جشنواره ی دنا

جشنواره ی دنا هم توسط فیلمسازان جوان منطقه فتح شد. دیدن دوستان شیرازی در متن جشنواره همواره امیدوار کننده است. هرچند حضور پر رنگ تر هنرمندان شیرازی در چنین جشنواره هائی آرزوئی محال و بزرگ نیست اما شاید همین گام های اول هم فتح بابی باشد برای موفقیت های بزرگ تر و بزرگ تر.

برای همه ی این عزیزان از بمانی و پناهی و شادمانی گرفته تا رضائی و هاشمی و دیگران آرزوی موفقیت و سرافرازی دارم.

این چند خط هم باشد برای حسن ختام:

برگزیده های دنا

در بخش تدوين
از ميان 6 كانديد :
- بدو تا به اول خط برسي - نقطه سر خط – ننو - چند شب – فرار - آب را گل نكنيم
ديپلم افتخار اهدا مي شود به فرهاد نجفي و حميد لاچيني براي فيلم داستاني بدو تا به اول خط برسي از قزوين
تنديس جشنواره و مبلغ هفت میلیون ریال  اهدا مي شود به احسان شادماني و اسماعيل عليزاده براي فيلم مستند ننو از شيراز

بهترين فيلم مستند در بخش سينماي جوان
در اين بخش 2 اثر حضور داشت
ديپلم افتخار اهدا مي شود به محسن رضايي اصل و سيد محمد هاشمي براي فيلم كمربندها را ببنديم از شيراز
ديپلم افتخار و مبلغ سه میلیون ريال و حمايت از توليد اثر بعدي اهدا مي شود به سيدمهدي موسوي برزكي براي فيلم شيخ علي از كاشان

جشنواره فيلم كوتاه نارنجستان

 

اولين جشنواره داخلي انجمن سينماي جوانان ايران - دفتر شيراز برگزار مي شود

اولين جشنواره داخلي انجمن سينماي جوان دفتر شيراز در شهريور ماه سال جاري برگزار مي گردد.

به گزارش دفتر شيراز انجمن به نقل از دبير جشنواره تاريخ برگزاري جشنواره هفته آخر شهريور ماه مي باشد كه در اين جشنواره شركت تمامي فارغ التحصيلان دوره يك ساله فيلمسازي انجمن سينماي جوانان دفتر شيراز بلامانع است.

در اين جشنواره كليه فيلم هاي پايان دوره فيلمسازان شيراز كه به عنوان پروژه پاياني آن ها ارائه گرديده نمايش داده و به رقابت گذاشته مي شود.

سيد محمد هاشمي دبير جشنواره دليل برگزاري اين جشنواره را بيان توانايي هاي هنرجويان در عرصه هنر هفتم اعلام نمود و همچنين گفت : برگزاري اين جشنواره موجب رقابت و پويايي هنرجويان فيلمساز انجمن سينماي جوانان شيراز مي شود.

شايان توجه است كه ستاد و تيم برگزار كننده اين جشنواره تماما از هنرجويان فارغ التحصيل و در حال تحصيل انجمن هستند كه اين جشنواره با همت انجمن سينماي جوانان ايران - دفتر شيراز و همكاري حوزه هنري استان برگزار خواهد شد.

داستان و فیلمنامه نویسی

انجمن داستان نویسی

چهارشنبه ها ساعت 17

خ ملاصدرا خ حکیمی غربی

انجمن سینمای جوانان شیراز

معرفی مرد خاکستری توسط امین فقیری در روزنامه عصر مردم/ شنبه 3 تیرماه1391

مرد خاکستری

از نگاه امین فقیری

بیژن­کیا داستان نویس خوبی است. عناصر داستانی را به خوبی می­شناسد چون آنها را تدریس می­کند. اگر در این داستان­ها بعضی از عناصر کمرنگ­ترند و شماری پررنگ­تر، این برمی­گردد به سبک و حال و هوایی که برای داستان­ها انتخاب کرده است.

داستان­های او گزارش گونه و شاید ژورنالیستی باشد. ساختار و ساختمان و طرز بیان آنها به کارهای کارور و براتیگان نزدیک است. خوشبختانه از لحاظ موضوع و پیرنگ داستان.
او به نوعی به داستان­های مینی مال تمایل دارد. تعدادی از داستان­ها یک صفحه­ای یا کمتر و یا چند سطر بیشتر است که خود به خود در حوزه مینی مال قرار می­گیرند و بقیه داستانها از دو سه صفحه بیشترند که یک جعبه شیرین، خدای دریاها، والنتاین، آهو، کالیفرنیا، کاپوچینو و عسل بانو، پریده بود از قفس، دیوانه بود، تخم مرغ، روزی که زیبا نبود، فرود اضطراری، نه مثل لیلی یا مجنون، برج و کبوتر، با ماهی­ها حرف بزن، مرد خاکستری، تا انتهای خیابان دانانگ که تقریباً نیم بیشتر از صفحات کتابند و 16 داستان هم مینی مال هستند.
تنوع چشمگیری در موضوع­ها به چشم می­خورد. گاه یک حادثه و گاه زندگی خانوادگی، خیانت­ها، و شیفتگی بیژن کیا به موضوع­هایی که فضا و مکانش در خارج از ایران است عجیب می­نماید. نمی­دانم این را حسن بدانم یا عیب یا اینکه جهان شمولی داستان­ها را به نوعی نشان می­دهد. به عنوان مثال داستانک اول:
همه حق زندگی دارن
کشیش ادامه داد: چطور دلتون می­آد به خاطر فقر یا نبودن پدر یه موجود بی گناه رو از بین ببرین؟ زن که هنوز در اتاقک نشسته بود با گوشه دستمال چشمانش را پاک کرد.
-حالا به من قول بدین که هرگز به سقط جنین فکر نکنین.
زن با صدایی خسته گفت: اوه... حتماً پدر.
از آن سوی پرده مشبک اتاقک اعتراف طرحی مبهم از نیم رخ کشیش پیدا بود. وقتی زن از جا برخاست کشیش با لحنی دلسوزانه پرسید: حالا اسمش رو چی می­ذاری؟
زن مکثی کرد. دستی به شکم برآمده­اش کشید و گفت: اگه دختر بود ماریا و اگه پسر بود آدولف. کشیش لبخندی زد و گفت: خوبه دوشیزه هیتلر. اصلاً نگران نباشین. به سلامت اون کوچولو فکر کنیم و یادتون باشه که همه حق زندگی دارن.
* * *
طنز زیرکانه­ای در زیر پوست داستان هست و آن استفاده از «هیتلر» که جهان را به نابودی سوق داد و جمله آخر که کشیش می­گوید: «همه حق زندگی دارند» مبحثی که حکومت فاشیست رایش سوم بدان اعتقادی نداشت و همچنین کسانی که در عمل از نازی­ها تقلید می­کنند.
«جمال میرصادقی» در کتاب عناصر داستان به مسأله زیبایی اشاره می­کند و آن هم «داستان­های لطیفه وار» است. داستان­هایی جوک مانند که البته ارزش آن به مراتب بیشتر است. همین داستان بالا، گزارش سرقت، مرد تلویزیون تماشا می­کند، مرد چای می­نوشد، عروس خانم، بوسه برای مهتاب، سیب و آتش، راضیه، در این ژانر قرار می­گیرد. میرصادقی در کتابش دو نمونه لطیفه وار از چخوف آورده است و باید دانست که داستان لطیفه وار نمی­بایست خنده دار باشد بلکه می­تواند از طنزی تلخ و جانکاه نیز بهره جوید. همانند داستانک­های انتخابی او از چخوف «برسد به دست مادربزرگ» و «معشوقه رییس پلیس» البته اسم دومی به مضمون است، حتماً اسم دیگری دارد.
داستان­های بیژن کیا، تلگرافی است. موجز و کوتاه است، که این حسن است، اضافی ندارد. او حوصله پرداختن به فضا-مکان، توصیف طبیعت را ندارد، که در بعضی جاها می­تواند عیب باشد. البته در دو سه داستان که یکی از آنها خدای دریاهاست این مسأله رعایت شده است.
بیژن کیا مستقیم به جنگ نپرداخته است، اما تبعات جنگ را نشان داده است. این تبعات در چهره قهرمانانه زنان و مردانی که بعد از جنگ بار مصیبت­ها را بر دوش می­کشند آشکارا نمود دارد. حس طنزی که کیا در موضوعاتش دارد در این داستان­ها غایب­اند. همه چیز جدی است و دارای تقدسی ویژه. در دو داستان مستقیم با مسأله ایدز روبه­رو می­شویم، به ویژه «روژین» که داستانی به غایت متأثرکننده است و چند داستان هم به روز والنتاین می­پردازد که شاید به نظر مصنوع برسد. این همان شیفتگی نویسنده به فضا و مکانی است که در آنجاها تجربه­های عینی ندارد و از تخیل قوی خود استفاده کرده است. فکر می­کنم خواننده ایرانی این نوع داستان­ها را جدی نگیرد جز اینکه نویسنده به نوعی ثابت کند که آن فضاها و مکان­ها را دیده است.
البته تمامی داستان­ها خواندنی است و خواننده را تا آخر کتاب با خود می­کشاند که علت هم تنوع موضوعاتی است که به کار گرفته است. او به حق از مظاهر تمدن غرب مثل کافی شاپ­ها و مراسمی چون روز والنتاین استفاده­های مناسب می­برد. می­توان گفت او نویسنده نسل نو و جدید است. نسلی که اصلاً همانند ما فکر نمی­کند و دل مشغولی­اش دل مشغولی نیست. نسلی که فرهنگ خاص خودش را دارد و گرفتار پدیده­ای چون فیس بوک و اینترنت است.
بیژن کیا نویسنده خوبی است. او باید با مجله­های وزین تهران همکاری کند تا شهرتش که لایق آن است به عنوان یک نویسنده خوب در سطح مملکت همه گیر شود.
دو سه غلط هم در سطح کتاب دیده شد که ان­شاءا... برای چاپ دوم برطرف می­شود
.
* * *
روژین
روژین کوچولو نقاشی می­کشید و گهگاه سربلند می­کرد تا به عروسک­هایی که در تلویزیون می­خندیدند و شعر می­خواندند، نگاه کند. روژین به مدادهای رنگی که دور و برش ریخته بود، نگاهی انداخت. مداد سبز را برداشت. همان طور که روی قالی کهنه نشسته بود شروع کرد به رنگ کردن نقاشی اش اما وقتی دایره ای سرخ روی نقاشی اش افتاد، دختر کوچولو فهمید باید مادرش را صدا بزند.
- مامان... مامان...
- چیه؟
- بازم خون اومد بیا...
مادر از آشپزخانه بیرون آمد و با دستمال کاغذی بینی دخترش را پاک کرد.
- چیزی نیست. پاک شد
به نقاشی دخترش نگاهی انداخت و گفت: چی می­کشی؟
- بهشت. اون منم اون فرشته هم تویی
- این چیه؟
- خون منه، ببین شده مثل یه گل قرمز
- آره چه گل بزرگی هم هست. یه گل سرخ کله گنده!
هر دو خندیدند. روژین به مادرش نگاه کرد و پرسید: مامان من دارم می­میرم؟
- نه عزیزم
- من می­میرم. ببین امروز چقدر خون دماغ شدم.
مادر به چشمان عسلی دخترش نگاه کرد و گفت: من مواظبت هستم و روژین را در آغوشش گرفت و بوسید.
- بابا خیلی بد بود؟
- نه
- پس چرا ما دوتا رو مریض کرد؟
- اون اشتباه کرد.
- مگه آدم بزرگا هم اشتباه می­کنن؟
- آره. اشتباه اونا مثل خودشون بزرگه
- بابا چرا اشتباه کرد؟ چرا ما دوتا رو مریض کرد؟
- نمی­خواست مارو مریض کنه ولی شیطون گولش زد.
- مامان اگه تو زودتر بمیری من چه کار کنم؟ تنهایی می­ترسم. همه منو اذیت می­کنن و می­گن روژین ایدز داره.
مادر چیزی نگفت. روژین را در آغوش فشرده بود و آرام و بی صدا اشک می­ریخت.
***
خدای دریاها
زن اتومبیل خود را گوشه ای پارک کرد و پیاده شد. بوی دریا را می­توانست استشمام کند. دریا هنوز همانجا بود، در انتهای همین خیابان. زن شیشه قطور عینکش را با گوشه مقنعه پاک کرد تا انتهای خیابان را بهتر ببیند. مغازه­های رنگارنگ مثل همیشه مملو از مشتری بود و مسافران، خسته از گرمای بعدازظهرهای طولانی تابستان به آلاچیق­های کنار ساحل پناه برده بودند. آفتاب هنوز در آبی دریا فرو نرفته بود که زن به ساحل شنی رسید. به اطراف نگاهی انداخت و بعد به سمت مردی جوان رفت که تک و تنها در امتداد خط خیس ساحل قدم می­زد.
- سلام
مرد بی آنکه به زن نگاه کند، گفت: سلام بی سلام. من با تو قهرم. بازم دیر کردی...
- ببخشید، ترافیک بود
- عذر بدتر از گناه.
زن زیر چشمی نگاهی به مرد انداخت و با صدایی آرام پرسید: هنوزم از دستم ناراحتی؟
مرد لبخندی تلخ زد و نفسی عمیق کشید.
- بگو دیگه، به نظرت کار بدی کردم؟
مرد ایستاد به زن رو کرد و گفت: تو حق انتخاب داری. من که دیگه توی زندگی ات نیستم.
- این حرف رو نزن
مرد به افق، جایی که دریا به آسمان می­رسید خیره شد و زیر لب گفت: حالا آدم خوبیه؟
- مهربونه ولی با یاسر مشکل داره
مرد سر تکان داد و گفت: هر دوشون باید صبر کنن.
رو به زن کرد و ادامه داد: ببین دریا، باید به پسرمون فرصت بدی تا شرایط جدید رو درک کنه. قبلاً که این حرفارو زده بودم. نکنه فراموشکار شدی؟
- نه
- پس واسه چی خواستی منو ببینی؟
زن با نوک کفشش روی شن­های ساحل خط کشید و گفت: گیجم. کمکم کن. چند تا سؤال دارم.
- تا ندونم مشکلت چیه که نمی­تونم کمکت کنم.
- سؤال اول، من دوباره ازدواج کردم خودت هم می­دونی ولی هنوزم دوستت دارم، این گناه نیست؟
مرد خندید و گفت: دوستم داری؟ آره؟ باور کنم؟
زن با دستپاچگی مقنعه اش را مرتب کرد و گفت: خب آره. دوستت دارم دیوونه!
- دوستم داشته باش ولی عاشقم نباش. خب سؤال بعدی رو بپرس.
- همه کتاب­های مقدس رو خوندم. انجیل، تورات، گاتهای اوستا حتی اوپانیشاد و اردویراف نامه رو ولی بازم دلشوره دارم.
- هنوزم شک داری؟
- به همه چیز
- مشکل اصلی چیه؟
- خدا رو نتونستم بشناسم.
مرد لبخندی زد و گفت: ببین دریا خانم خدا رو احساس کن.
- نمی­خوام احساسش کنم. من که مثل تو نیستم. به اطرافت یه نگاهی بنداز. خیلی وقته که جنگ تموم شده حالا زمانه عقل و منطق و استدلاله. باید بتونم اثباتش کنم.
- اونجا رو نگاه ببین.
در انتهای مسیر اشاره مرد پسر بچه ای خردسال گودالی کوچک حفر کرده بود و با سطلی پلاستیکی در آن آب می­ریخت.
- می­بینی اش؟
- خب که چی؟
- برو ازش بپرس داره چه کار می­کنه.
زن با تعجب به مرد خیره شد. مرد اخم کرد و گفت: برو دیگه...
زن خودش را به پسر بچه رساند و پرسید: داری چیکار می­کنی؟
- می­خوام این جا، برای خودم دریا بسازم
- نمی­شه پسر جون. دریا خیلی بزرگه.
مرد که پشت سر زن ایستاده بود به آرامی در گوش او نجوا کرد: کی بزرگتره؟ خدا یا دریا؟
- خدا
- چطور می­شه خدایی به این بزرگی رو در استدلالی تنگ از جنس تفکر بشری محصور کرد؟ می­شه؟
زن برگشت رو در روی مرد. خیره به هم نگاه کردند.
- چکار کنم؟
زن با انگشت به سرش اشاره کرد و ادامه داد: فکرش توی سرم می­پیچه.
مرد دست زن را گرفت. آن را به آرامی روی قلب زن گذاشت.
- خدا رو دوست داشته باش تا اینجا آروم بگیره
زن ساکت شد. بغض کرد و با چشمانی که از اشک می­درخشید به مرد خیره شد و گفت: دلم برات تنگ می­شه
مرد لبخند زد. چفیه را از دور گردنش باز کرد و آن را روی شانه هایش انداخت. زن در سکوت نگاهش می­کرد. مرد پا به دریا گذاشت. زن چشم از او بر نمی­داشت. مرد آرام در آب و موج فرو می­رفت. زن برای او دست تکان داد. پسر بچه رو به زن کرد و گفت: با کی حرف می­زدی؟ برای کی دست تکون دادی؟
- مگه ندیدی اش؟
- نه
- حیف شد، یه وقتی بچه­ها اونو می­دیدن
پسر به افق جایی که خورشید در دریا فرو می­رفت خیره شده بود. دریا نم چشمانش را با گوشه مقنعه اش پاک کرد و به سمت شهر به راه افتاد.
***
آهو
- دکتر صالح به اتفاقات... دکتر صالح به اتفاقات
درمانگاه پر شده بود از فریاد و ناله و درد و سوز. پرستار بعد از ثبت درجه حرارت بیماری که روی ویلچر نشسته بود، کمر راست کرد و به بیرون خیره شد. آن سوی پنجره درمانگاه، شهر در غباری تلخ و کدر گم شده بود. قرص خورشید به سرخی می­زد. پرستار نگاهی به چهره از درد مچاله شده دختر معلول انداخت، دختر سعی می­کرد دستهایش را در هوا تکان بدهد. دهانش را باز کرده بود. آب دهانش از گوشه لبش بیرون می­ریخت و صدایی گنگ و نامفهوم از او به گوش می­رسید. رگ گردنش از زیر پوست پیدا بود. دختر در ویلچرش پیچ و تاب می­خورد و عضلات بدنش منقبض و سفت شده بود. پرستار رو به پیرزن کرد و پرسید: خودش می­تونه حرف بزنه؟
پیرزن با چشمان همیشه غمگینش به پرستار نگاه کرد و گفت: اگه چیزی هم بگه شما متوجه نمی­شی. من ولی می­فهمم.
مرد جوانی که همراهشان بود، سبیلش را می­جوید. کمی که گذشت مرد رو به پرستار کرد و گفت: پس چرا این دکترتون نیومد؟
پرستار چیزی نگفت. آستین دختر را بالا زد تا فشار خونش را اندازه بگیرد.
- نمی­شه از روی لباس این کارا رو بکنی آبجی؟ زشته جلوی مردم
پرستار بی آنکه چیزی بگوید با دقت به حرکت عقربه فشارسنج خیره شده بود.
- چی شده؟
پرستار با دیدن دکتر لبخندی زد و گفت: سلام دکتر. به خاطر نفخ و درد شکمی و تهوع پذیرش شده. فلج مغزی داره و قادر به تکلم نیست.
مرد زیرچشمی نگاهی به دکتر انداخت و با طعنه گفت: رسیدن بخیر آقای دکتر!
دکتر رو به پیرزن کرد و پرسید: همراه بیمار شما هستین؟
- بله آقای دکتر
- پس این آقا کی هستن؟
پیرزن سرش را زیر انداخت و گفت: برادرزاده منه. خدا خیرش بده. کارش رو ول کرد مارو رسوند اینجا.
دکتر رو به مرد کرد و گفت: شما بیرون منتظر باش.
مرد برآشفت و پرسید: واسه چی؟
- هر بیمار یه همراه باید داشته باشه. قانونه.
- این مملکت کجاش قانونیه؟
- همین جاش قانونیه. بفرما بیرون.
- این پیرزن دست تنهاس، کمک می­خواد.
دکتر رو به مرد جوان کرد و گفت: یا شما بمون یا مادرش.
دکتر گردن کشید به انتهای راهرو نگاهی انداخت. نگهبان را دید.
- ... آقای مرشدی... مرشدی بیا...
نگهبانی که دم در نشسته بود با شنیدن صدا از جا برخاست و به سمتشان رفت.
- این آقا روبگین از این جا برن
مرد جوان رو به دکتر کرد و گفت: تو فکر کردی چیکاره این مملکتی؟
دکتری یا سرهنگ؟
نگهبان به تندی دست مرد را گرفت. مرد خودش را عقب کشید و داد زد: دستتو بکش بابا...
گوشی همراه سرخ رنگش را به پیرزن داد و گفت: این همراهت باشه خاله کاری داشتی زنگ بزن.
رو به نگهبان کرد و گفت: دارم میرم بابا... خیالت رسیده پلیسی؟
پیرزن چادر را روی صورتش کشید و در خود مچاله شد. دکتر نفسی عمیق کشید و به آرامی شکم سفت و متورم دختر را لمس کرد. دختر با صدایی نامفهوم و جیغ مانند لرزید و خودش را عقب کشید.
- چیزی نیست آهو. این آقا دکتره. می­خواهد خوبت کنه.
آهو که نفس نفس می­زد به دکتر خیره شده بود. دکتر رو به آهو کرد و گفت: می­خوام کمکت کنم درد نکشی. باید ببینم کجای شکمت درد می­کنه. باشه؟
چند لحظه ای به هم نگاه کردند و هر دو ساکت بودند. دکتر به آرامی بدن بیمار را لمس کرد. آهو با چشمان خیس به چین­های ریز و خطوط عمیق پیشانی دکتر خیره مانده بود. دکتر مکثی کرد. رو به پرستار کرد و گفت: بهش سرم بزنین...
دکتر آه کشید و با صدایی شکسته در گلو ادامه داد: پره گنانسی...
- واقعاً؟ مگه می­شه؟ این بیچاره فلج مغزیه...
دکتر رو به پیرزن کرد و پرسید: مادر شما با کی زندگی می­کنین؟
- با هیشکی. من و آهو کسی رو نداریم.
دکتر به پرستار نگاهی کرد و گفت: خودت یه جوری بهش بگو. من نمی­تونم.
- شما مطمئنید دکتر؟
جنینش ده هفته­س اما برای اطمینان سونو بگیرید. دفترچه بیمه داره؟
دکتر دفترچه را گرفت تا نسخه بنویسد. آهو هنوز می­لرزید و صورت منقبضش خیس شده بود.
پرستار به آرامی پرسید: به حراست خبر بدم آقای دکتر؟ زنگ بزنم صد و ده؟
- هنوز زوده. یه آزمایش ژنتیک هم براش نوشته ام.
دفترچه را به پرستار داد و گفت: می­رم بیرون قدم بزنم.
- هوا آلوده­اس دکتر. گرد و غباره.
دکتر لبخندی تلخ زد و گفت: فقط هوا آلوده­اس؟
بیرون همه چیز در گرد وغباری تلخ فرو رفته بود. قرص خورشید سرخ بود و متورم. پیرزن نگاهی به بیرون انداخت و گفت: هر وقت آسمون این شکلی می­شه یه جایی، خونی به ناحق ریخته شده.