سخنرانی آموزشی
نگاهی راهبردی به جهانی شدن هنر و ادبیات انقلاب
"باز آفرینی هنر دینی در هستی شناسی ترانس مدرن"


زمان: شنبه 18 بهمن 93 ساعت 16
مکان: خیابان قصرالدشت، کوچه 29 . نرسیده به چهارراه ملاصدرا. ساختمان الماس
نگاهی راهبردی به جهانی شدن هنر و ادبیات انقلاب
"باز آفرینی هنر دینی در هستی شناسی ترانس مدرن"


زمان: شنبه 18 بهمن 93 ساعت 16
مکان: خیابان قصرالدشت، کوچه 29 . نرسیده به چهارراه ملاصدرا. ساختمان الماس
جشن یک نفره
آسمان تیره بود و خیس، آن بیرون باران می بارید . آسمان تیره تر از همیشه به نظر میرسید. رستوران خلوت بود. مرد ته مانده ی بطری آبجو را یکنفس سر کشید ، خیسی دهانش را با پشت دست گرفت و قهقه زد . دوستش اما بی آن که حرفی بزند او را نگاه می کرد، خیره شده بود به چشمان خاکستری و کدر مرد. نگاهش می کرد اما نه حرفی می زد و نه حتی لبخندی بر چهره اش نشسته بود.مرد که متوجه ی رفتار سرد زن شد سکوت کرد . سر تکان داد و گفت: کارمون عالی بود. مگه نه؟
- پای منو وسط نکش..
مرد درخشش خشم را در چشمان زن دید. سر تکان داد و گفت: ندیدی چطور دوستامون رو قصابی کرده ن؟ یکی باید انتقام می گرفت.. انتقام به سبک "شارلی ابدو"..
- این انتقام نیس ، اعلام جنگه..
مرد بی آن که چشم از بطری بردارد سر تکان داد و گفت:اوکی، ما در حال جنگیم. این یه جنگه.
- این آتیش ممکنه کل اروپا رو بسوزونه
مرد اخم کرد. گوشه ی لبش را به دندان گزید و گفت: من باید از شارلی دفاع می کردم .حالامشکل کجاس؟
- این جنگ رو ما شروع کردیم..کشیدن اون کاریکاتورها اشتباه بود و تو داری ادامه ش میدی..
مرد سیگاری آتش زد . به خیابان خیس نگاه کرد و گفت:دنیا طرف ماس.. تو از چی می ترسی؟
- از حماقت بشری.. نباید به پیامبرشون توهین می کردیم..
- این جا اروپای آزاده. منم یه مرد آزادم.یه هنرمند.آزادی بیان میدونی معنی اش چیه؟
- معنی اش چیه؟ توهین به همه چیز و همه کس؟
- متوجه نیستی؟ این بخاطر"شارلی"بود.
- مزخرفه
- فروش نشریه از شصت هزار نسخه رسیده به سه میلیون.
زن بی حوصله قاب عینکش را با دستمال پاک کرد و گفت: واسه چی منو کشوندی این جا؟
مرد بی اختیار دست در جیب کتش کرد . جعبه ی کوچک حلقه ی الماس نشان را در دست فشرد و گفت:این پیروزی رو باید جشن بگیریم. یه شام عالی بعدش هم یه سورپرایز معرکه برات دارم.
زن بی آن که به مرد نگاه کند گفت: حوصله ندارم.
مرد لبخند زد. به خطوط ظریف چهره ی زن نگاه کرد و گفت: بعدش هم با هم میریم بیرون و خوش می گذرونیم
زن از جا برخاست و گفت: جشن ت رو یه نفره برگزار کن
- هی .. صبر کن .. ببین ...ببین..ابنو واسه تو گرفتم
جعبه ی کوچک قرمز رنگ را به زن نشان داد آن را باز کرد . حلقه را در دست گرفت و پرسید: می خوای امتحانش کنی؟
خندید و گفت: اگه دستت کردی باید تا آخر عمر با من زندگی کنی . خودت می دونی که..
زن نگاهی به مرد و حلقه انداخت و گفت: نه.
- چی داری می گی؟ من دارم از تو تقاضای ازدواج می کنم.. من.. می دونی من کی ام؟ بهترین کاریکاتوریست شارلی..واسه چی می خوای جشن مون رو خراب کنی؟
زن مکثی کرد. بوی تند توتون مشامش را آزار می داد. سرفه ای کرد و گفت:.چون بو میده
کیف چرمی صورتی رنگش را از روی میز برداشت و ادامه داد: بوی گندش داره اروپا رو میگیره.. اینو بفهم
زن رفت .مرد به بیرون خیره شد و دور شدن زن را با نگاه کدر و خاکستری اش دنبال کرد.
- چیزی میل دارین آقا؟
مرد بطری دیگری سفارش داد و دوباره به خیابان خیره شد. آن بیرون باران می بارید و آسمان تیره بود و خیس.