داستان کوتاه / " بچه مثبت نباش"/ بیژن کیا

بچه مثبت نباش!

 

دختر بچه نقاشی می کشید و گهگاه سر بلند می کرد تا به عروسک هائی که در تلویزیون می خندیدند و شعر  می خواندند نگاه کند.

دختر به مداد های رنگی که دور و برش ریخته بود نگاهی انداخت. مداد سبز را برداشت، .همان طور كه روي قالي كهنه نشسته بود شروع كردبه رنگ کردن نقاشي اش اما وقتي دایره ای سرخ روی نقاشی اش افتاد. دختر کوچولو فهمید.

 باید مادرش را صدا بزند.

-          مامان ... مامان..

-          چیه؟

-          بازم خون اومد بیا..

مادر از آشپزخانه بیرون آمد و با دستمال کاغذی بینی دخترش را پاک کرد.

-          چیزی نیست. پاک شد

به نقاشی دخترش نگاهی انداخت و گفت: چی می کشی؟

-          بهشت. اون منم اون فرشته هم توئی

-          این چیه ؟

-          خون منه ببین شده مثل یه گل قرمز

-          آره چه گل بزرگی هم هست. یه گل سرخ کله گنده!

هر دو خندیدند. دختر به مادرش نگاه کرد و پرسید: مامان من دارم می میرم؟

-          نه عزیزم

-          من می میرم . ببین امروز چقدر خون دماغ شدم.

مادر به چشمان عسلی دخترش نگاه کرد و گفت : من مواظبت هستم

دخترش را در آغوش گرفت و بوسید.

-          مامان. بابا خیلی بد بود؟

-          نه

-          پس چرا ما دو تا رو مریض کرد؟

-          اون اشتباه کرد. نمی خواست ما رو مریض کنه ولی شیطون گولش زد.

-          اگه تو زودتر بمیری من چکار کنم؟ تنهائی می ترسم مامان. بچه ها منو اذیت می کنن.می گن ساناز ایدز داره

مادر چیزی نگفت . ساناز  را در آغوش فشرده بود و آرام و بی صدا اشک می ریخت.

خبری در باره ی آدمخوار/ بیژن کیا/ رمان

 

نگارش رمان "آدمخوار"را دیروز به پایان رساندم.

تمامی ماجراهای این رمان در خارج از کشور می گذرد اما موضوع آن با سقوط ایرباس ایرانی توسط رزمناو آمریکائی یو اس اس وینسنس ارتباط دارد. بخشی از رمان  را امی توانیم با هم بخوانیم.

 

 ماریا

هنوز مرا به قتل نرسانده بودند که برای نخستین بار دیدمش. آن روز عصر باران می بارید و شیشه هاخیس بودند که در را باز کردم.پیرمردی درشت هیکل سلام کرد و گفت:  ماریا کریستالدو ؟

 شلوار جین و پیراهن کتانی اش خیس باران بود که لبخند زد و من تبسم جیمز را در صورت پیر و چروکیده اش دیدم. جیمز عکس پدرش را نشانم داده بود اما این نخستین دیدارمان شد. موی مرطوب و خاکستری اش آبشار شده بود روی شانه هایش. سر تکان دادم و شاید لبخندی هم چاشنی اش شد که خیره اما مهربان نگاهم کرد و گفت: این پیرمردکی هست؟

 و من که هنوز لبریز بودم از حیات گفتم: مارتین داو؟

خندید و گفت: هستم.

از سر راهش کنار رفتم. با گام هائی خیس و سنگین وارد راهرو شد. جیمز گفته بود که پدرش شامه ی تیزی دارد بنابراین عطر قهوه می توانست برایش آرامش بخش بوده باشد. نیم ساعت بعد درراهروی خانه قدم می زد و فنجان قهوه را به آرامی سر می کشید. کنار پنجره ایستاد و به خیابان باران خورده خیره شد. هنوز لبریز بودم از بودن و حالا در آشپزخانه شام تهیه می کردم و مارتین داو به احتمال زیاد به حرف هائی که در مورد بازجوئی زده بودم فکر  می کرد.

شش و نیم صبح بود. در حمام بودم که در زدند. هنوز گیج خواب بودم که حوله را دور خودم پیچیدم و  در را  باز کردم اما با دیدن مامورائی  اجازه ی  ورود  می خواستند خواب از سرم پرید.سرم را از لای در بیرون آوردم و گفتم: چی می خواین؟

-          آنا ماریا کریستالدو؟

-          بله 

گفتند می خواهند با من صحبت کنند. گفتم: صبر کنین لباس بپوشم.

قبول کردند. لباس پوشیدم. فرصت نشد خودم را خشک کنم. وارد شده بودند که صدایشان را  از راهرو می شنیدم.از اتاق خواب بیرون آمدم و داد زدم: هی ..صبر کنین ببینم موضوع چیه؟

یکی شان که هیکلی بود و سیاه  رو به من کرد و گفت: شما  همسرجیمز داو هستین؟

نفسی عمیق کشیدم و گفتم: بله

-           می دونین الآن کجاست؟

-          نوادا

-          با شما تماسی نگرفته

-          نه

خیرگی نگاهشان دردناک بود و ترسناک.

-           چی شده؟ اتفاقی افتاده؟

-          متاسفانه شواهدی داریم که نشون می ده همسرتون کشته شده

-          نه،نه،.. اشتباه می کنین

سه نفر بودند. یکی سیاه و دو مرد سفید. هر سه درشت هیکل، عبوس و کم حرف. شک کردم وگفتم: شما مطمئنید؟

ترسیده بودم. مرد سیاهپوست به طرفم آمد و گفت:باید با ما بیاین

قلبم تیر کشید اما داد زدم:کجا بیام؟ شما کی هستین؟

همان مامورسیاه پوست که روبرویم ایستاده بود کارت شناسائی اش را نشانم داد " دایره ی امنیت ملی ".

همه حا را زیر و رو می کردند. سرشان داد زدم: دارین چیکار می کنین؟ همه جارو به هم ریختین که..

همان مرد سیاهپوست برگه ای را نشانم داد و گفت: مجوز داریم

کامپیوتر ، دستنوشته های جیمز و دوربین تصویربرداری را با خود بردند. چند دقیقه بعد سوار اتومبیلی تیره شدم. خورشید که به ابر ها رسید آسمان روشن شد و  اتومبیل مقابل ساختمانی خاکستری و بلند توقف کرد.سه ساعت در  اتاقکی شیشه ای تنها بودم و بعد بازجوئی شروع شد.

- ...پیتزای سبزیجات دوس داری؟

مارتین بخود آمد. برگشت. از پنجره فاصله گرفت پرسید:چی؟

و من که هنوز می توانستم زنده باشم پیتزا را نشانش دادم و گفتم: حواست کجاس؟

مارتین فنجان خالی را روی میز گذاشت و گفت: اگه حقیقت نداشته باشه چی؟

-          امکانش هست؟

-          جسیکا می گفت جسدی وجود نداشت

-          فقط کمی خاکستر وچند تیکه استخوون سوخته

-          شاید هنوز هم امیدی باشه

-          نه

خیره نگاهم کرد. چیزی نگفتم. اگر حقیقت داشته باشد؟اگر جیمز کشته نشده باشد؟اگر من تنها نشده باشم؟ اگر...

- منظوری نداشتم

آن روزها هنوز از مرگ می ترسیدم که با ناراحتی سر تکان دادم و گفتم: مهم نیس.

به ساعت دیواری نگاه کردم و ادامه دادم: تقریبا" داره باورم می شه دیگه نمی بینمش

- دینگ...

با شنیدن زنگ مایکرو ویو لبخند زدم و گفتم: اینم از آخرین پیتزا

بشقاب پیتزا را از من گرفت. هر دو با کمک هم میز را چیدیم .لیوان ها را روی میز گذاشت و گفت:پلیس ماجرا رو دنبال  می کنه

-          می دونم

لیوان ها را پر کرد و ادامه داد:اونا گفتن ممکنه مرگ جیمز تصادفی نباشه، ممکنه کار یه گروه تروریستی باشه. یه گروه ضد آمریکائی

-          منم شنیدم

-          اونا گفتن جیمز بی احتیاطی کرده و برای ساخت فیلمش بیش از حد به تروریست ها نزدیک شده

هر دو سکوت کردیم و انگار حرفی برای گفتن نبود.از غذا خوردن دست کشیدم سر برداشتم و گفتم: اینا چرا مارو راحت نمی ذارن؟

بغضم شکست.سرم را بین دست هایم گرفتم و میان هق هق گریه ام داد زدم: این انصاف نیس.. این درست نیس

-          پلیس می گه  برخی از اعضای این گروه ممکنه  این جاهم هستن

-          بی معنیه. جیمز ارتباطی با عرب ها نداره. امکان نداره با تروریستا ارتباط داشته باشه

آه کشیدم و گفتم: امکان داره .تقصیر من بود

دیگر چیزی نگفتم. به من نگاه کرد. روی پیتزایش سس کچاب ریخت. متوجه ی نگاه خیره ی من شد. مکثی کرد و گفت: سس می خوای؟

-          نه

هر دو سکوت کردیم و حالا هردو شاید به یک نفر فکر می کردیم. پیرمرد که زیر چشمی مراقب من بود. پیتزای سبزیجاتش را به قطعاتی کوچکتر برش زد.

-          تو واقعا" مطمئنی جیمز کشته شده؟

 لحظه ای مکث کردم و گفتم:اگه زنده س چرا تماس نمی گیره؟ نه.. داریم خودمون رو گول می زنیم

سرتکان دادم.سر بلند کرد.چیزی نگفت. چیزی نگفتم. آن روز انگار هیچ کدام حرفی برای گفتن نداشتیم اما ذهن مان پر شده بود از پرسش های بی پاسخ.آن روز نمی دانستم که مرگ آرام و بی صدا دارد به سویم می آید. هر دو غمگین بودیم و افسرده، مارتین رو به من کرد و پرسید:اونا به تو چی گفتن؟

به او خیره شدم.

-          نمی خواستم ناراحتت کنم

سر تکان دادم و با صدائی آهسته گفتم: می گن بخاطر تحقیقاتش سعی کرده با یه گروه افراطی  اسلام گرا ارتباط برقرار کنه و ممکنه توسط همونا هم کشته شده باشه

هردو سکوت کردیم و حرفی نزدیم تا این که صدای خش دار و گرفته اش را شنیدم .

-          شایدم واقعا" یه تصادف بوده

-          به من می گفتن جیمز بیش از حد به تروریستا نزدیک شده بوده.

-          من باور نمی کنم.

با نگرانی به پیرمرد نگاه کردم و گفتم:من می ترسم.

نیازی به گفتن نبود، آن لحظه می توانست درخشش ترس را در چشمانم ببیند که لبخند زد و گفت: منم می ترسم

-          کمکم کن

سر تکان داد.

-          قول می دی؟

پیرمرد چیزی نگفت.

-          قول می دی؟

مارتین سر تکان داد. گردن بندم را باز کردم. صلیب نقره ای گردنبند را بوسیدم آن را به سمتش گرفتم و گفتم: کمکم کن

-          می خوای من چیکار کنم؟

-          می خوام  قاتلش رو پیدا کنی.

بغض آلود نگاهش کردم و ادامه دادم: می خوام روحش آرامش پیدا کنه.خواهش می کنم

چشمانم خیس شده بود که سر بلند کردم و پرسیدم: این کارو برام می کنی؟

-          باشه

-          قول می دی؟

-          آره

رو به پیرمرد کردم و ادامه دادم: تو سرخپوستی؟

-          آره

-          یه سرخپوست واقعی؟

-          آره

-          و یه سرخپوست خوب؟

-          آره

به یاد جمله ی معروف ژنرال کاستر افتادم. لبخند زدم و در حالی که اشک هایم را پاک می کردم گفتم:پس چرا نمردی؟!

-          شاید چون روح بزرگ  محافظ منه

هر دو ساکت شدیم. بی آن که سر بردارم و نگاهش کنم گفتم: دو نفر بودن.هر دو سفید پوست. یکی شان مردی پنجاه و چند ساله بود  که کنار در ایستاد و همکار بیست و پنج ،شش ساله اش  صندلی فلزی را عقب کشید. روبرویم نشست و پرسید:اسم؟

گفتم:آنا ماریا کریستالدو

هنوز باورم نمی شد که دارند  مرابازجوئی می کنند. بازجوی جوان برگه ای به من داد و گفت: مشخصاتت رو توی این برگه بنویس

-          نگاهی به آن کاغذ آرم دار لعنتی انداختم و گفتم:این واسه چیه؟ مگه من مجرمم؟

باز جوی جوان که چشمان سبزش پریده رنگ  و کدر بنظر می رسید رو به من کرد و پرسید: شما مجرمی؟

گفتم: نه

با خونسردی ادامه داد:ولی شما  خودتون گفتین که مجرمین

کلافه شده بودم . گفتم: فقط پرسیدم مگه من جرمی مرتکب شده ام که منو آوردین اینجا؟

دوباره با همان خونسردی احمقانه ش پرسید:نظر خودتون چیه؟ جرمی مرتکب نشدین؟

نگران بودم. پرسیدم: از من چی می خواین؟

لبخند زد و گفت: با ما همکاری کنین

سرم درد گرفته بود. پرسیدم:منظورت چیه؟

هنوز همان لبخند بی معنی را به چهره داشت که گفت:اجازه بدین من بپرسم. این جوری زودتر به نتیجه  می رسیم.

دلم می خواست  صندلی آلومینیومی را به سرش بکوبم. گفتم:خیلی خب. بپرسین

عکس جیمز را نشانم داد و پرسید: از دوستای جیمز چی می دونی؟

دلم می خواست جواب آن عوضی بدهم ولی نمی شد سرم را انداختم پائین و گفتم: چیزی نمی دونم

صداش را شنیدم که گفت: از دوستای ایرانی اش چیزی  می دونی؟

زیر لب گفتم:نمی دونم

دوباره پرسید:می دونی اون تحت تعقیب بوده؟

با عصبانیت گفتم: هی، هی، این جا چه خبره؟

لبخندی احمقانه زد و گفت: جیمز با تروریست ها ارتباط داشته

پرسیدم: چی؟

گفت:اون با ایرانی ها ارتباط داشت

گفتم: منظورتون چیه؟

گفت: ایرانی هاافراطی و  خطرناکن

داد زدم: دروغ می گی

پوزخندی زد و گفت: ما مدرک داریم

بازجوئی که گوشه ی اتاق  ایستاده بود به طرفم آمد و گفت: ما داریم تحقیق می کنیم.  ممکنه قضیه واقعا" تصادف رانندگی نبوده باشه؟

گفتم: جیمزپاکه

با طعنه گفت: منظورت اینه که پاک بود

بازجوی جوان با انگشت به من اشاره کرد و پرسید: به انداره ی کافی می شناختیش؟

با قاطعیت گفتم: بله

ازچشمان رنگ پریده اش  رو برگرداندم.  رو به بازجوی مسن کردم و پرسیدم: معنی این سئوالا چیه؟

بازجوی جوان دوباره پرسید:اگه اونی نبود که فکر می کردی چی؟

پرسیدم:منظورت چیه؟

سر تکان داد و گفت:شاید جاسوس بوده؟

آن یکی پوزخندی زد و گفت:شاید تروریست بوده؟ اونوقت چی؟

گفتم:مزخرفه

بازجوی جوان پرسید:چند وقته با هم هستین؟ چقدر می شناسیش؟

گفتم:چطور مگه؟

بازجوی مسن به سمتم آمد وپرسید:تو با سیاست های ملی مخالفی؟

-          چی؟!

دوباره پرسید: باجنگ چی ؟ موافقی؟

بدون معطلی گفتم: مخالفم

بازجوئی جوان  پرسید:جنگ عراق چی؟ درست بود یا اشتباه؟

-          نمی دونم

بازجوی جوان ادامه داد: یا جنگ در افغانستان؟

رو به بازجوی مسن کردم و گفتم: چرا اینا رو از من می پرسین؟ اگه اون به قتل رسیده   شما  به چه دلیل دارین منو بازجوئی  می کنین؟

بازجوی جوان که انگار حرفهایم را نمی شنید دوباره پرسید: شمابه سئوالم جواب ندادین خانم کریستالدو. پرسیدم با جنگ مخالفی؟

داد زدم: آره. مخالفم..مخالفم..

دومی پرسید: و بنظرت آمریکا شیطانه؟

بازجوی اول ادامه داد: ... و یه شیطان بزرگ؟

از این حرف تعجب کردم و پرسیدم:منظورت چیه؟!

بازجوی مسن رو به من کرد و پرسید: تو خودت رو آمریکائی می دونی؟

-          معلومه

بازجوی جوان کنارم ایستاد و پرسید: تو با آمریکا مخالفی؟

با تاسف سر تکان دادم و گفتم:مخالفت من با جنگ ربطی به آمریکا نداره

بازجوی مسن به باز جوی سبز چشم نگاه کرد .بازجوی سبز چشم  پوزخندی زد و روی کاغذ چیزی  نوشت.بازجوی مسن با صدائی آرام گفت: از پدرت بگو.

گفتم:پدرم ربطی به این قضیه نداره

بازجوی جوان پرونده ای را باز کرد وعکسی را نشانم داد و پرسید: خودشه؟

به عکس نگاهی انداختم. گوشه ی لبم را گزیدم و گفتم: بله

عکسهای دیگری را یکی بعد از دیگری روی میز گذاشت. تصاویر باقی مانده ی جسد مردی را نشان می دادند که همیشه دوستش می داشتم. نمی توانستم چشم از آن تصاویر وحشتناک بردارم. بازجو نفسی عمیق کشید و پرسید: پدرته؟

بغض کردم. اشک در چشمانم حلقه زده بود که بازجوی مسن پرسید: چطوری مرد؟

با چشمانی اشک آلود به بازجوی جوان نگاه کردم و گفتم: شما که همه چیزو می دونین

با رضایت خاطر سر تکان داد و گفت: خوشحال می شیم اگه شما برام تعریف کنین

بغض کرده بودم. انتظارش را نداشتم.  با صدائی آرام گفتم: هواپیمائی که پدرم مسافرش بود سقوط کرد

پرسید: کجا؟

گفتم:خاورمیانه

بازجوی پیر رو به من کرد و گفت:دقیق تر بگو

آه کشیدم و گفتم:خلیج فارس

بازجوی جوان چیزی نوشت و گفت: علت سقوط هواپیما رو می دونی؟

گریه ام گرفته بود.چیزی نگفتم.

بازجوی جوان دوباره پرسید:چرا اون هواپیما سقوط کرد؟

با دست اشکها را پاک کردم و گفتم:موشک. یه ناو جنگی اونو زد.

بازجوی پیر کنارم ایستاد و گفت: و برحسب اتفاق جیمز هم درمورد همان ناو تحقیق می کرد،وینسنس. بنظرت کمی عجیب نیست ؟

-          جیمز یه  روزنامه نگاره.

-          شایدم جاسوس

سر تکان دادم و گفتم: این حرفا چرنده

-          در مورد سقوط اون هواپیمای ایرانی توسط وینسنس چی می دونی؟

-          یه اشتباه نظامی بود.

-          واقعا"؟

-          یه اشتباه وحشتناک بود.

باز جوی جوان پرونده را بست و یکی دیگر را باز کرد. چند برگ را زیر و رو کرد و گفت:بعضی ها می گن این حادثه عمدی بوده

زیر لب گفتم:من باور نمی کنم

بازجوی جوان لبخندی زد و گفت: منم همینطور

باز جوی مسن که حالا  در اتاقک شیشه ای قدم می زد رو به من کرد و گفت: چرا همسرت روی این قضیه تحقیق می کرد؟

با تعجب گفتم: جیمز خبرنگاربود.

بازجوی مسن ایستاد و گفت: چرا وینسنس؟ برای چی؟ جیمز داو چرا این موضوع رو برای تحقیق انتخاب کرد؟

گفتم:جیمز ... ببین هنوز هم در کانادا اونو بعنوان یه مستند ساز و روزنامه نگار موفق می شناسن. ماجرای وینسنس تکانی داره که هنوز هم مبهمه   

بازجوی پیر که ناراضی بنظر می رسید با اخم سر تکان داد و گفت: توضیحاتت کامل نیست. من کاملش می کنم. پدرت، آقای رومانو کریستالدو یه کمونیست دو آتیشه بود. اون در جنبش های دانشجوئی دهه ی شصت یکی از فغالان سوسیالیست ها بود و سال ها بعد در دهه ی هشتاد ظاهرا" برای عقد قرار داد تجاری در رابطه با ماشین آلات کشاورزی وارد ایران شده بود ولی آقای کریستالدو اهداف دیگه ای داشت.

رو به من کرد و ادامه داد:اسلحه

گفتم: مزخرفه

حالا از هر دو نفرشان متنفر بودم. بازجوی جوان نیشخندی زد و گفت:ما مدرک داریم

صدایم از عصبانیت می لرزید با دست به میز کوبیدم و گفتم:من پدرم رو بهتر از شما می شناسم. مدارکتون جعلیه. حرفاتون هم دروغه

بازجوی پیر وسط اتاقک ایستاد و گفت:پدرت قاچاقچی اسلحه بود

داد زدم:دروغ میگی. دروغه. دروغ

بازجوی جوان پرونده را بست و گفت: دلیلی نداره

به آن احمق عینکی نگاه کردم و گفتم:پدرم مدیر دایره فروش بود.

بازجوی جوان عینکش را روی میز گذاشت و گفت: تروریست بود.

از جا بلند شدم و فریاد زدم:دروغه، دروغه.. من وکیل می خوام

بازجوی موقرمزعینکی که روی صندلی اش لمیده بود داد زد: بشین سر جات

داد زدم: من وکیل می خوام

بازجوی جوان پوزخندی زد و با لحنی تمسخر آمیز گفت: معمولا" اونائی که گناهکارن این حرف رو می زنن

مشت به میز کوبیدم و فریاد زدم:خفه شو عوضی.

خفه نشدم بعد ها اما خفه ام کردند. دستهای سیاهش که دور گردنم حلقه شد  نفسم را بند آورد. سینه ام را سوزاند ودرست قبل از آن که مرگ مرا در آغوش بگیرم تمامی زندگی ام در یک لحظه از مقابل دیدگانم گذشت. از مرگ  ناراحت نیستم. هرچند خیلی ناگهانی بود اما حالا که زمان برایم متوقف شده فکر می کنم اگر زنده می شدم بهتر زندگی  می کردم و قدر لحظه لحظه ی روزهای زنده بودنم را بیشتر می دانستم. حالا خیلی چیز ها را می دانم. آن روزوقتی عصبانی شدم. سرشان داد زدم  چند مامور دیگر  بداخل اتاق شیشه ای ریختند. مرا گرفتند. دست و پا    می زدم و فریاد می کشیدم. مرا کشان کشان با خودشان بردند.  بغض کردم. به نقطه ای خیره شدم و دیگر چیزی نگفتم. مارتین به ظرف های روی میز نگاهی انداخت و گفت: اینا رو خودم می شورم

چیزی نگفت. بشقاب ها را که برداشت. سر بلند کردم و گفتم: مارتین

نگاهم کرد وگفت: بله؟

-          من می ترسم

-          نترس. کابوس گاهی به سراغمون میاد ولی تموم می شه

-          ممنون که اومدی

سر تکان داد و رفت.

 

داستان کوتاه / "انگار چیزی گفت و رفت"/ بیژن کیا

انگار چیزی گفت و رفت

.حالا دیگر زوزه ی باد شنیده نمی شد اما ابری تیره و خاکستری را روی آبی  آسمان کشید و رفت.چیزی به غروب نمانده بود . انگار خورشید و گنجشکانش لختی برای مان ترانه خواند  و رفت. داروخانه خلوت بود و من لیست داروها را بررسی می کردم که انگار کسی چیزی گفت و بغضش شکست.

-         آقا شیر یارانه ای می خوام .داری؟

زن جوان بود، خیلی جوان اما تکیده. به سن و سال دختر م عاطفه اما پریده رنگ و چروک خورده. گود بود زیر چشمانش یا کبود؟ نمی دانم. زن نوزادش را محکم به سینه چسبانده بود .

-          تو رو خدا شیر یارانه ای دارید ؟میخوام

سر تکان دادم که یعنی حوصله ام تمام شده اما شیر خشک مان ، نه.

-         کوپن ندارم.

-         نمی شه که..

-         آزاد حساب کن پولش رو میدم .

-          نمی تونم آزاد بدم .

انگار آن طفل هم فهمید که  به گریه افتاد.

-         حاجی به خدا بچه ام دو روزه شیر نداره همه ش بهش آب دادم از گرسنگی تلف میشه...

-         شیر آزاد بگیر

-          بیا پولش رو میدم

انگار آن اسکناس بهترین دارائی اش بود که در هوا تکان می دادش. بغض کرده بود .

-         پولت کمه

چیزی نگفت انگار . شاید لازم نبود چیزی بگوید. پاکتی از شیر هومانا را روی پیشخوان گذاشتم و گفتم: بیا..

-         پولش رو بگیرین

-         نمی خواد. شاید لازمت بشه

-         آخه..

-         برو دخترم

هنوز پاکت را بر نداشته بود که گفتم: شناسنامه ی بچه و کپی کارت ملی شوهرت رو بیار تا بتونم شیر یارانه ای بهت بدم

نگاهم کرد. نگاهش کردم. بغضش شکست. خجالت کشیدم . گریه می کرد و من معذب شده بودم.  میان گریه اش انگار چیزی گفت و رفت.

رفت  و دیگر هرگز ندیدمش

داستان کوتاه / عطاء الله/ نویسنده:بیژن کیا

 


 تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ / مَا أَغْنَى عَنْهُ مَالُهُ وَ مَاكَسَبَ / سَيَصْلَى نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ / وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ / فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِّن مَّسَدٍ /

توجه: این داستان به گونه ای نوشته شده که حروف نقطه دار در آن بکار نرفته است

عطاء الله

عورا،  همسر عموی کوردل و ملحد رسول الله درکومه ی کاهگی محمد(ص) رسول الله ورود کرد.

عورا:محمد(ص) را کاری مهم دارم، مکه را رها کرده ام . عورا آمده در هوای هلاک محمد(ص) .

همسر رسول الله: در حرم او آمده ای اما وهم داری عورا. دراو طمع مدار.

عورا:محمد سوره ای آورده ، مرا و همسرم را رسوای مردم کرده.

-          کدام سوره؟

-          سوره ی مسدآمده ام  و آماده ام در هلاک او.

همسر رسول الله: آری. والله که محمد(ص)  مرا آگهی داد که می رسی. اما الحاد عورا واصرار در معاصی همسر وی را مطرود درگاه الهی کرده.

عورا: کلامی مگو. در هوای هلاک محمد آمده ام . او حالا  کدام کس را مددکار دارد؟ کو الله او؟کو مددکاراو؟ کو محمد(ص)؟

همسر رسول الله: در سمع دعای رسول الله  کر و در رصد رکوع او کوری؟ او را گم کرده ای در کومه ؟

آری، رسول مکرم اسلام در کومه دعا می کرد اما الله  ادراک و حواس عورا را در درک محمد (ص) محدود کرد.

عورا:دلم گواه می دهد که کسی مرا طلسم کرده

عورا، دردی در سر احساس کرد.

-          حال می روم. اما  محمد(ص) را صدمه ای درد آلود رسد.

همسر رسول الله  کمی واهمه کرد اما محمد (ص) و صدای گرم اوکه در کومه ی کاهگلی آرام  آرام همه رادعا می کرد او را دلداری داد.

هرمنوتیک به زبانی ساده

 

(حلقه های درک و دریافت) 

HE IS WHO  HAS REVEALED THE BOOK TO YOU;SOME OF IT'S VERSES ARE DECISIVE,THEY ARE BASIS OF THE BOOK ,AND OTHERS ARE ALLEGORICAL;THEN AS FOR THOSE IN WHOSE HEARTS THERE IS PERVERSITY,THEY FOLLOW THE PART OF ITS WHICH IS ALLEGORICAL,SEEKING TO MISLEAD,AND SEEKING TO GIVE IT(THEIR OWN )INTERPRETATION,BUT NONE KNOWS ITS INTERPRETATION EXCEPT ALLAH ,AND THOSE WHO ARE FIRMLY ROOTED IN KNOWLEDGE SAY:WE BELIEVE IN IT,IT IS ALL FROM OUR LORD;AND NONE DO MIND EXCEPT THOSE HAVING UNDERSTANDING

 

(THE FAMILY OF  IMRAN/VERSE6)

 

به نام خداوند بخشنده ی  مهربان

اوست خدائی که قرآن به تو فرستاد که برخی از آن کتاب آیات محکم است  که آنها اصل و مرجع سایر آیات کتاب خواهد بود و برخی دیگر آیاتیست متشابه تا آنکه گروهی که در دلشان میل بباطل است از پی متشابه رفتهتا به تأویل کردن آن در دین راه شبهه و فتنه گری پدید آرند در صورتی که تأویل آن را کسی جز خدا نداند و اهل دانش گویند ما بهمه آن کتاب گرویدیم که همه محکم و متشابه قرآن از جانب پروردگار ما آمده و با این دانش و بر این معنی تنها خردمندان آگاهند

(سوره ی آل عمران/ آیه ی شش)

 

هرمنوتيك چيست؟

 

هرمنوتيك به معناى آگاهى و آگاهى جويى در زمينه  قاعده هاى تفسير است. بدين معنا هنرى است كهن كه بايد در درجه نخست در تأمل هاى دينى، در درجه  دوم در ادبيات و نيز طبعاً در تركيبى از اين دو پى جوى آن بود.

مقدمات:

1-     معلولی که به یک علت وابسته است با آن متناسب میباشد.

مثال:قطره ای آب بر پارچه ای می چکد/ قطره ای جوهر بر تکه پارچه ای میچکد / قطره ای خون بر تکه پارچه ای میچکد.

2-     دال و مدلول لازم و ملزوم یکدیگرند . دو جنبه ی یک واقعیت محسوب میشوندنه اینکه از همدیگر نتیجه شوند(سکتوس آمپیریکوس)مثال:درخت(د ر خ ت ) با تصویر ذهنی درخت .دختر(د خ ت ر)با تصویر ذهنی آن.

3-     دال و مدلول دو روی یک سکه اند(فردینا ن دو سوسور)

4-     به نظر رواقیان سه چیز به یکدیگرپیوسته اند : دال / مدلول /مورد خارجی.دال آواست و مدلول همان مورد خارجی است که به ذهن ما می آید.(رساله ای علیه ریاضی دانان. سکتوس آمپیریکوس .فصل هشتم پاره های 11و12)

5-     هر واژه نشانه ی چیزی است  به یاری نشانه گذاری شنونده میتواند معنا را چنان در یابد که مقصود نویسنده است(آگوستین مقدس)

6-     تقلید(mimesis):تقلید آفرینش دوباره  و هم شکل واقعیت طبیعی نیست . باز تولید و نسخه برداری هم نیست .تقلید آفرینش واقعیتی تازه است که آن را واقعیت هنری مینامیم.

تقلید را میتوان به دو شکل عمده در نظر گرفت:

الف: تقلید تاریخ مدار

ب: تقلید غیر تاریخ مدار

7-     هنر نشان میدهد که " جهان چگونه میتوانست باشد" نه این که "جهان چگونه است"(تزوتان تودورف)

 

هرمس:

هرچند که وی پیام آور خدایان محسوب میشود اما همان طور که سقراط در رساله ی کراتیلوس به آن اشاره میکند هرمس خدای مخترع زبان و کلام میتواند علاوه بر مفسر یا پیام آور دزد حیله گر و دروغگو نیز نامیده شود زیرا کلمات قادرند اشیاء و امور را آشکار سازند و در عین حال میتوانند آن ها را پنهان کنند.

پان پسر هرمس بالاتنه ای نرم و خداگونه و پائین تنه ای چون بز دارد زیرا زبان به دوبخش حقیقی و کاذب تقسیم میشود حقیقی تا آن جا که به امر الهی میرسد و کاذب تا حدی که با را ه و  روش های تراژیک آدمی مرتبط است.

هرمس در اساطیر ما همان ادریس پیامبر استکه او را هرمز یا اورمزد نیز گفته اند.

 

تاویل:

در زبان فارسی و عربی به معنای بازگرداندن چیزی به اول، ابتدا و به اصل آغا زینش میباشد.

روش تاُويل ريشه در باور به تقدس متن دارد.مفهوم اهل کتاب در بسیاری از زبان ها به معنای اهل ایمان است.و نشانی است بر تقدس متن.

"...و تاویل باز بردن سخن باشد به اول او، و اول همه ی موجودات ابداع باشد کو به عقل متحد است و موید همه ی رسولان عقل است"/ ناصر خسرو/ جامع الحکمتین.

هرمنوتیک کهن به وجود معنائی اصلی و نهائی باور داشت.و این یعنی کلام محوری و  اعتقاد به حضور معنا در کلام چه آن را بشناسیم یا نشناسیم.هر چند که امروزه شاخه ای معتبر از هرمنوتیک کلام محوری را نمیپذیرد و  و به وجود معنائی  اصیل و نهائی بی باور است.

 

سوژه و ابژه:

سوژه و ابژه به طور متقابل متضمن یکدیگرند . سوژه در شناخت ابژه سهیم و موثر است و در عوض در ذهنیت (سوبژکتیویته) خود توسط آن تعیین میشود.زیرا ابژه حتی پیش از آن که سوژه به مرحله شناخت آن برسد بر سوژه مسلط است.

بنیاد اساسی تفسیر هر چیز به منزله ی این یا آن پدیده نوعی پیش – داشتن پیش – بینی و پیش – فهمیدن است.

نخستین کار کرد زبان مشخص کردن نشان دادن و عیان ساختن است نه ایجاد ارتباط با دیگران یا نسبت دادن محمولی به یک موضوع منطقی.

به نظر شلاير ماخر تا زمانی که در ابژه تناقض وجود نداشته باشد میتوان آن را تاویل کرد.

 

فلسفه و هرمنوتیک:

فاصله گذاری بیگانه ساز:

ذهنیت بر اساس تقابل ذهن و عین یا سوژه و ابژه عمل میکند.آگاهی با جدایی و فاصله گرفتن از موضوع خود آن را به یک ابژه تبدیل میکند . این اصل که سر منشاء آن روش علوم طبیعی در بررسی و تحلیل واقعیات فیز یکی است  شرط نخستین علمی بودن  و تنها راه کسب دانش عینی به شمار میرود . اما کاربرد آن در زمینه عل.م انسانی که با انسان و ذهنیت ائ سرو کار دارد موضوع این علوم را به ابژه ای  بیگانه و غیر قابل درک تبدیل میکند که نتیجه اش برای علوم انسانی منفی است زیرا ذهنیت محقق از موضوع جدا و بیگانه میگردد در حالی که هدف اصلی این علوم نزدیکی  مشارکت و فهم موضوع به منزله ی پدیده ای انسانی و معنوی است.

 

فلسفه ی خود آگاه :

اشاره ای است به جریان اصلی فلسفه ی عصر جدید که با دکارت آغاز شد و در کانت و فلسفه ی آگاهی آلمان به اوج خود رسید . در این فلسفه عقل گرا آگاهید عنصر اصلی و پایه و بنیان همه چیز است . غایت این فلسفه خود آکاهی است و در آن آگاهی امری خود آیین و متعالی محسوب میشود که تجربه واقعیت در آن ریشه دارد . به همین دلیل نیز مسئله اصلی این نگرش فلسفی شناخت آگاهی و ذهنیت و استنتاج واقعیت از آن است که باید توسط همان آگاهی انجام پذیرد و از این رو چیزی جز خود آگاهی فلسفی یا فلسفه خود آگاه ونیست نتیجه این نگرش تاکید گذاردن بر معرفت شناسی است – زیرا آگاهی متعالی توسط هیچ چیز خارج از خود (جهان/ تاریخ/ سنت و …) تعیین نمیگردد.

 

نزدیکترین افق فلسفی به هنرمنوتیک فلسفه کانتی است . همان طور که می دانیم روح کلی فلسفه انتقادی واژگون کردن رابطه نظریه معرفت با نظریه وجود است.در فلسفه انتقادی گسستی پر ناشدنی بین فیزیک و اخلاق وجود دارد.

هرمنوتیک:

1-نظریه مربوط به عمل و مکانیسم فهم در جریان روابطش با تفسیر کردن متون

2-هرمنوتیک قصد دارد با توسل به نشانه ها ساختار کلی اثر و درون پیوستگی آن را باز تولید نماید.

3-هرمنوتیک عبارتست از اختلاط فرد با معرفت تاریخ جهانی و عامیت بخشیدن به فرد.

4- روش شناسی تفسیر متون

5- هرمنوتيك نه به معناى تفسير بلكه به معناى تفسيرشناسى است

6- هرمنوتيك هنر تفسير است

 

هرمنوتیک سنتی:

چهره های شاخص:سنت اگوستین، ناصر خسرو، ابن عربی،سنت توماس، شلایر ماخر،دیلتای

معنای متن را نویسنده وضع میکند(قطعیت نیت مولف)

کشف المحجوب:

در ایران و سایر ممالک اسلامی نوعی هرمنوتیک و عملی در تفیر قرآن و روایات و اقاویل و داستان های رمزی معمول بوده این روش را کشف المحجوب مینامیدند که مشتمل بر دو روش کشف قناع(تفسیر) و تاویل بوده است.به نظر آنان تنها اولیاء دین توانائی تاویل داشته اند.چنانتچه در کشف المحجوب سجستانی آمده است:آگاه باش کی حقایق علم در حجاب است واز ابلیس و ذریت او ، ظاهر است  نزدیک اولیاء خدای و گزیدگان او . علم در خرینه اوستکی بدان منت کند بر آن کس کی خواهد از بندگان او.

شلاير ماخر:دایره ی شناخت:

 نخستين كسي بود که هرمنوتیک را از انحصار کتب مقدس رها ساخت و به سایر متون تسری داد. او

از طرفی به هرمنوتیک سنتی و از طرفی دیگر به هرمنوتیک غیر سنتی وابستگی دارد.او معتقد بود که متن معنائی واحد و قطعی دارد.اما به نظر میرسد که به "قطعیت نیت مولف" مشکوک بود.

 

عقاید اساسی ماخر در رابطه با متن و معنا:

1-متن معنائی قطعی و واحد دارد

2- کشف آن معنای واحد و قطعی در همه حال آسان نیست

3- ممکن است خواننده به معانی دست یابد که بر نویسنده پنهان بوده

4- لزوما"  معنی متن آن چیزی نیست که در ذهن نویسنده بوده

5- شناخت مولف در فهم متن موثر است. برای درک متن، نویسنده و برای درک نویسنده، متن را باید شناخت.

(دایره یاحلقه ی شناخت/ حلقه ی 1)

6- برای فهم کل نیازمند دریافت و درک جزء و برای فهم جزء نیازمند درک کل هستیم(حلقه ی 2)

شلایر ماخر شناخت مولف رادر فهم متن موثر میدانست پیش از وی عقیده آن بود اشکال در فهم متن مربوط خود متن میباشداما ماخر نشان داد که تمامیئمشکلات ناشی از متن نیست و زیرا پیش از فهم کل متن باید کمابیش از هویت کلی متن و پرسش هائی که متن بدنبال آن است شناختی داشته باشیم.

دیلتای:هرمنوتیک و زمان:

دیلتای بیشتر در پی آن است که دریابد مولف چگونه خود و اندیشه هایش را بیان کرده.او نیز همانند سایر پیروان هرمنوتیک سنتی اعتقاد داردکه معنای متن همان نیت ذهنی نویسنده است.و بر اساس این اندیشه به عدم دخالت دادن معلومات عصر حاضر  در روند مطالعه متون کهن اعتقاد داشت.هرمنوتیک دیلتائی در پی آن است که فاصله ی زمانی تاویل کننده و متن را از پیش روی بردارد. ضرورت ادغام مسئله ی تفسیر  موضعی ازقلمرو  خاص در قلمروی بزرگ معرفت تاریخی یکی از مشغله های ذهنی دیلتای بوده است.چگونه میتوان استمرار تاریخ را درک کرد ؟ .دیلتای بیش از هر چیز مفسر پیوند میان هرمنوتیک و تاریخ است.

دیلتای با تلاش برای تمهید معرفت شناسی و روان شناسی برای علوم فرهنگی سعی داشت این علوم را  هم پایه ی علوم طبیعی نماید..تقابل مهم در آثار دیلتای تقابل میان تبیین طبیعت و فهم تاریخ است. او همچنین روش هرمنوتیک را ترکیبی از فهم،نقد ادبی،واژه شناسی و تاریخ میدانست.او نیز همچون شلایر ماخر به حلقه ی دوم شناخت اعتقاد داشت .فهم کل متن منوط به فهم اجزاست و بدون توجه به کل نمیتوان اجزا را شناخت.

 

هرمنوتیک قصد دارد با توسل به نشانه ها ساختار کلی اثر و درون پیوستگی آن را باز تولید نماید.

هرمنوتیک عبارتست از اختلاط فرد با معرفت تاریخ جهانی و عامیت بخشیدن به فرد.

 

هرمنوتیک غیر سنتی:

چهره های شاخص: هیدگر،گادامر،هیرش،آیزر،روبرت یاس

اعتقاد به عدم قطعیت معنا.

هرمنوتیک سنتی همواره در پی کشف معنای اصلی ،محوری ،اساسی و یا مرکزی متن میباشد و این در حالی است که هرموتیک مدرن (غیر سنتی)به وجود معنای مرکزی اعتقاد ندارد و معنا را وابسته  به خواننده وچگونگی قرائت میداند.

هیدگر:

به نظر هیدگر هرمنوتیک معنای پنهان متن را آشکار میکند و این معنای پنهان در بیشتر موارد از معانی متعارف عصر ما نیست.

گادامر:

هستی که به فهم در می آید زبان است...هرمنوتیک مواجهه ای است با هستی از طریق زبان.

گادامر اعتقاد داشت که هیچ تفسیر و تاویلی نیست که در همه ی ادوار معتبر باشد.زیرا هر دوران مقتضیات اندیشگی خود را دارد"پارادایم"و بنابراین عمل فهمیدن همیشه با اکنون در ارتباط است. فهم متن به پرسشگری خواننده ارتباط دارد و نوع پرسش هائی که مطرح میشود.

*بنابراین به نظر میرسد که خواننده متن را باز آفرینی میکند زیرا بسته به پرسش های ذهنی و از پیش طراحی شدهی اوست که متن رنگ و بو میگیرد و مفهوم مییابد یعنی خواننده در متن به دنبال دستیابی به پرسش های خود است نه دریافت تمامی پاسخ هائی که متن میتواند ارائه دهد"گزینشی عمل کردن مخاطب در برابر متن"

* آیا هرمنوتیک با توضیحات بالا تحت تاثیر خواننده نیست؟

گادامر: هم متن و هم خواننده پرسش هائی مطرح میکنند که دیگری باید به آن ها پاسخ دهد بنابراین بین متن و خواننده رابطه ای دیالکتیک برقرار است.و باز به همین دلیل فهم همواره واقعه ای تاریخی ، دیالکتیکی و زبانی است.

معنای متن در برخورد با هر خواننده،هر قرائت و هر زمان تغییر پذیر است.خواننده در برخورد با متن به مدد مفاهیمی که از قبل در ذهن دارد با متن روبرو میشود و متن میتواند تغییراتی در پیش داشت خواننده ایجاد کند همچنان که پیش داشت نیز در فهم متن اثر میگذارد(حلقه ی 3)

 

اریک.د.هرش:

به نظر وی معیار تاویل صحیح رسیدن به نیت مولف است.به نظر هرش معنی ثابت و لایتغیر است اما دلالت در طول زمان تغییر میکند.خمعنی همان نیت اصلی نویسنده است که تاویل کننده باید آن را کشف کند و دلالت معنای متن است که در طول زمان تغییر میکند و در نقد مشخص میشود.

*چگونه میتوان اطمینان داشت که به نیت مولف دست یافته ایم؟

تاویل درست دست یابی به نظر مولف است اما تا نظر مولف دردست نباشد نمیتوان به صحت تاویل اطمینان کرد(حلقه ی 4)

 

ولفگانگ آیزر:

آیزر از اینگاردن یکی از شاگردان هوسرل پیروی میکرد

هوسرل:شناخت و اگاهی از ایا در واقع شناخت از چیزی است که دزر ذهن ماست پس شناخت ما از نمود اشیاست (نمود اشیا در ذهن) نه از بود آن ها در جهان واقعیت.در متن همواره فاصله ها ،ناهمواری ها و نقاط تاریکی است که خواننده باید آن را با پیش داشت های خود پر و هموارنماید.

حدیث قدسی: کنت کنزا" مخفیا" فاحبت ان اعرف فخلفت الخلق لکی اعرف(من گنجی پنهان بودمو دوست داشتم شناخته شومپس مردم را آفریدم تا شاید شناخته شوم)بین این افعلال فاصله ای است که این چنین پر میشود.جلوهئی کردم اما دیدم فرشتگان عشق را نمی فهمند پس موجودی دیگر آفریدم.

خواننده در تفسیر متن آزاد استئاما باید چارچوبی منطقی داشته باشد تا با تضاد و پراکندگی روبرو نشود.

 

امبرتو اکو:

دو نوع متن وجود دارد. متن باز و متن بسته

متن بازک متنی که قاتبلیت تاویل زیادی دارد مانند :اشعار حافظ(چند بطنی و چند معنائی)

متن بسته: قابلیت چندانی برای تاویل و تفسیر های متعدد ندارد(تک بطنی )

گرهارد ابلینگ:

هرمنوتیک در اساس یک بحث زبانی است و در پی آن است که کلام چگونه فهمیده میشود.

هانس روبرت یاس:

شاگرد گادامر که در کتب خود دو اصطلاح معروف دارد:

1-     افق انتظارات:معنای اثر ادبی همان پاسخ هائی است که آن اثر به افق انتظارات خواننده میدهد.

2-     الگو:در هر دوره الگوهائی در ذهن است که بشر در آن زمان با استفاده از آن الگو با مسائل برخورد میکند.

در هر دوره متون ادبی با توجه به افق انتظارات که فردی است و الگوهای ذهنی  مردم آن زمان که فرهنگی است و خصلتی اجتماعی دارد خوانده و نوشته میشود.اگر افق انتظارات خوانده و نویسنده همسان باشد اثر   سریع فهمیده میشود و نیازی به تاویل نیست.اما چنانچه اثری همسان نباشد "از افق جلو و یا عقب افتاده باشد"نیاز به تاویل و یا زمان برای رسیدن خواندگان به افق خالق اثر دارند.

برای فهم آثار کهن که با افق انتظارات ما متفاوت است باید به تاویل متوسل شد.

پل ریکور:

متن قابل تجزیه به لغت و جمله نیست. متن کلیتی واحد است. از سوئی دیگر بین معنی و مصداق فرق است معنی که در ذهن است با آن چه که در جهان خارج است تفاوت دارد. برخی از متون ادبی بی مصداقند.

در مورد رمان و روایت ادبی قرائت هرمنوتیکی صحیح گذشتن از پلات داستان و خلق پلاتی جدید است. استعاره توصیفی تازه از واقعیت است.این واقعیت ثانوی به شکل مستقیم به واقعیت اولیه ارجاع نمیشود.استعاره در حد کلام نیز میتواند باشد.

 

مراحل اصلي و جنبي هرمنوتيك:

فهم، تفسیر، نقد

 

مراحل اصلی:

الف : فهم:

فهم: قابلیت جایگزینی فرد در فردی دیگرکه  نوشتار ساکن و جامدش کرده.

اولین کارکرد فهم آن است که ما را در یک وضعیت جهت بخشیده و هدایت کند و بنابراین غایت فهم نه دستیابی به امری واقع که احاطه یافتن بر یک امکان و بالاترین توان های خود ماست.

نتیجه: فهمیدن یک متن بیشتر به معنای گشودن و بسط آن امکان وجودی است که متن به آن اشاره میکند تا جست و جو و کشف معنایی منجمد و ایستا که در آ ن نهفته است.

 

پیش داشت،پيش – فرض، پیش- فهم ،پیش- داوری:

پیش داشت:اطلاعات موجود و  پردازش نشده ازمتن و یا موضوع

پیش فهم : پردازش اطلاعات پیش داشتی

پیش فرض:نتیجه ی حاصله از پیش فهم

پیش داوری:اتخاذ استراتژی و یا کسب دیدگاه در نتیجه ی پیش فرض

تاریخمندی یکی از ویژگی های ذاتی حلقه ی هرمنوتیکی است  همانند  انسان  که هستی اش همواره از لحاظ تاریخی و زمانی مشروط است.هر تفسیریکه میکوشد فهم را به پیش برد باید از قبل آن چه  را که میباید تفسیر شود فهمیده باشد.از دید هایدگر معرفت بدون پیش فرض وجود ندارد.پیش فرض هرگونه فهمی، نوعی آشنایی و تسلط قبلی یا نوعی پیش –فهم از کل است.

این نکته شاید بدان معناست که ازمتن به پیش داشت،پیش فهم، پیش فرض و پیش داوری خواهیم رسید و پس از آن ممکن است نتیجه ی حاصله خود پیش داشتی دیگر قلمداد شد در تاویلی دیگر  و این چنین است که حلقه ی سوم بوجود خواهد آمد.(حلقه ی 3)

ب: تفسير:

تفسیر:فهم تجلیات زندگی که مشکل هرمنوتیک روانشناختی آن است که نتایج حاصله باید توسط روان شناسی تائید گردد لذا استقلال متن نادیده گرفته میشود  رویه روانشناختی هرمنوتیک عبارتست از: کسب فهم از طریق انتقال به ذهنیت روانی شخصی دیگر.

به دست دادن گفتار نسبتا" تک معنا با کلمات چند معناو مشخص کردن این اراده  ی به تک معنایی در پذیرش پیام ها نخستین و ابتدائی ترین کار تفسیر است.

هرمنوتیک)

سه دیدگاه کلی در مورد تفسیر(تفاسیر،حقیقت و پلورالیسم):

1-ازمیان تفاسیر مختلف تنها یکی حقیقت را بیان میکند و بقیه فاقد ارزشند(هرمنوتیک کهن)

2-هر تفسیری که ارائه میشود بخشی از حقیقت را بیان میکند

3-تمامی تفسیر های ارائه شده حقیقتی را بیان میکنند و به تعداد تفاسیر حقیقت وجود دارد.

تفسیر به دو شکل کلی دیده میشود:

1-تفسیر دستوری- منفی- عینی(grammatical)/ توجه به مشخصات گفتاری مشترک یک فرهنگ.توجه به زبان مشترک.توجه  به مشخصات زبانی.

2- تفسیر فنی(technical)- مثبت- روانشناختی(psychological)/ تلاش برای دستیابی به ذهنیت نویسنده. زبان در این نوع نگاه هدف نبوده بلکه تنها وسیله ای برای انتقال مفاهیم است.این نوع تفسیر خود دو مرحله دارد:

 الف: مرحله ی پیشگویانه(divinatory)

 ب : مرحله ی قیاسی یا سنجشی(comparative)