نگاهي به اطراف انداخت)..حالم از اين خراب شده به هم مي خوره...

مرد هنوز چيزي نگفته بود كه زن دستش را گرفت و به سمت خود كشيدو زير گوشش نجوا كرد:  نجاتت ميديم ، ميري سودان يا ليبي شايدم يمن ، درست نمي دونم ...بايد از اينجا خلاص بشي ..اينو بگير..

چيزي روي زانوي مرد گذاشت . مرد زير ميز را نگاه كرد. اسلحه بود.

-         اتوماتيكه...

-         ولي،آخه...

-         نمايش شروع شد

-     سعي مي كنم با وكيل مدافع آنانو صحبت كنم، اينجا ازدحام خيلي زياده ...اطلاعات و اخبار تكميلي رو تا چند دقيقه ديگر مشاهده خواهيد كرد.

مرد براه افتاد .اتومبيلي بوق زد .

-د...پاشو ديگه..

- زن از جا برخاست . مرد هم به دنبالش. صداي كشيده شدن لاستيك روي آسفالت ،فريادي دردآلود  و برخورد اتومبيل را هر دو شنيدند .گارسوني درشت هيكل راهشان را سد كرد . زن را گرفت .مرد  اسلحه را بيرون كشيد.

- ولش كن بره...

زن رها شد . سري تكان داد و با زانو ضربه اي به ميان پاهاي گارسون زد. مرد كوتاه قد وارد شد. زن شروع به دويدن كرد . مرد به دنبالش . زن دامني تنگ پوشيده بود.از آشپزخانه گذشتند .مرد كوتاه قد تعقيبشان كرد.از خروجي انبار غذا خارج شدند.اتومبيلي منتظرشان بود.

-         سوار شو..

زن در را باز كرد . كسي آن جا نشسته بود . مرد سوار شد. زن هم.

-         برو..برو..برو...

مرد فرياد زد. همه خنديدند. مرد كوتاه قامت در را باز كرد و كنار راننده نشست.

-         از نفس افتادم نكنه دونده سرعتي اورسولا؟

-     همونطوري كه شما هم ملاحظه ميكنين اتومبيل مقابل ساختمان دادگستري توقف كرده من متهم رو ميبينم كه در محاصره نيروهاي امنيتي از پله ها بالا مياد . اجازه بدين من حرفي نزنم و شما خودتون تصاوير رو ببينين...

مرد از پله ها بالا ميآيد در ميان انبوهي از دشنام و كلمات ركيك چند نفري از كنار حلقه محاصره به صورتش مشت ميزنند. مرد سرش را پائين مي اندازد . ماموران حلقه را تنگتر ميكنند.مرد كف دستش را مقابل دوربين ميگيرد: من روز چهاردهم دسامبر، ساعت 45/9 از مقابل هتل آزارو ربوده شدم . تصوير بردار دوربين را به سمتي ديگر مي گيرد.

-         هي...اون تلويزيون لعنتي رو خاموش كن ميخوام بخوابم...

 

 

داستان کوتاه

چند دقیقه تا هفت سین

چند دقیقه ای به لحظه‌ی تحویل سال مانده بود که پیرمرد به آرامی پرده را کنار زد. نگاهش روی ابرها لغزید .رو به پیرزن کرد و گفت: گمونم بارون بیاد.

پیرزن که آخرین تخم مرغ را رنگ می کرد چیزی نگفت.

-         می خواد بارون بزنه

پیرزن روی آخرین تخم مرغ سه گل با گلبرگهای سرخ و برگهای سبز روشن کشیده بود. تخم مرغ را به پیرمرد نشان داد و گفت: خوب شده؟

پیرمرد سر تکان داد و گفت:امروز جمعه س؟

-         نه

-         کوچه خلوته. کسی رد نمی شه.

پیرزن در حالی که به سفره ی هفت سین خیره شده بود زیر لب گفت: عیده

پیرمرد پرسید: سعید زنگ نزد؟

-         نه

-         چرا؟

-         نمی دونم

-         دلم برای سارا و سایه تنگ شده. بچه های خوبین .نه؟

-         آره ولی مادرشون ...

-         چی گفتی؟

-         هیچی، گفتم نوه های خوبی داریم.

پیرمرد سر تکان داد و گفت: آره. آره...

پیرمرد پرده را انداخت و روی صندلی لهستانی رنگ و رو رفته ای نشست. عینک دسته کائوچوئی اش را در دست گرفت شیشه هایش را با گوشه ی پیراهنش پاک کرد و با دیدن سفره ی هفت سین که روی میز چیده شده بود رو به پیرزن کرد و گفت: مهمون داریم؟

-         نه

-         پس اینا چیه؟

-         عیده. عید نوروز

-         بچه ها کجان؟ صداشون کن

پیرزن به قاب عکس روی دیوار نگاه می کرد که پیرمرد با صدای بلندی بچه ها را صدا زد.

-         سعید..سلمان.. سعیده.. ساعد

رو به پیرزن کرد و پرسید: بچه ها کجان؟

-         این جا نیستن

-         خب زنگ بزن بگو بیان

-         از ایران رفته ن.

-         سوسن هم نیست؟

-         نه

نگاه مضطرب پیرمرد روی چروک های دست پیرزن ثابت مانده بود.

- یعنی فقط من و تو..؟

بغض پیرزن شکست. نگاه پیرمرد روی تخم مرغ ها ی رنگ شده ثابت مانده بود.

والسلام

بیژن کیا

 

نمایش و نقد فیلم آرگو

نمایش و تحلیل فیلم

 

پنج شنبه 17 اسفند ماه ساعت 18

 

دانشگاه شیراز- تالار فجر

 

داستان کوتاه / " برف و خون"/ بیژن کیا

برف و خون

 

صومعه اي بود در محاصره كولاك.برف بي وقفه مي  باريد و تند بادي در كوهستان پيچيده بود و تنها روشنائي نوري لرزان و نيمه جان بود كه از پشت شيشه يخ زده صومعه به بيرون مي تابيد.گاسپار با دست شيشه را پاك كرد اما چيزي نديد جز تاريكي و دانه هاي درشت برف.

-          منتظر نباشيد ...اميدي نيست.

-         ولي اينگمار...

آندرياس دهان باز كرد تا چيزي بگويد اما حرفي نزد.

-         بدون طبيب آن كوهنورد خواهد مرد...

-         نمي خواهم  نا اميدتان كنم ولي ... نگاهي به بيرون بيندازيد،تاريكي،سرما ...گمان نمي كنم اينگمار  كسي را بياورد اين بالا...

گاسپار دوباره به بيرون چشم دوخت اما تنها تصوير مبهم آندرياس را روي سطح شيشه يخ زده ديد.طنين نيايش مردان خدا در سرسراي بزرگ صومعه پيچيده بود  و گهگاه سرفه هاي خشك گاسپار فضاي ملكوتي را خراش مي داد.

-         پدر ، اينجا ماندن فایده ای ندارد.

گاسپار دستي به موي خاكستر ي اش كشيد و همراه آندرياس براه افتاد. از سرسراي بزرگ صومعه گذشتند . از پلكان سنگي بالا رفتند و پشت در اتاق گاسپار توقف كردند.

-         اگر پزشك نيايد چه؟

گاسپار سري تكان داد و گفت: بايد كمكش كنيم.

در را به آرامي باز كرد.مردي مجروح با تني در هم شكسته و ملتهب از تب روي تختي فرسوده افتاده بود و به سختي نفس ميكشيد. آندرياس كنار تخت ايستاد و مشغول نيايش شد و گاسپار دستمالي را از داخل كاسه آب برداشت و روي پيشاني مرد گذاشت.مدتي گذشت .هر دو مشغول دعا خواندن بودند كه بدن مرد مجروح متشنج شد و رنگ چهره اش به كبودي رسيد. گاسپار  و آندرياس با دستپاچگي از جا برخاستند . گاسپار  به تندي خود را  روي مرد انداخت و سعي كرد از لرزش تخت جلوگيري كند.

-كمكم كن ...خدايا ...

آندرياس كه با در ماندگي به او خيره مانده بود گفت: بدون پزشك چه كاري ميشود كرد ؟...

گاسپار فرياد زد:   كاري بكن..به دنبال تئو برو..

آندرياس به طرف در رفت اما دستگيره را نگرفته بود كه در باز شد و مردي به داخل اتاق آمد. آندرياس به تندي خود را كنار كشيد. مردبه سمت مجروح رفت و هر دو دست او را گرفت.

-         كمي آب ...

گاسپار با عجله ليواني را پر كرد  و به مرد داد.مرد دست در پشت مجروح گذاشت سر و سينه اش را كمي بالا آورد و ليوان را به لبهاي مجروح نزديك كرد.

-         بنوش و در پناه خداوند آرام بگير...

مجروح چشم باز كرد و به زحمت جرعه اي نوشيد.به چهره مرد نگاه كرد.

-         بنوش و به ياد تشنگان باش ...

مجروح چشم از مرد بر نميداشت. مرد دستي به چهره خون آلود مجروح كشيد وكمك كرد تا مجروح دوباره بر تخت دراز بكشد.آنگاه دست خود را بر پيشاني مرد گذاشت.

-         بيمار شما نياز به استراحت دارد.

گاسپار پرسيد: شما که هستید...؟

-          اينگمار را به دنبال طبيب نفرستاديد؟

-         اينگمار ؟ كجاس؟ 

-         بزودی خواهد آمد.

ايستاد و به سمت پنجره رفت  و ادامه داد:اتاق راساكت و  گرم نگهداريد.

كف دستش را مقابل صورتش گرفت و به سرخي آن نگاه كردو گفت:سكوت مرهم اين زخم هاست.

به نرمي برگشت و براه افتاد اما در آستانه در ايستاد.رو به آن دو کرد و پرسید:شما در اينجا چه ميكنيد؟

گاسپار جواب داد: از همه فاصله گرفته، عبادت ميكنيم.دور از هياهوي زندگي.

-         عبادت خود يا خدايتان؟

آندرياس پاسخ داد: به تقديس پدر آسماني پرداخته ايم و بهتر است كه شما به كار طبابت خويش بپردازيد.ما در انتظاريم تا مسيح دوباره ظهور نمايد

- و  تكذيبش كنيد ؟ اگر  مخالف نظرتان بود؟

گاسپار : ما خداوند خويش را عبادت مي كنيم.

مرد پرسيد:براي چه؟

-         تا حقيقت را بشناسيم..

-         و بعد؟

-         تسبيحش كنيم

-          بايد جزئي از حقيقت شد كه كائنات همه تسبيح كننده خداوندند.

مرد بي گفت كلامي ديگر از اتاق خارج شد.گاسپاربه مجروح نگاه كرد . در خواب بود. پس ،به دنبال مرد براه افتاد.  از پلكان سنگي پائين رفت و قدم به سرسراي بزرگ صومعه گذاشت .اينگمار بر سكوي سنگي خوابيده بود .

-         اينگمار؟...برخيز..

به سمتش رفت و شانه هايش را گرفته تكان داد.

-         بيدار شو

اينگمار چشم گشود . همچنان خواب آلوده بود.

-         آن مرد ....طبيي كه با خود آوردي ...كجا رفت؟

اينگمارمات و سرد نگاهش كرد و پرسيد:رفت؟

-آري و تو آيا نشاني از او داري؟

- آري او را بار ها ديده بودم گويا در دهكده اي در همين حوالي زندگي مي كند  طبيبي نيمه مجنون اما مهربان است  هر چند كه هذيان زياد مي گويد . گاه به طعنه سخنانی مي ميگويد نيش دار و گاه از زخم متبرك سخن ميگويد.حال كه دانستيد شما را به خدا  در را ببنديد و بگذاريد بخوابم ، بسيار خسته ام.

گاسپارصدائي شنيد . درصومعه  باز بودو باد و برف به داخل مي آمد به آن سو رفت . بيرون تاريكي بود و دانه هاي سفيد برف . در آستانه در ايستاد . هنوز در را نبسته بود كه چيزي توجهش را جلب كرد . چند قطره خون روي برف ها چكيده بود.

 

شيراز29/3/83

 

نظر سحاب نیوز درباره ی رمان آدمخوار

 به گزارش سحاب نیوز مشاور فرهنگی حوزه هنری شیرازدر مصاحبه با سحاب از اتمام کار رمان «آدمخوار» خبر داد.

بیژن کیا تشریح کرد: این رمان به سقوط هواپیمای ایرانی توسط ناو وینسنس می پردازد. گفتنی است این رمان از زاویه دید یک خانم ایتالیایی الاصل و مقیم آمریکا که پدرش را در این جنایت جنگی از دست داده ، روایت می شود.


این نویسنده توانای استان فارس ابراز امیدواری کرد که این رمان با موضوع مستند و قالب مشخص  به زبان های زنده ترجمه شود. شاید ترجمه این اثر از اولین قدم هایی باشد که می توانیم برای جهانی شدن رمان ها در حوزه ادبیات پایداری برداریم.


مدرس و داستان نویس بسیج هنرمندان فارس در ادامه  تأکید کرد: با توجه به تحولات منطقه انتظار می رود فرهنگ پایداری در بیداری اسلامی نقش مؤثری ایفا کند بنابراین باید آثاری که در این زمینه تولید می شود. مخاطب و قالب آن مشخص باشد تا قابلیت ترجمه داشته باشد.


وی در خصوص اینکه با توجه به زمزمه هایی که در خصوص مذاکره با آمریکا بلند شده اینگونه آثار را برای آینده حرفه ای خود مضر نمی داند، پاسخ داد: در این رمان ظلم مضاعف آمریکا به کشورهایی مانند ایران و حتی به مقیمان ومردم کشور خودش به صورت موازی مشخص است. این یک حقیقت تاریخی است و باید به نسل جدید منعکس شود.


نسل جوان که دیدگاه نوینی دارد، خواهان حقیقت جنگ و انقلاب اسلامی است. تنها تاریخ نگاری جنگ و انقلاب کافی نیست بلکه حقیقت نگاری در این مرحله مطالبه جوانان است اگر کسی مدعی باشد که دل بسته انقلاب است برای هزینه دادن آماده است. دلبستگی بدون آمادگی برای هزینه های آن صرفاً شعاری بیش نیست.


کیا با اشاره به اینکه فصل الخطاب بحث مذاکره با آمریکا فرمان مقام معظم رهبری است، یادآور شد: ما باید شرایط و حوادثی که در تاریخ اتفاق افتاده نشان دهیم و از تاریخ عبرت بگیریم.
 
وی تأکید داشت: باز تولید یک تجربه تاریخی با زبان هنر برای نسل جدید می تواند بسیار موثر باشد تا تجربه های تلخ دوباره تکرار نشوند برای تکرار تجربه های شیرین زمینه سازی صورت گیرد.


وی همچنین در خصوص زمان عرضه این رمان گفت: رمان آدم خوار مراحل تصویب مقدماتی را گذرانده است و بنیاد شهید در حال بررسی نهایی آن است. بعد از اصلاحات احتمالی وارد مرحله چاپ و نشر خواهد شد. پیش بینی می شود طی این مراحل تا 6 ماه به طول بیانجامد. اگر این رمان به سالروز سقوط هواپیما نرسد در هفته دفاع مقدس عرضه خواهد شد.


گفتنی است اگر این کار توسط بنیاد شهید فارس نشر بشود هم بنیاد شهید فارس وارد باشگاه ناشران انقلاب اسلامی خواهد شد و هم نشر کتاب سرعت می گیرد.


باتوجه به زمزمه های مذاکره با آمریکا از سوی برخی افراد، جای خالی اینگونه آثار درمحصولات جبهه فرهنگی انقلاب بیشتر حس میشود در این شرایط بازخوانی روابط ایران و آمریکا در طول تاریخ ضروری به نظر میرسد. بخصوص وقتی این بازخوانی هنرمندانه صورت بگیرد و استقبال نسل جوان را به دنبال داشته باشد.


با وجود آثار هنرمندانه و پرمحتوا و کاملا مستند باپرداخت داستانی در این زمینه از سوی ستارگانی چون بیژن کیا از مسئولین مربوطه استانی و کشوری انتظار می رود در انتشار این گونه آثار زمان را از دست ندهند و سریعتر تلاش کنند تا حداقل این اثر تا سالروز سقوط هواپیما در مردادماه وارد بازار شود.


رمان «پرواز ناتمام» به زودی از راه می رسد


وی در ادامه این گفتگو از قریب الوقوع بودن چاپ رمان «پرواز ناتمام» خبر داد.


بیژن کیا خاطر نشان کرد: این رمان که به نقش پدافند هوایی در دفاع مقدس می پردازد در حال طی مراحل چاپ در نشر شاهد تهران است.

وی با اشاره به اینکه همزمان با جنگ تحمیلی جنگ تمام عیاری هم  در عرصه بین المللی داشتیم، افزود: بخشی از این رمان به خرید سامانه راداری در زمان تحریم مربوط است. با توجه به اینکه نقش پدافند هوایی موضوع حساسی در بخشی از تاریخ ما بود که مغفول واقع شده، در این رمان به این قضیه پرداختم. کیا تصریح کرد: موضوع این رمان، کاملاً مستند است و در قالب رمان به صورت داستانی پرداخت شده است.


وی در خصوص کم کاری در سال 91 نسبت به سال نود که آثار زیادی درباره شهدای استان فارس ازاوبه چاپ رسیده بود پاسخ داد: در سال91هم من تلاش خود را کرده ام ودورمان مذکور را به مرحله چاپ رساندم. اخیرا نیز زندگی نامه شهید غلامعلی دست بالا را به اتمام رسانده وبه کنگره سرداران تحویل دادم و منتظر انتشار آن هستم.

همسایه ی آفتاب بزودی خواهد آمد

کتاب همسایه ی آفتاب نگاهی دارد به زندگی نامه ی شهید غلامعلی دست بالا.

مقدمه نويسنده:

جهان عجایبی بسیار دارد چه در آن روزگاران کهن که پیشینیان عجایب هفتگانه را به میراث نهادند و چه در ابن روزگار مدرن که عصر زندگی دیجیتال است و دنیای مجازی. آری، این دنیا عجایب بسیار دارد اما  آدم‌ها  نیز به نوبه ی خود عجيبند و  به كسوت كلمات كه درمي‌آيند عجيب‌تر میشوند. آدميان به واژه‌ها مي‌مانند، مي‌شود بر ضمير خاطر نوشت‌شان يا جايي در گوشه و كنار صحيفه‌ي دل يادداشت‌شان كرد. برخي آدم‌ها را مي‌شود نوشت، مي‌شود نوشت و اگر غلط شد خط زد. برخي آدم‌ها را مي‌شود نوشت، مي‌شود نوشت و اگر كج و معوج شد پاك كرد همه را . بعضي آدم‌ها به نوشته‌هاي قبض عابر بانك مي‌مانند، رهگذري‌اند، مي‌آيند و مي‌روند و خودبخود محو مي‌شوند.

 معدودي از آدم اما نوشته نمي‌شوند، حك مي‌شوند بر اوراق دل مردمان،‌ نه مي‌شود از دفتر جان خط‌شان زد نه مي‌توان از صفحه‌ي دل پاك‌شان كرد. شهدا اين چنين‌اند.

 این کتاب توسط کنگره ی شهدای فارس چاپ و منتشر خواهد شد. بخشی از این اثر را با هم می خوانیم:

تخريب‌چي

می شناختمش. شهید دست بالا مربی تیراندازی و علم عقیدتی مان بود. یادم می آید همان روز های اول که در ميدان تير بوديم شهید دست بالا آموزش‌مان می داد. سوم يا چهارم عيد بود كه به پادگان آموزشي تيپ اما سجاد (ع) در منطقه‌اي به نام عين‌خوش رفتم. از همان روز آموزش شروع شد.لاله‌هاي سرخ و زرد به همراه شقايق‌هاي وحشي منظره‌اي زيبا به وجود مي‌آورد. ايام نوروز بود و ساك بچه‌ها پر بود از خورد و خوراكي.سيزده به در را درهمان منطقه گرفتيم. خيلي خوش گذشت. قبل از ظهرمان را به ميدان تير بردند و به هر كس چند فشنگ داند براي شليك و هر كس كه به هدف مي‌زد چند فشنگ ديگر به عنوان جايزه مي‌گرفت. من از همه بيشتر فشنگ جايزه گرفتم. احساس غرور مي‌كردم. نه تنها بچه‌ها كه حالا ديگر حتي مربي‌ها نيز متوجه من شده بودند. براي نخستين بار در زندگي‌ام احساس پيروزي و برتري را تجربه مي‌كردم. يكي از مربي‌ها به سمتم آمد. چهار شانه بود و محاسن بلندي داشت. كنارم نشست و گفت: خدا قوت

-        ممنون

-         بزن ببينم

-        نشانه گرفتم. نفش را در سينه‌ام حبس كردم. گذاشتم تا تفنگ جزيي از وجودم شود. انگشتم را آرام روي ماشه گذاشتم و شليك كردم. مربي با دربين سيبل را برانداز كرد و با رضايت سر تكان داد. پرسيدم: خوب بود؟

-        بله

-        دقيق زدم به هدف

-        تو نزدي

-        يعني چي؟ مگه خود نزدي چطور زده به هدف

-        تو نزدي

-        يعني چي آخه

-        اگه انگشت شصت نداشتي مي‌تونستي بزني به هدف؟

-        خب آخه من ...

-        اگه چشم نداشتي چي؟

-        اي بابا

-        اگه مريض بودي چي؟

-        ساكت شدم و چيزي نگفتم. دست بر شانه‌ام گذاشت و گفت: غرور برای مومن مثل زهر مي‌مونه. هر وقت تيرت به هدف خورد خدا رو شكر كن و بگو «ما رميت اذا رميت» هنوز حرفي نزده بودم كه يك نفر خودش را به ما رساند. رو به مربي كرد و گفت: برادر دست‌بالاست .. از آموزش لشكر فجر تماس گرفتن. گفتن زود خودتون رو برسونيد.

-        ايستاد اما قبل از رفتن رو به من كرد و گفت: پيروزي خوبه اما نه به هرقيمتی

شليك كرد. دوباره به هدف زد

ده دقیقه به یازده شب / داستان کوتاه

 

داروخانه هنوز خلوت نشده بود.  بیرون باران سرد پائیزی بی وقفه می بارید. مرد قبض دارو را به متصدی صندوق داد. اسکناس ها را شمرد و روی پیشخوان گذاشت.  صندوقدار قبض را مهر کرد. مرد از میان آن هائی که پشت سرش صف بسته بودند گذشت و خودش را به محل دریافت دارو رساند. زنی که روپوشی سفید به تن داشت  قبل از تحویل داروها نگاهی به نسخه انداخت و گفت: بیمارتون سل داره؟

مرد: نه .. شیمیائی شده

زن در حالی که دارو ها را چک می کرد گفت:  اینا زود می میرن هم خودشون راحت می شن هم اطرافیانشون

مرد لبخند زد و چیزی نگفت .

زن ادامه داد: جنگ همینه دیگه خودش تموم می شه  بدبختی و نکبتش می مونه.

 تلفن همراه مرد به صدا در آمد .

مرد: بله ؟

زن زیر چشمی مراقب مرد بود.

مرد: سلام دخترم، چرا نخوابیدی؟ چی؟ خب نه،  دارم بر می گردم خونه، آره دکترا گفتن می تونم بیام خونه. .باشه اگه باز بود حتما" برات می خرم.  اون عروسک صورتی رنگه دیگه؟ باشه.  نه، زودی میام. دارم دواهام رو می گیرم بای بای عروسکم

رو به زن کرد و گفت: می تونم داروها رو ببرم ؟

زن اما ساکت بود و خیره مرد را نگاه می کرد ..نگاه می کرد ..نگاه می کرد