نگارش رمان "آدمخوار"را دیروز به پایان رساندم.
تمامی ماجراهای این رمان در خارج از کشور می گذرد اما موضوع آن با سقوط ایرباس ایرانی توسط رزمناو آمریکائی یو اس اس وینسنس ارتباط دارد. بخشی از رمان را امی توانیم با هم بخوانیم.
ماریا
هنوز مرا به قتل نرسانده بودند که برای نخستین بار دیدمش. آن روز عصر باران می بارید و شیشه هاخیس بودند که در را باز کردم.پیرمردی درشت هیکل سلام کرد و گفت: ماریا کریستالدو ؟
شلوار جین و پیراهن کتانی اش خیس باران بود که لبخند زد و من تبسم جیمز را در صورت پیر و چروکیده اش دیدم. جیمز عکس پدرش را نشانم داده بود اما این نخستین دیدارمان شد. موی مرطوب و خاکستری اش آبشار شده بود روی شانه هایش. سر تکان دادم و شاید لبخندی هم چاشنی اش شد که خیره اما مهربان نگاهم کرد و گفت: این پیرمردکی هست؟
و من که هنوز لبریز بودم از حیات گفتم: مارتین داو؟
خندید و گفت: هستم.
از سر راهش کنار رفتم. با گام هائی خیس و سنگین وارد راهرو شد. جیمز گفته بود که پدرش شامه ی تیزی دارد بنابراین عطر قهوه می توانست برایش آرامش بخش بوده باشد. نیم ساعت بعد درراهروی خانه قدم می زد و فنجان قهوه را به آرامی سر می کشید. کنار پنجره ایستاد و به خیابان باران خورده خیره شد. هنوز لبریز بودم از بودن و حالا در آشپزخانه شام تهیه می کردم و مارتین داو به احتمال زیاد به حرف هائی که در مورد بازجوئی زده بودم فکر می کرد.
شش و نیم صبح بود. در حمام بودم که در زدند. هنوز گیج خواب بودم که حوله را دور خودم پیچیدم و در را باز کردم اما با دیدن مامورائی اجازه ی ورود می خواستند خواب از سرم پرید.سرم را از لای در بیرون آوردم و گفتم: چی می خواین؟
- آنا ماریا کریستالدو؟
- بله
گفتند می خواهند با من صحبت کنند. گفتم: صبر کنین لباس بپوشم.
قبول کردند. لباس پوشیدم. فرصت نشد خودم را خشک کنم. وارد شده بودند که صدایشان را از راهرو می شنیدم.از اتاق خواب بیرون آمدم و داد زدم: هی ..صبر کنین ببینم موضوع چیه؟
یکی شان که هیکلی بود و سیاه رو به من کرد و گفت: شما همسرجیمز داو هستین؟
نفسی عمیق کشیدم و گفتم: بله
- می دونین الآن کجاست؟
- نوادا
- با شما تماسی نگرفته
- نه
خیرگی نگاهشان دردناک بود و ترسناک.
- چی شده؟ اتفاقی افتاده؟
- متاسفانه شواهدی داریم که نشون می ده همسرتون کشته شده
- نه،نه،.. اشتباه می کنین
سه نفر بودند. یکی سیاه و دو مرد سفید. هر سه درشت هیکل، عبوس و کم حرف. شک کردم وگفتم: شما مطمئنید؟
ترسیده بودم. مرد سیاهپوست به طرفم آمد و گفت:باید با ما بیاین
قلبم تیر کشید اما داد زدم:کجا بیام؟ شما کی هستین؟
همان مامورسیاه پوست که روبرویم ایستاده بود کارت شناسائی اش را نشانم داد " دایره ی امنیت ملی ".
همه حا را زیر و رو می کردند. سرشان داد زدم: دارین چیکار می کنین؟ همه جارو به هم ریختین که..
همان مرد سیاهپوست برگه ای را نشانم داد و گفت: مجوز داریم
کامپیوتر ، دستنوشته های جیمز و دوربین تصویربرداری را با خود بردند. چند دقیقه بعد سوار اتومبیلی تیره شدم. خورشید که به ابر ها رسید آسمان روشن شد و اتومبیل مقابل ساختمانی خاکستری و بلند توقف کرد.سه ساعت در اتاقکی شیشه ای تنها بودم و بعد بازجوئی شروع شد.
- ...پیتزای سبزیجات دوس داری؟
مارتین بخود آمد. برگشت. از پنجره فاصله گرفت پرسید:چی؟
و من که هنوز می توانستم زنده باشم پیتزا را نشانش دادم و گفتم: حواست کجاس؟
مارتین فنجان خالی را روی میز گذاشت و گفت: اگه حقیقت نداشته باشه چی؟
- امکانش هست؟
- جسیکا می گفت جسدی وجود نداشت
- فقط کمی خاکستر وچند تیکه استخوون سوخته
- شاید هنوز هم امیدی باشه
- نه
خیره نگاهم کرد. چیزی نگفتم. اگر حقیقت داشته باشد؟اگر جیمز کشته نشده باشد؟اگر من تنها نشده باشم؟ اگر...
- منظوری نداشتم
آن روزها هنوز از مرگ می ترسیدم که با ناراحتی سر تکان دادم و گفتم: مهم نیس.
به ساعت دیواری نگاه کردم و ادامه دادم: تقریبا" داره باورم می شه دیگه نمی بینمش
- دینگ...
با شنیدن زنگ مایکرو ویو لبخند زدم و گفتم: اینم از آخرین پیتزا
بشقاب پیتزا را از من گرفت. هر دو با کمک هم میز را چیدیم .لیوان ها را روی میز گذاشت و گفت:پلیس ماجرا رو دنبال می کنه
- می دونم
لیوان ها را پر کرد و ادامه داد:اونا گفتن ممکنه مرگ جیمز تصادفی نباشه، ممکنه کار یه گروه تروریستی باشه. یه گروه ضد آمریکائی
- منم شنیدم
- اونا گفتن جیمز بی احتیاطی کرده و برای ساخت فیلمش بیش از حد به تروریست ها نزدیک شده
هر دو سکوت کردیم و انگار حرفی برای گفتن نبود.از غذا خوردن دست کشیدم سر برداشتم و گفتم: اینا چرا مارو راحت نمی ذارن؟
بغضم شکست.سرم را بین دست هایم گرفتم و میان هق هق گریه ام داد زدم: این انصاف نیس.. این درست نیس
- پلیس می گه برخی از اعضای این گروه ممکنه این جاهم هستن
- بی معنیه. جیمز ارتباطی با عرب ها نداره. امکان نداره با تروریستا ارتباط داشته باشه
آه کشیدم و گفتم: امکان داره .تقصیر من بود
دیگر چیزی نگفتم. به من نگاه کرد. روی پیتزایش سس کچاب ریخت. متوجه ی نگاه خیره ی من شد. مکثی کرد و گفت: سس می خوای؟
- نه
هر دو سکوت کردیم و حالا هردو شاید به یک نفر فکر می کردیم. پیرمرد که زیر چشمی مراقب من بود. پیتزای سبزیجاتش را به قطعاتی کوچکتر برش زد.
- تو واقعا" مطمئنی جیمز کشته شده؟
لحظه ای مکث کردم و گفتم:اگه زنده س چرا تماس نمی گیره؟ نه.. داریم خودمون رو گول می زنیم
سرتکان دادم.سر بلند کرد.چیزی نگفت. چیزی نگفتم. آن روز انگار هیچ کدام حرفی برای گفتن نداشتیم اما ذهن مان پر شده بود از پرسش های بی پاسخ.آن روز نمی دانستم که مرگ آرام و بی صدا دارد به سویم می آید. هر دو غمگین بودیم و افسرده، مارتین رو به من کرد و پرسید:اونا به تو چی گفتن؟
به او خیره شدم.
- نمی خواستم ناراحتت کنم
سر تکان دادم و با صدائی آهسته گفتم: می گن بخاطر تحقیقاتش سعی کرده با یه گروه افراطی اسلام گرا ارتباط برقرار کنه و ممکنه توسط همونا هم کشته شده باشه
هردو سکوت کردیم و حرفی نزدیم تا این که صدای خش دار و گرفته اش را شنیدم .
- شایدم واقعا" یه تصادف بوده
- به من می گفتن جیمز بیش از حد به تروریستا نزدیک شده بوده.
- من باور نمی کنم.
با نگرانی به پیرمرد نگاه کردم و گفتم:من می ترسم.
نیازی به گفتن نبود، آن لحظه می توانست درخشش ترس را در چشمانم ببیند که لبخند زد و گفت: منم می ترسم
- کمکم کن
سر تکان داد.
- قول می دی؟
پیرمرد چیزی نگفت.
- قول می دی؟
مارتین سر تکان داد. گردن بندم را باز کردم. صلیب نقره ای گردنبند را بوسیدم آن را به سمتش گرفتم و گفتم: کمکم کن
- می خوای من چیکار کنم؟
- می خوام قاتلش رو پیدا کنی.
بغض آلود نگاهش کردم و ادامه دادم: می خوام روحش آرامش پیدا کنه.خواهش می کنم
چشمانم خیس شده بود که سر بلند کردم و پرسیدم: این کارو برام می کنی؟
- باشه
- قول می دی؟
- آره
رو به پیرمرد کردم و ادامه دادم: تو سرخپوستی؟
- آره
- یه سرخپوست واقعی؟
- آره
- و یه سرخپوست خوب؟
- آره
به یاد جمله ی معروف ژنرال کاستر افتادم. لبخند زدم و در حالی که اشک هایم را پاک می کردم گفتم:پس چرا نمردی؟!
- شاید چون روح بزرگ محافظ منه
هر دو ساکت شدیم. بی آن که سر بردارم و نگاهش کنم گفتم: دو نفر بودن.هر دو سفید پوست. یکی شان مردی پنجاه و چند ساله بود که کنار در ایستاد و همکار بیست و پنج ،شش ساله اش صندلی فلزی را عقب کشید. روبرویم نشست و پرسید:اسم؟
گفتم:آنا ماریا کریستالدو
هنوز باورم نمی شد که دارند مرابازجوئی می کنند. بازجوی جوان برگه ای به من داد و گفت: مشخصاتت رو توی این برگه بنویس
- نگاهی به آن کاغذ آرم دار لعنتی انداختم و گفتم:این واسه چیه؟ مگه من مجرمم؟
باز جوی جوان که چشمان سبزش پریده رنگ و کدر بنظر می رسید رو به من کرد و پرسید: شما مجرمی؟
گفتم: نه
با خونسردی ادامه داد:ولی شما خودتون گفتین که مجرمین
کلافه شده بودم . گفتم: فقط پرسیدم مگه من جرمی مرتکب شده ام که منو آوردین اینجا؟
دوباره با همان خونسردی احمقانه ش پرسید:نظر خودتون چیه؟ جرمی مرتکب نشدین؟
نگران بودم. پرسیدم: از من چی می خواین؟
لبخند زد و گفت: با ما همکاری کنین
سرم درد گرفته بود. پرسیدم:منظورت چیه؟
هنوز همان لبخند بی معنی را به چهره داشت که گفت:اجازه بدین من بپرسم. این جوری زودتر به نتیجه می رسیم.
دلم می خواست صندلی آلومینیومی را به سرش بکوبم. گفتم:خیلی خب. بپرسین
عکس جیمز را نشانم داد و پرسید: از دوستای جیمز چی می دونی؟
دلم می خواست جواب آن عوضی بدهم ولی نمی شد سرم را انداختم پائین و گفتم: چیزی نمی دونم
صداش را شنیدم که گفت: از دوستای ایرانی اش چیزی می دونی؟
زیر لب گفتم:نمی دونم
دوباره پرسید:می دونی اون تحت تعقیب بوده؟
با عصبانیت گفتم: هی، هی، این جا چه خبره؟
لبخندی احمقانه زد و گفت: جیمز با تروریست ها ارتباط داشته
پرسیدم: چی؟
گفت:اون با ایرانی ها ارتباط داشت
گفتم: منظورتون چیه؟
گفت: ایرانی هاافراطی و خطرناکن
داد زدم: دروغ می گی
پوزخندی زد و گفت: ما مدرک داریم
بازجوئی که گوشه ی اتاق ایستاده بود به طرفم آمد و گفت: ما داریم تحقیق می کنیم. ممکنه قضیه واقعا" تصادف رانندگی نبوده باشه؟
گفتم: جیمزپاکه
با طعنه گفت: منظورت اینه که پاک بود
بازجوی جوان با انگشت به من اشاره کرد و پرسید: به انداره ی کافی می شناختیش؟
با قاطعیت گفتم: بله
ازچشمان رنگ پریده اش رو برگرداندم. رو به بازجوی مسن کردم و پرسیدم: معنی این سئوالا چیه؟
بازجوی جوان دوباره پرسید:اگه اونی نبود که فکر می کردی چی؟
پرسیدم:منظورت چیه؟
سر تکان داد و گفت:شاید جاسوس بوده؟
آن یکی پوزخندی زد و گفت:شاید تروریست بوده؟ اونوقت چی؟
گفتم:مزخرفه
بازجوی جوان پرسید:چند وقته با هم هستین؟ چقدر می شناسیش؟
گفتم:چطور مگه؟
بازجوی مسن به سمتم آمد وپرسید:تو با سیاست های ملی مخالفی؟
- چی؟!
دوباره پرسید: باجنگ چی ؟ موافقی؟
بدون معطلی گفتم: مخالفم
بازجوئی جوان پرسید:جنگ عراق چی؟ درست بود یا اشتباه؟
- نمی دونم
بازجوی جوان ادامه داد: یا جنگ در افغانستان؟
رو به بازجوی مسن کردم و گفتم: چرا اینا رو از من می پرسین؟ اگه اون به قتل رسیده شما به چه دلیل دارین منو بازجوئی می کنین؟
بازجوی جوان که انگار حرفهایم را نمی شنید دوباره پرسید: شمابه سئوالم جواب ندادین خانم کریستالدو. پرسیدم با جنگ مخالفی؟
داد زدم: آره. مخالفم..مخالفم..
دومی پرسید: و بنظرت آمریکا شیطانه؟
بازجوی اول ادامه داد: ... و یه شیطان بزرگ؟
از این حرف تعجب کردم و پرسیدم:منظورت چیه؟!
بازجوی مسن رو به من کرد و پرسید: تو خودت رو آمریکائی می دونی؟
- معلومه
بازجوی جوان کنارم ایستاد و پرسید: تو با آمریکا مخالفی؟
با تاسف سر تکان دادم و گفتم:مخالفت من با جنگ ربطی به آمریکا نداره
بازجوی مسن به باز جوی سبز چشم نگاه کرد .بازجوی سبز چشم پوزخندی زد و روی کاغذ چیزی نوشت.بازجوی مسن با صدائی آرام گفت: از پدرت بگو.
گفتم:پدرم ربطی به این قضیه نداره
بازجوی جوان پرونده ای را باز کرد وعکسی را نشانم داد و پرسید: خودشه؟
به عکس نگاهی انداختم. گوشه ی لبم را گزیدم و گفتم: بله
عکسهای دیگری را یکی بعد از دیگری روی میز گذاشت. تصاویر باقی مانده ی جسد مردی را نشان می دادند که همیشه دوستش می داشتم. نمی توانستم چشم از آن تصاویر وحشتناک بردارم. بازجو نفسی عمیق کشید و پرسید: پدرته؟
بغض کردم. اشک در چشمانم حلقه زده بود که بازجوی مسن پرسید: چطوری مرد؟
با چشمانی اشک آلود به بازجوی جوان نگاه کردم و گفتم: شما که همه چیزو می دونین
با رضایت خاطر سر تکان داد و گفت: خوشحال می شیم اگه شما برام تعریف کنین
بغض کرده بودم. انتظارش را نداشتم. با صدائی آرام گفتم: هواپیمائی که پدرم مسافرش بود سقوط کرد
پرسید: کجا؟
گفتم:خاورمیانه
بازجوی پیر رو به من کرد و گفت:دقیق تر بگو
آه کشیدم و گفتم:خلیج فارس
بازجوی جوان چیزی نوشت و گفت: علت سقوط هواپیما رو می دونی؟
گریه ام گرفته بود.چیزی نگفتم.
بازجوی جوان دوباره پرسید:چرا اون هواپیما سقوط کرد؟
با دست اشکها را پاک کردم و گفتم:موشک. یه ناو جنگی اونو زد.
بازجوی پیر کنارم ایستاد و گفت: و برحسب اتفاق جیمز هم درمورد همان ناو تحقیق می کرد،وینسنس. بنظرت کمی عجیب نیست ؟
- جیمز یه روزنامه نگاره.
- شایدم جاسوس
سر تکان دادم و گفتم: این حرفا چرنده
- در مورد سقوط اون هواپیمای ایرانی توسط وینسنس چی می دونی؟
- یه اشتباه نظامی بود.
- واقعا"؟
- یه اشتباه وحشتناک بود.
باز جوی جوان پرونده را بست و یکی دیگر را باز کرد. چند برگ را زیر و رو کرد و گفت:بعضی ها می گن این حادثه عمدی بوده
زیر لب گفتم:من باور نمی کنم
بازجوی جوان لبخندی زد و گفت: منم همینطور
باز جوی مسن که حالا در اتاقک شیشه ای قدم می زد رو به من کرد و گفت: چرا همسرت روی این قضیه تحقیق می کرد؟
با تعجب گفتم: جیمز خبرنگاربود.
بازجوی مسن ایستاد و گفت: چرا وینسنس؟ برای چی؟ جیمز داو چرا این موضوع رو برای تحقیق انتخاب کرد؟
گفتم:جیمز ... ببین هنوز هم در کانادا اونو بعنوان یه مستند ساز و روزنامه نگار موفق می شناسن. ماجرای وینسنس تکانی داره که هنوز هم مبهمه
بازجوی پیر که ناراضی بنظر می رسید با اخم سر تکان داد و گفت: توضیحاتت کامل نیست. من کاملش می کنم. پدرت، آقای رومانو کریستالدو یه کمونیست دو آتیشه بود. اون در جنبش های دانشجوئی دهه ی شصت یکی از فغالان سوسیالیست ها بود و سال ها بعد در دهه ی هشتاد ظاهرا" برای عقد قرار داد تجاری در رابطه با ماشین آلات کشاورزی وارد ایران شده بود ولی آقای کریستالدو اهداف دیگه ای داشت.
رو به من کرد و ادامه داد:اسلحه
گفتم: مزخرفه
حالا از هر دو نفرشان متنفر بودم. بازجوی جوان نیشخندی زد و گفت:ما مدرک داریم
صدایم از عصبانیت می لرزید با دست به میز کوبیدم و گفتم:من پدرم رو بهتر از شما می شناسم. مدارکتون جعلیه. حرفاتون هم دروغه
بازجوی پیر وسط اتاقک ایستاد و گفت:پدرت قاچاقچی اسلحه بود
داد زدم:دروغ میگی. دروغه. دروغ
بازجوی جوان پرونده را بست و گفت: دلیلی نداره
به آن احمق عینکی نگاه کردم و گفتم:پدرم مدیر دایره فروش بود.
بازجوی جوان عینکش را روی میز گذاشت و گفت: تروریست بود.
از جا بلند شدم و فریاد زدم:دروغه، دروغه.. من وکیل می خوام
بازجوی موقرمزعینکی که روی صندلی اش لمیده بود داد زد: بشین سر جات
داد زدم: من وکیل می خوام
بازجوی جوان پوزخندی زد و با لحنی تمسخر آمیز گفت: معمولا" اونائی که گناهکارن این حرف رو می زنن
مشت به میز کوبیدم و فریاد زدم:خفه شو عوضی.
خفه نشدم بعد ها اما خفه ام کردند. دستهای سیاهش که دور گردنم حلقه شد نفسم را بند آورد. سینه ام را سوزاند ودرست قبل از آن که مرگ مرا در آغوش بگیرم تمامی زندگی ام در یک لحظه از مقابل دیدگانم گذشت. از مرگ ناراحت نیستم. هرچند خیلی ناگهانی بود اما حالا که زمان برایم متوقف شده فکر می کنم اگر زنده می شدم بهتر زندگی می کردم و قدر لحظه لحظه ی روزهای زنده بودنم را بیشتر می دانستم. حالا خیلی چیز ها را می دانم. آن روزوقتی عصبانی شدم. سرشان داد زدم چند مامور دیگر بداخل اتاق شیشه ای ریختند. مرا گرفتند. دست و پا می زدم و فریاد می کشیدم. مرا کشان کشان با خودشان بردند. بغض کردم. به نقطه ای خیره شدم و دیگر چیزی نگفتم. مارتین به ظرف های روی میز نگاهی انداخت و گفت: اینا رو خودم می شورم
چیزی نگفت. بشقاب ها را که برداشت. سر بلند کردم و گفتم: مارتین
نگاهم کرد وگفت: بله؟
- من می ترسم
- نترس. کابوس گاهی به سراغمون میاد ولی تموم می شه
- ممنون که اومدی
سر تکان داد و رفت.