داستان کوتاه / عطاء الله/ نویسنده:بیژن کیا
تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ / مَا أَغْنَى عَنْهُ مَالُهُ وَ مَاكَسَبَ / سَيَصْلَى نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ / وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ / فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِّن مَّسَدٍ /
توجه: این داستان به گونه ای نوشته شده که حروف نقطه دار در آن بکار نرفته است
عطاء الله
عورا، همسر عموی کوردل و ملحد رسول الله درکومه ی کاهگی محمد(ص) رسول الله ورود کرد.
عورا:محمد(ص) را کاری مهم دارم، مکه را رها کرده ام . عورا آمده در هوای هلاک محمد(ص) .
همسر رسول الله: در حرم او آمده ای اما وهم داری عورا. دراو طمع مدار.
عورا:محمد سوره ای آورده ، مرا و همسرم را رسوای مردم کرده.
- کدام سوره؟
- سوره ی مسد. آمده ام و آماده ام در هلاک او.
همسر رسول الله: آری. والله که محمد(ص) مرا آگهی داد که می رسی. اما الحاد عورا واصرار در معاصی همسر وی را مطرود درگاه الهی کرده.
عورا: کلامی مگو. در هوای هلاک محمد آمده ام . او حالا کدام کس را مددکار دارد؟ کو الله او؟کو مددکاراو؟ کو محمد(ص)؟
همسر رسول الله: در سمع دعای رسول الله کر و در رصد رکوع او کوری؟ او را گم کرده ای در کومه ؟
آری، رسول مکرم اسلام در کومه دعا می کرد اما الله ادراک و حواس عورا را در درک محمد (ص) محدود کرد.
عورا:دلم گواه می دهد که کسی مرا طلسم کرده
عورا، دردی در سر احساس کرد.
- حال می روم. اما محمد(ص) را صدمه ای درد آلود رسد.
همسر رسول الله کمی واهمه کرد اما محمد (ص) و صدای گرم اوکه در کومه ی کاهگلی آرام آرام همه رادعا می کرد او را دلداری داد.
کمی داستان کوتاه با چاشنی شعر و فیلمنامه و گزارش و خبر. short story-poetry and articles