کتاب همسایه ی آفتاب نگاهی دارد به زندگی نامه ی شهید غلامعلی دست بالا.

مقدمه نويسنده:

جهان عجایبی بسیار دارد چه در آن روزگاران کهن که پیشینیان عجایب هفتگانه را به میراث نهادند و چه در ابن روزگار مدرن که عصر زندگی دیجیتال است و دنیای مجازی. آری، این دنیا عجایب بسیار دارد اما  آدم‌ها  نیز به نوبه ی خود عجيبند و  به كسوت كلمات كه درمي‌آيند عجيب‌تر میشوند. آدميان به واژه‌ها مي‌مانند، مي‌شود بر ضمير خاطر نوشت‌شان يا جايي در گوشه و كنار صحيفه‌ي دل يادداشت‌شان كرد. برخي آدم‌ها را مي‌شود نوشت، مي‌شود نوشت و اگر غلط شد خط زد. برخي آدم‌ها را مي‌شود نوشت، مي‌شود نوشت و اگر كج و معوج شد پاك كرد همه را . بعضي آدم‌ها به نوشته‌هاي قبض عابر بانك مي‌مانند، رهگذري‌اند، مي‌آيند و مي‌روند و خودبخود محو مي‌شوند.

 معدودي از آدم اما نوشته نمي‌شوند، حك مي‌شوند بر اوراق دل مردمان،‌ نه مي‌شود از دفتر جان خط‌شان زد نه مي‌توان از صفحه‌ي دل پاك‌شان كرد. شهدا اين چنين‌اند.

 این کتاب توسط کنگره ی شهدای فارس چاپ و منتشر خواهد شد. بخشی از این اثر را با هم می خوانیم:

تخريب‌چي

می شناختمش. شهید دست بالا مربی تیراندازی و علم عقیدتی مان بود. یادم می آید همان روز های اول که در ميدان تير بوديم شهید دست بالا آموزش‌مان می داد. سوم يا چهارم عيد بود كه به پادگان آموزشي تيپ اما سجاد (ع) در منطقه‌اي به نام عين‌خوش رفتم. از همان روز آموزش شروع شد.لاله‌هاي سرخ و زرد به همراه شقايق‌هاي وحشي منظره‌اي زيبا به وجود مي‌آورد. ايام نوروز بود و ساك بچه‌ها پر بود از خورد و خوراكي.سيزده به در را درهمان منطقه گرفتيم. خيلي خوش گذشت. قبل از ظهرمان را به ميدان تير بردند و به هر كس چند فشنگ داند براي شليك و هر كس كه به هدف مي‌زد چند فشنگ ديگر به عنوان جايزه مي‌گرفت. من از همه بيشتر فشنگ جايزه گرفتم. احساس غرور مي‌كردم. نه تنها بچه‌ها كه حالا ديگر حتي مربي‌ها نيز متوجه من شده بودند. براي نخستين بار در زندگي‌ام احساس پيروزي و برتري را تجربه مي‌كردم. يكي از مربي‌ها به سمتم آمد. چهار شانه بود و محاسن بلندي داشت. كنارم نشست و گفت: خدا قوت

-        ممنون

-         بزن ببينم

-        نشانه گرفتم. نفش را در سينه‌ام حبس كردم. گذاشتم تا تفنگ جزيي از وجودم شود. انگشتم را آرام روي ماشه گذاشتم و شليك كردم. مربي با دربين سيبل را برانداز كرد و با رضايت سر تكان داد. پرسيدم: خوب بود؟

-        بله

-        دقيق زدم به هدف

-        تو نزدي

-        يعني چي؟ مگه خود نزدي چطور زده به هدف

-        تو نزدي

-        يعني چي آخه

-        اگه انگشت شصت نداشتي مي‌تونستي بزني به هدف؟

-        خب آخه من ...

-        اگه چشم نداشتي چي؟

-        اي بابا

-        اگه مريض بودي چي؟

-        ساكت شدم و چيزي نگفتم. دست بر شانه‌ام گذاشت و گفت: غرور برای مومن مثل زهر مي‌مونه. هر وقت تيرت به هدف خورد خدا رو شكر كن و بگو «ما رميت اذا رميت» هنوز حرفي نزده بودم كه يك نفر خودش را به ما رساند. رو به مربي كرد و گفت: برادر دست‌بالاست .. از آموزش لشكر فجر تماس گرفتن. گفتن زود خودتون رو برسونيد.

-        ايستاد اما قبل از رفتن رو به من كرد و گفت: پيروزي خوبه اما نه به هرقيمتی

شليك كرد. دوباره به هدف زد