وقتی باران می بارد / فیلمنامه کوتاه / بیژن کیا

فیلمنامه کوتاه

وقتی باران می بارد

 

تصویر تاریک است

صدای غرش رعد و بارش باران  بگوش می رسد. تیتراژ فیلم .

تصویر روشن می شود به....

سکانس یک- صحنه ی اول

خیابان های سطح شهر– روز- خارجی:

نمائی از خیابانهای مختلف . باران می بارد. برخی تند و باشتاب می گذرند تا خود را به پناهگاهی برسانند و چند نفری هم ایستاده اند به امید این که باران بند بیاید تا از شدت بارش آن کم شود.

گفتار متن(همراه با صدای بارش باران): وقتی باران می بارد همه پرندگان به سوی پناهگاه پرواز می کنند به جز عقاب که برای دور شدن از باران در بالای ابرها به پرواز در می آید.

اتومبیل ها در ترافیک گیر افتاده اند و باران تند و شتاب آلود می بارد.

گفتار متن: مشکلات برای همه وجود دارد اما طرز برخوردهای مختلف با مشکلات باعث ایجاد تفاوت می شود.یکی از مشکلاتی که ما ذدر زندگی طبیعی و روزمره ی خودمان با آن روبرو هستیم استرس است.

صحنه ی دوم

اتاق(پشت پنجره)- روز – داخلی:

مردی  جوان (بیست و چند ساله ) کنار پنجره ، روی صندلی نشسته و به بیرون خیره شده. باران به شیشه می خورد و مرد در سکوت و آرامش بیرون را تماشا می کند.چهره ی مرد مشخص نیست.

گفتار متن:در دنیای پر اضطراب و سراسر استرس امروز،آرامش و راحتی خیال نعمتی است که بسیاری آرزوی آن را دارند.اما برای رسیدن به آرامش تنها آرزو کافی نیست بلکه باید قدم پیش نهاد و کاری کرد.

مرد به سمت دوربین بر می گردد . لبخند می زند.

مرد: بیایید ما هم در برخورد با مشکلاتمان مثل یک عقاب عمل کنیم.

سکانس دوم- صحنه ی اول

خیابان ارم – روز(ساعات اولیه ی بعد از ظهر)- خارجی:

خیابان ارم در ساعات اولیه ی بعد از ظهرخلوت است و طولانی. همان  مرد جوان  در حال پیاده روی دیده می شود.مرد به دوربین می رسد .توقف می کند.

مرد:  اگر به فکر دنیایی عاری از استرس هستید ، بهتر است این فکر را از سرتان بیرون کنید ، (مکث کوتاه )...چون غیر ممکن است.

مرد به راه خود ادامه وی دهد و آرام آرام از دوربین دور می شود.

گفتار متن(صدای مردجوان):اگر مایل اید استرس را از زندگیتان کاملاً حذف کنید باز هم چندان میسر نیست.

بهترین راه برای مقابله با استرس کاهش آن و داشتن برخوردی مناسب با آن است.به این ترتیب با وجود تنش های مختلف زندگی روزمره ،آرامش خواهید داشت و زندگی کردن برای شما ، بدون فشار روحی خواهد شد.

فید اوت:

علامت سئوال به نمایش در می آید و بعد این پرسش قبل از علامت سئوال قرار می گیرد"چه باید کرد"

فید این:

صحنه ی دوم

 ورودی دانشگاه شیراز – روز(ساعات اولیه ی بعد از ظهر)- خارجی:

مرد جوان وارد محوطه پردیس می شود

گفتار متن(صدای مردجوان):برای کاهش و کنترل استرس ها چه باید کرد؟ برای آنکه روزگارتان را بدون درگیری و تشدید سپری کنید بیایید راهکارهای لازم و ساده را برای روبرو شدن با استرس ها را یاد بگیریم .پس با ما همراه باشید.

صحنه ی سوم

ایستگاه توبوس دانشگاه(پردیس ارم)- بعد از ظهر - خارجی

مرد جوان به سمت ایستگاه اتوبوس های دانشگاه حرکت می کند و در ایستگاه سرویس دانشگاه  به انتظار می ایستد.

گفتار متن(صدای مرد جوان): مدیریت زمان یکی از کلیدی ترین توانائی شما برای کنترل و مدیریت استرس است. وقت  و زمانیکه در اختیار شما قرار دارد  رایگان است اما  زمان بسیار قیمتی بودهو علیرغم قئذ و قیمتش قابل خرید و فروش و یا ذخیره سازی نیست.شما.نمی توانید برای همیشه صاحبش باشید اما می توانید از آن استفاده کنید.

مرد جوان به ساعت مچی اش نگاه می کند و با نگرانی سر تکان می دهد. به اطراف سر می چرخاند و با دیدن اتوبوسی که ارام آرام به ایستگاه نزدیک می شود لبخند می زند.

 

گفتار متن(صدای مرد جوان): شما نمی توانید  زمان را متوقف کنیداما می توانید به درستی از آن استفاده کنید..یادتان باشد وقتی  زمان از دست می دهید دیگرهرگز قادر نخواهید بود آن را برگردانید.توانایی حل مشکلات به نحو خوب و موثر موجب صرفه جویی بسیار در وقت می شود.با یادگیری مدیریت زمان می توان مقداری از مشکلات را حل کرد و مقداری از استرس ناشی از این مشکلات را برطرف کرد.

صحنه ی چهارم

اتوبوس دانشگاه – بعد از ظهر- داخلی

اتوبوس به ایستگاه می رد و توقف می کند . مرد جوان سوار می شود . به راننده سلام می کند و روی یکی از صندلی ها  می نشیند. کتابی باز می کند و مشغول مطالعه می شود.

گفتار متن(صدای مرد جوان)همیشه افراد هدفمند در زندگی ، تحصیل و حتی در مشاغلی که انتخاب مبیکنند موفق هستند زیرا آنها می دانند به کدام سمت بروند.آنها مانند آهن ربا موفقیت را به سوی خود جذب می کنند.

مرد جوان سر بر می دارد. به دوربین نگاه می کند . لبخند می زند.

مرد جوان: رمز موفقیت در دنبال کردن هدف بدون مکث و درنگ است.

مرد دوباره مشغول مطالعه می شود.اتوبوس به مقصد نزدیک می شود.

صحنه ی پنجم

ایستگاه خوابگاه مفتح– بعد از ظهر- خارجی

اتوبوس در ایستگاه مفتح توقف می کند. مرد جوان همراه سایر کسانی که در اتوبوس بوده اند پیاده می شود اما مورد استقبال عده ای از دانشجویان و چند نفر از مسئولین قرار می گیرد.مرد جوان می خندد و تشکر می کند. یکی از مسئولین تاجی از گل به گردنش می اندازد. مرد جوان رو به دوربین لبخند می زند.

مرد جوان: اگر می بینید که خیلی وقت است موفقیت از شما دوری می کند و به همین دلیل در زندگیتان دچار تشویش و نگرانی می شوید بدانید که ممکن است اهدافتان نادرست بوده باشند.یکی از اسرار بسیار مهم در زندگی هدفمند بودن و داشتن هدف در زندگیمان است . هدفمند بودن در زندگی ما را از یاس و نومیدی دور نگه می دارد.

تصویر روی لبخند مرد جوان ثابت میشود و مشخصات وی که یکی از دانشجویان نمونه و موفق دانشگاه شیراز است روی تصویر نقش میبندد.

نام:...

نام خانوادگی:...

رشته ی تحصیلی:...

موفقیت:...

تصویر تاریک می شود به..

این جمله قبل از تیتراز نهائی روی تصویر تاریک نقش میبندد"شما هم می توانید بدرخشید"

تیتراژنهائی فیلم

نویسنده: بیژن کیا

نقد و نظر/ ملک سلیمان / بیژن کیا

 

ملک سلیمان:

مقدمه:

عدم توجه به شیوه  شناسی نقد و همچنین ابراز نظر شخصی به جای نقد و تحلیل کارشناسانه  مسئله ای است که این روزها خاطر هنر دوستان و صاحبنظران را مکدر کرده .

این که هر کسی از زاویه ی نگاه خود  خود اثری را نقد کند فی نفسه عیب و اشکالی ندارد اما آیا هیچ روش و معیاری برای تحلیل نمی بایستی مورد توجه قرار گرفته باشد؟ بعنوان مثال آیا اثری کلاسیک را می توان با تکیه بر اصول  مکتب رومانتیسم تحلیل کرد و اگر این  کار انجام شود آیا تنایج حاصله متقن و مستدل خواهد بود؟

ملک سلیمان جدا از نقاط ضعف و قوت خود یکی از قربانیان این کم توجهی به روش شناسی نقد است. ساختار فیلمنامه ی ملک سلیمان به هیچ وجه منطبق بر معیار های سید فیلد و  اصول یوجین ویل نیست و  تعجب می کنم وقتی میبینم منتقدی در نگاهی به اصطلاح کارشناسانه به این فیلم  از ضعف مفرط ساختار فیلمنامه سخن می گوید.

شهریار بحرانی، کارگردان فیلم ملک سلیمان، از عواملی نظیر برقراری حکومت دینی، مدل رفتار متقابل ولی با مردم و به مذمت هوای نفس و  جولان دادن به نفسانیات  می پردازد.

تلاش نویسنده و کارگردان  تغییر رویکرد زبان سینما از نفس محوری  به فطرت باوری بوده اما بنظر میرسد این چرخش زاویه مورد توجه بیشتر منتقدان گرامی و صد البته کاربلد قرار نگرفته. بسیاری از منتقدان کم و بیش چنین ابراز نموده اند که فیلمنامه «ملک سلیمان» دارای عناصر مهم دراماتیک نیست مجموعه‌ای از حوادث است که کلیت قصه را به وجود می‌آورد .

این نکته درست اما ملک سلیمان متعلق به نسل سینمای داستان گو نیست بلکه به گروه سینمای قصه گو تعلق دارد. در این گروه آن چه اهمیت دارد کشش قصه ی اصلی و حکایت های فرعی است و نه ساختار داستان گوئی سید فیلدی.

نقاط  ضعف و نقاط قوت :

نقاط قوت:

1-     مضمون و درونمایه ی اثر: «فاتقوا الله و اطیعون»- تقوی پیشه کنید و از پیامبرانتان اطاعت نمائید. این رهنمود قرآنی کلید ی ترین تفکر راهبردی فیلم است  که به خوبی در بطن این اثز خودنمائی میکند.

2-     جلوه های ویژه:جلوه های وِیژه خوب از کار در آمده اند اما از آن ها خوب استفاده نشده(مثلا" دود سیاه که خام دستانه اجرا و به کار گرفته شده)

3-     موسیقی متن: موسیقی متن در امتزاج با تصاویر بی آن که خود نمائی کند توانسته به تقویت حس و حال صحنه یاری نماید.

4-     شخصیت پردازی کاراکترهای  اصلی: شخصیت سلیمان نبی و دیگر کاراکتر های اصلی بخوبی پرداخت شده اما تیپ های دیگر انگار در فیلمنامه رها شده اند.

5-     اتوپیا :ملک سلیمان حکایت همان دغدغه ی دیرینه ی انسان است، اتوپیا یا مدینه ی فاضله ای که سلیمان از درگاه حضرت حق درخواست می کند مورد هجوم شیاطین قرار می گیرد. این دیدگاه می تواند در مقایسه با وضعیت کنونی جامعه قرار گیرد و لزوم توجه به بصیرت را یاد آوری نماید.

 

 

نقاط ضعف:

1-     یکدست نبودن ریتم: متاسفانه فیلم در لحظاتی از ریتم می افتد و توان خود را از دست می دهد. عدم توجه به ساختار کشش قصه  و ضعف در تدوین به همراه برخی ضعف های کارگردانی موجب  بروز این نقیصه شده.

2-     عدم توجه کافی به خط کشش: برای فیلمی که می خواد قصه گوئی را جایگزین داستان گوئی کند توجه به خط کشش و جذابیت درونی قصه اهمیتی حیاتی دارد . متاسفانه این نکته مورد توجه قرار نگرفته و به همین دلیل فیلم دچار نشست و فرود شده و از ریتم می افتد.

3-     نگاه مردسالارانه: زن ها در حاشیه اند. شاید منتقدان در ابتدا تصور کننند عدم هجوم دود های سیاه به زنان ناشی از پاکی فطرت ایشان است اما زنان در این فیلم اصولا" جایگاهی ندارند . حتی به همسر سلیمان نبی نیز توجه چندانی نمی شود . دیالوگ های اندکی بین این دو رد و بدل می شود . بطور کلی تصویری جامع از زنان در اتوپیای سلیمان بدست نمی آید .

4-     تدوین: تمرکز زدائی از ذهن تماشاگر یکی از آفاتی است که از ضهف تدوین  ناشی شده ، پرش های ناگهانی فیلم در سکانس های مهم، تمرکزتماشاگر را به هم می زند. بعنوان مثال  درگیری بین نیروهای خیر و شر چنان در هم و بر هم است که مخاطب حیران می ماند  . تصاویر شلوغ و درهم و برهم درگیری ها چیزی جز شلوغی و بی نظمی بی حد و حصر نیست. انگار که کارگردان توان کنترل و مدیریت این صحنه را از دست داده بوده.

5-     تکرار بی منطق نما ها و قاب بندی ها: لانگ شات حرکت اسب ها که از بالای جنگل فیلمبرداری شده است، دوبار به فاصله زمانی کمتر از یک دقیقه تکرار می شود و مانند نشان دادن صحنه آهسته یک قسمت مهیج از بازی فوتبال می ماند و بیننده با دیدن اینجور چیزی با خودش می گوید احتمالاً کارگردان با خودش گفته عجب قاب و سکانس معرکه ای شده! و فاخر به نظر می آید. پس بگذار یک بار دیگر نمایشش بدهیم! صحنه های گرفته شده از لشگر اسب ها هم همینطور است و از بس تکرارمی شوند که ارزش اولیه خود را نیز از دست می دهند.

بنظرم  اگر قرار باشد بخش های دوم و سوم این فیلم تهیه شود لازم است اصول قصه گوئی بیش از پیش مد نظر نویسنده قرار گیرد. دقیق نگری قصص قرآنی و تامل در قصه ها و افسانه های قدیمی به نویسنده مجال قدرت نمائی بیشتری خواهد داد

داستان کوتاه / پریده از قفس،  دیوانه بود! / بیژن کیا

پریده از قفس،  دیوانه بود!

راهروی بخش ویژه ی آسایشگاه روانی از تمییزی برق می زد . سه نفر کنار هم روی نیمکتی چوبی نشسته بودند.

چارلی خپله ،چهل و چند ساله بود اما شکم برجسته، سر طاس  و پوست مهتابی و رنگ پریده اش او را مسن تر نشان میداد. عینک قاب مشکی اش او را به کارمندان دفتری ادارات شبیه کرده بود.کارمندانی که منتظر دریافت حکم بازنشستگی شان بودند.

مورفی اما هنوز هم  کنجکاو و فعال به نظر می رسید سی و یکی دو ساله بود. اندامی متوسط اما ورزیده داشت . لبخند که می زد دندان های سفید و سالمش  در متن صورت زبر و مردانه ی او می درخشید.

 رئیس مثل همیشه آرام و با وقار دستهای زمختش  را به سینه صلیب کرده بود . به هیچ وجه نمی شد سن و سالش را تشخیص داد اما چنان قد بلند و درشت هیکل بود که در هر جمعیتی  از دیگران متمایز بود و براحتی می شد او را از دیگران تشخیص داد.

هرسه روپوش سفید اما چروکیده ی تیمارستان را به تن کرده بودند..یکی از دیوانه ها وسط راهروبه پهلو دراز  کشید .چند بیمار در راهرو قدم می زدند.نوری که از پنجره ها به داخل می تابید به شکل لکه هائی درخشان راهرو را روشن می کرد.

وقتی پزشک بخش  که کت و شلوار تیره ای به تن داشت  در را باز کرد و وارد راهرو شد بیماران به اتاق های خودشان برگشتند . حالا راهرو خلوت شده بود و فقط آن سه نفر کنار اتاق الکترو شوک به انتظارنشسته بودند.دکتر هنگام ورود به اتاق زیر چشمی نگاهی به آن ها انداخت . چارلی از ترس ناله کرد . چند لحظه بعدپرستاری چشم بادامی و ریز اندام همراه دو نگهبان درشت هیکل به سمتشان رفتند . پرستار از چارلی خواست عینکش را بردارد و بعد با اشاره ی او نگهبانان  دست چارلی را گرفتند. چارلی خودش را به بغل دستی اش چسباند و داد زد: نه .. نه ..من نمی یام..نگهبانان دست و پای او را گرفتند و مک مورفی که کنار چارلی نشسته بود جدایش کردند.

-         نه ..نه .. ولم کنین ..مورفی ..کمک..

چارلی را که هنوز گریه می کرد با خود بردند . حالا تنها آن دونفر باقی مانده بودند.آن سرخپوست  دیوانه یغول پیکر و بیمار میانه اندام.

بیمار  زیر لب گفت: بیچاره چارلی..

بسته ای آدامس را  از جیب روپوش مخصوص آسایشگاه در آورد . یکی از ان ها را به سرخپوست داد و گفت: بیا، آدامس می خوری؟..

سرخپوست  آدامس را گرفت  و گفت: متشکرم

بیمار  ناباورانه مکثی کرد و چیزی نگفت . سرخپوست که هنوز به روبرو خیره بود ادامه داد:آدامس خوشمزه ائیه..

بیمار  ذوق زده خندید . بدنش را پیچ و تاب داد و گفت: رئیس تو واقعا" ناکس و حرومزاده ای

رئیس بی آن که به او نگاه کند  لبخند زد.

-         صدای منو می شنفی؟

رئیس لبخندی زد.به بیمار  نگاه کرد و گفت: پس چی؟

بیمار  خنیدد. پا به زمین کوبید و گفت: لعنت به تو.. لعنت به تو رئیس..همه ی اون هالو ها فکر می کنن تو کر و لالی..

سرخپوست لبخند زد و سر تکان داد.بیمار  سرش را به دیوار تکیه داد.خندید و گفت: تو همه رو گول زدی رئیس..

سرخپوست چیزی نگفت. بیمار  مکثی کرد و پرسید: ما دو تا این جا چیکار می کنیم؟..ما دو نفر توی این خراب شده ی لعنتی چیکار داریم می کنیم؟ بیا بزنیم به چاک

هردو سرچرخاندند و به هم نگاه کردند .

- فرار..

سرخپوست گفت: کانادا

همه جا تاریک شد . تاریک تاریک . دیگر هیچ چیزی را نمی شد دید.

 

-         می تونستی کانال رو عوض کنی

پرستاری که تلویزیون را خاموش کرده بود گفت:  خلاف مقرراته.  الآن باید موسیقی پخش بشه.

پرستار به سمت اتاقک شیشه ای رفت. دونفر روی نیمکت چوبی نشسته بودند. یکی شان جوانی لاغر اندام و  موی طلائی بود . وآن یکی که میانسال بنظر می رسید  بلند قامت بود و سبیلی پرپشت داشت.

مرد میانسال  عینکش را  جابجا کرد و گفت: نیکلسون حرف نداره

جوان که در خودش فرو رفته بود چیزی نگفت.

 مرد میانسال  ادامه داد:من عاشق فیلمای جک نیکلسونم

جوان به نقطه ای خیره شده بود و حرفی نمی زد.

مرد میانسال عینکش را با آستین پیراهنش پاک کرد.آهی کشید و زیر لب گفت: الآن فصل صید قزل آلاست

-         خب،  که چی؟

مرد  عینکش را به چشم زد و پرسید:تو رو واسه چی آوردن این جا؟

-         به تو ربطی نداره

مرد عینکی پوزخندی زد و ادامه داد: سن تو که بودم وقتم به شکار و گردش می گذشت..واسه چی اینجائی ؟

-         تو واسه چی این جائی؟

-         خب ..من ...راستش...خب، من یه اتوبوس پیرم

خندید و ادامه داد: تو چی هستی؟

- یه صفر...یه صفر خیلی گنده!

مرد میانسال نگاهی به جوان باریک اندام انداخت و گفت: ولی گمونم تو عدد یکی.. چرا آوردنت این جا؟

- به خاطر خوابی که چند شب پیش دیدم

جوان برق نگاه مرد عینکی را که دید ادامه داد: خواب دیدم با سنگ شیشه ی کلانتری خیابون هیلارد رو خرد کردم .تا اونا به خودشون بیان من رسیده بودم ته خیابون ..هوا هنوز تاریک بود ولی آسمون داشت رنگ می گرفت..در پانسیون مادام پن همیشه بازه ..قفلش خرابه و کسی هم دلش نسوخته ..رفتم توی اتاقم . پنجره رو باز کردم تا خنکی بیرون هوای نا گرفته ی اتاق رو عوض کنه.

مرد میانسال سر تکان داد و گفت: چشات تازه گرم شده بود که  پلیسا اومدن و  گرفتنت

-         یکی شون زانوشو گذاشت روی کمرم و با دست سرم رو به تشک فشار می داد.

مرد میانسال به بیمار جوان نگاه کرد و ادامه داد:نمی تونستی درست نفس بکشی

-         تخت جیر جیر می کرد. بوی عطر و عرق و وازلین حالم رو به هم می زد.

مرد میانسال عینکش را برداشت و گفت:داد  زدی.. آره .. تو داد زدی..

مرد جوان با هیجان سر تکان داد و با صدای بلندی گفت: داد زدم .. آره داد زدم یکی از پلیسا گفت "خفه شو عوضی.."

مرد میان سال از جا برخاست . رو به مرد جوان کرد. صدایش را در گلو انداخت وآمرانه  گفت: براد تیگان، تو به اتهام خسارت زدن به اماکن دولتی بازداشت می شی حق داری سکوت کنی . هر حرفی بزنی ممکنه برعلیه خودت استفاده بشه

مرد جوان ساکت بود . مرد میانسال عینک را در جیب پیراهنش گذاشت و گفت:خودش بود سروان پترسون

دست بر شانه ی مرد جوان گذاشت و پرسید: شناختی اش؟

مرد جوان که سرش را زیر انداخته بود  به آرامی گفت: واسه خاطر اون  بود که شیشه ی کلانتری رو خرد کردم

مرد میان سال کنار بیمار جوان نشست

-        فکر نمی کردم انقدر کینه ای باشی

-  نمی فهمی؟ من فقط نه ساله ام بود

مرد میان سال سر تکان داد و گفت: نباید جلوی خونه ش بازی می کردین

-         ما همه اون جا بودیم

-         توپ رو تو پرتاب کردی

مرد جوان سر برداشت به مرد میان سال نگاه کرد و گفت:   تحقیرم کرد ..جلوی چشم همه کتکم زد

-         چطور نفهمیدی؟ عیش سروان خراب شده بود

-         بیوه ی سام خودش رو لای پرده ی مخمل قرمز پوشانده بود واز پشت پنجره  زل زده بود به من

-        سروان  به پدرت از نحوه ی تربیت تو شکایت کرد ولی هدفش یه چیز دیگه بود می خواست پدرت رو هم تحقیر کنه ف جلوی چشم همسایه ها

حرد جوان سر تکان داد . آهی کشید و گفت: اون عوضی می خواست به همه دستور بده...نمی بخشمش...بخاطر اون وقتی شونزده سالم بود از خونه فرارکردم.به کارولین گفتم با هم می زنیم به چاک ولی اون دختراز پدرش می ترسید.

پزشک بخش  که کت و شلوار­ی روشن به تن داشت وارد راهرو شد. فقط آن دو نفر کنار اتاق الکترو شوک به انتظارنشسته بودند.دکتر هنگام ورود به اتاق زیر چشمی نگاهی به آن ها انداخت .. چند لحظه بعد پرستار­ی هندی تباراز اتاق بیرون آمد

-         ممکنه با من بیاین آقای...تیگان

جوان چشمکی زد و گفت: می تونی براد صدام کنی

از جا بلند شد .رو به مرد میانسال کرد و گفت: بعد مرگ هم دست از سرم برنداشت .

مرد میانسال گفت: تصادفی بود

جوان داد زد: تصادفی؟ همه اونائی که توی بار بودن دیدن چیکار کرد اون خودکشی من رو می دونست . ساعت هشت شب ..سر ساعت کانال رو عوض کرد ..کنار پدرم نشست احوال منو پرسید و بعد وانمود کرد که تصادفی خبر خودکشی من رو از تلویزیون داره می بینه ..می دونی به پدرم که تازه فهمیده بود من نویسنده ی معروفی شده بودم چی گفت؟

-         اوه ..چه بد شد ..پسرت تازه داشت واسه خودش کسی می شد.

پرستارکه چیزی از صحبت آن دونفر دستگیرش نشد با بی حوصلگی  گفت: بریم ... هرچه زودتر مداوای شما باید شروع بشه

جوان به همراه پرستار به راه افتاد اما در آستانه ی در ایستاد و گفت: اینا رو می نویسی؟

مرد میان سال سر تکان داد و گفت : دارم می نویسمش

جوان پرسید: برای اینائی که دارن این داستان می خونن چه فرقی می کنه؟ اینا از زندگی من چی می دونن؟ از مرگ من؟ یا از عشق و نفرتی که همیشه با من بود؟

مرد میانسال جواب داد : حالاخیلی ها تو رو می شناسن یا دست کم اسمت رو شنیده ن.

مرد جوان با بی قیدی شانه بالا انداخت و پرسید: تو .. الآن تو اسمت چیه؟

-           ریچارد . می تونی ریچی صدام کنی.

جوان زیر لب گفت: گمونم داستان جالبی بشه

سری تکان داد و وارد بخش الکترو شوک شد.

 

بیژن کیا- شیراز – 14/6/86

 

نامزدهای جایزه مسابقه داستان نویسی/ منبع: سایت افسانه ها/www.afsaneha.ir

سرانجام با یاری خداوند و همت داوران گران‌قدر خانم مینا گلبازخانی پور و آقایان میلاد فشتمی، احسان رضایی، سیامک گلشیری و حامد خیرآبادی  نتایج اولیه نخستین دوره مسابقه داستان نویسی وبگاه افسانه‌ها مشخص شد.

نامزدهای جایزه مسابقه داستان نویسی به شرح زیر اعلام می‌گردد.

 

شاخه بهترین داستان کوتاه گمانه‌زن

۱٫ کشیدن پای جن‌ها به کارِ کاتبِ کتبِ کودک در کیش… متین ایزدی

۲٫ قداره علی…متین ایزدی

۳٫ (من دزمال ) مرد آزما… مهدی زارع

۴٫ جی ۱۳… بیژن کیا

۵٫ نت گمشده… محمد فائزی فرد

۶٫ یک فنجان خون داغ…سالار پویان

۷   نور سیاه… محمدمهدی سیاهکالی مرادی

۸٫ تور سوخته … مهدی زارع

۹٫ PTSD… فرزین سوری

۱۰٫ خاطرات ومپ السلطنه… مجیب کامیاب

۱۱٫ مرد، زن… علی پاینده جهرمی

 

شاخه بهترین داستان بلند گمانه‌زن

۱٫ X و Y آخرین بازماندگان سیاره مایروکس… فاطمه غیورکاظمی

۲٫ تعطیلات و جنگ با جادوی سیاه… سیما سیفی

۳٫ چند گام تا دروازه‌های زرین… اطهر رزوقی

 

شاخه بهترین داستان طرفداری ( فن فیکشن)

۱٫ بی‌نام و نشان… سمیه نجاتی سرشت

۲٫ آرتمیس فاول و دردسر یک معما… نرگس تیزمغز

 

*توجه: ترتیب بالا صرف نظر از امتیازها می‌باشد و به صورت تصادفی صورت داده شده است.

از نامزدهای جایزه تقاضا می‌شود حتماً در مراسم حضور یابند یا در صورتی که این امکان برایشان فراهم نیست، نماینده‌ای در مراسم داشته باشند.

جزئیات مربوط به مراسم اختتامیه متعاقباً اعلام خواهد شد.

گفتگو با خبرگزاری «نسیم»/ رمان آدمخوار

بیژن کیا، نویسنده شیرازی در گفتگو با «نسیم»:

 

 امیدوار بودم با توجه به شرایط خاص جهان اسلام

 

 رمان 'آدمخوار' در دوازدهم تیرسالروز سرنگون

 

کردن هواپیمای مسافربری ایرانی توسط ناو جنگی

 

 وینسنس منتشر شود.

 
 
مشروح گفتگوی بیژن کیا با «نسیم» به شرح ذیل است:
- نگارش رمان 'آدمخوار' در زمستان91 به اتمام رسید. پس از گذشت حدود پنج ماه هنوز این اثر منتظر نظر شورای کارشناسی ناشر مانده‌ است.

- متاسفانه این‌گونه فرصت‌سوزی‌ها کم و بیش در فضای فرهنگ، هنر و ادبیات اتفاق می‌افتد.
-به نظر می‌رسد آن‌طور که باید تولیدات فرهنگی، هنری را جدی نگرفته‌ایم و به همین که دیگران به ما جسارت کنند و ما عصبانی بشویم، مشت گره کنیم و رگ گردن‌مان متورم شود و محکوم کنیم و بیانیه بدهیم قانع شده‌ایم.

-آیا واقعاً تلاش ما در همین سطح کافی است؟ رفتار آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا در هشتاد و پنجمین دوره جایزه اسکار در این زمینه قابل توجه است. در حالی که دو فیلم 'لینکلن' و 'سی دقیقه بعد از نیمه شب' در عرصه‌ی سینمای سیاسی و تاریخی ساختار مناسبی داشتند، اما سرانجام فیلم 'آرگو' به عنوان بهترین فیلم انتخاب شد. فیلمی که حتی در لیست نهائی نامزدهای بهترین کارگردانی حضور نداشت و حتماً می دانید این جایزه توسط چه کسی اعلام شد؟

- 'برنامه‌ریزی برای انتشار آثار مکتوب خوب تولید شده در قالب سایر محصولات هنری'، 'توزیع فراگیر و روشمند محصولات تولیدشده'، 'لزوم ترجمه آثار فاخر ادبیات مقاومت و انقلاب به زبان‌های خارجی'، 'وارد کردن ادبیات مقاومت و انقلاب به فضاهای دانشگاهی'، 'ضرورت تجلیل از آثار با ارزش و عناصر برجسته‌ فعال در حوزه ادبیات مقاومت و انقلاب اسلامی' از جمله نکاتی برجسته‌ای است که حضرت آیت‌الله خامنه‌ای 23 اردیبشهت ماه در دیدار با جمعی از دست‌اندرکاران دفاتر ادبیات مقاومت و ادبیات انقلاب اسلامیمورد تأکید قرار دادند.

- متاسفانه چرخه ناقصی در تولید آثار فرهنگی وجود دارد که باید در جهت بهبود آن تلاش شود. یک اثر فرهنگی و هنری پس از مدت‌ها تلاش وقتی بالاخره به مرحله چاپ می‌رسد نهادهای فرهنگی و هنری هیچ برنامه‌ای برای معرفی و توزیع هدفمند آن ندارند و برای برخی نهاد ها فقط آمارچاپ کتاب کفایت می‌کند که این خود یک آسیب جدی است.

-

در مورد رمان آدمخوار- منبع: سحاب نبوز


در آستانه دوازده تیر با این نویسنده توانمند استانی تماس گرفتم تا اولین خبرنگاری باشم که مژده انتشار این اثر را به دوستداران کتاب و رمان می‌دهد، اما متأسفانه این طور نشد و مطلع شدم پس از گذشت حدود 5ماه هنوز این اثر منتظر نظر شورای کارشناسی ناشر مانده‌ است.
 
تاريخ: ۱۳۹۲/۴/۱۱

 سحاب نیوز/ بعد از مصاحبه با استاد بیژن کیا که از اتمام نگارش رمان «آدمخوار» در زمستان91 خبر داد، امیدوار بودم با توجه به شرایط خاص جهان اسلام و جالی خالی فعالیت‌های فرهنگی و هنری در این حوزه، رمان "آدمخوار" در سالروز سقوط هواپیمای مسافربری ایرانی (پرواز 655) توسط ناو جنگی وینسنس منتشر شود، به همین دلیل در آستانه دوازده تیر با این نویسنده توانمند استانی تماس گرفتم تا اولین خبرنگاری باشم که مژده انتشار این اثر را به دوستداران کتاب و رمان می‌دهد، اما متأسفانه این طور نشد و مطلع شدم پس از گذشت حدود 5ماه هنوز این اثر منتظر نظر شورای کارشناسی ناشر مانده‌ است.

 

شدیداً افسوس خوردم، نه تنها بخاطر تعویق در انتشار این کتاب در فرصت مناسب، بلکه بیشتر بخاطر این‌گونه فرصت‌سوزی‌ها که کم و بیش در فضای فرهنگ، هنر و ادبیات اتفاق می‌افتد.

 

هنگامی که فیلم‌هائی مثل "آرگو"، "بدون دخترم هرگز" ، "سنگسار ثریا" و "کرگدن" به اکران عمومی درمی‌آیند خشمگین می‌شویم، انتقاد می‌کنیم و می‌گوئیم این‌گونه رفتارها ظلم فرهنگی است، که قطعاً همین‌طور هم هست؛ اما باید دید در عمل و در مقام مقابله با این هجمه‌ها چه کرده‌ایم؟ چند رمان در رابطه با موضوع گروگانگیری نوشته‌ایم؟ چند فیلم در مورد موضوع دکتر محمودی ساخته‌ایم؟ و در ارتباط با سقوط هواپیمای مسافربری ایران، به خلق چه آثاری دست زده ایم؟

 

به نظر می‌رسد آن‌طور که باید تولیدات فرهنگی، هنری را جدی نگرفته‌ایم و به همین که دیگران به ما جسارت کنند و ما عصبانی بشویم، مشت گره کنیم و رگ گردن‌مان متورم شود و محکوم کنیم و بیانیه بدهیم قانع شده‌ایم.

 

آیا واقعاً تلاش ما در همین سطح کافی است؟ رفتار آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا در هشتاد و پنجمین دوره ی جایزه ی اسکار در این زمینه قابل توجه است. در حالی که دو فیلم "لینکلن" و "سی دقیقه بعد از نیمه شب" در عرصه‌ی سینمای سیاسی و تاریخی ساختار مناسبی داشتند، اما سرانجام فیلم "آرگو" به عنوان بهترین فیلم انتخاب شد. فیلمی که حتی در لیست نهائی نامزدهای بهترین کارگردانی حضور نداشت و حتماً می دانید این جایزه توسط چه کسی اعلام شد؟ یا پس از حادثه 11سپتامبر موج تولیدات فرهنگی از قبیل فیلم و داستان به دستور حکومتی مستقیم شکل گرفت و به نحوی برد پیدا کرد که نویسندگان و هنرمندانی از کشورهای مختلف در این امر شرکت کردند. در این شرایط و با دیدن حمایت بی نظیر دشمنان از آثار جبهه مقابل، این‌گونه تعلل‌ها در انتشار آثار فاخر و منحصر به فرد در سطح کشور، علاقمندان هنر و ادبیات ایران اسلامی را دلگیر می‌کند.

 

بیانات حضرت آيت الله خامنه اي صبح دوشنبه 23 ارديبشهت ماه در دیدار با جمعي از دست اندرکاران دفاتر ادبيات مقاومت و ادبيات انقلاب اسلامي قابل تأمل است و به نظر می‌رسد باید مکرراً به مسئولان محترم سازمان ها، ادارات و نهادهای فرهنگی استان فارس یادآوری شود. رهبر معظم انقلاب اسلامی در این دیدار ابراز داشتند: تبيين ظرفيت عظيم معرفتي و معنوي برآمده از انقلاب اسلامي از سوي هنرمندان متعهد، رويه و سنت غلط موجود در آثار روشنفكران و اكتفا به آثار ترجمه اي را تغيير داد و به استغنا در توليدات و ارائه محصولات بسيار با ارزش و فاخر در زمينه هاي گوناگون ادبي و هنري منجر شد. «برنامه ريزي براي انتشار آثار مكتوب خوب توليد شده در قالب ساير محصولات هنري»، «توزيع فراگير و روشمند محصولات توليد شده»، «لزوم ترجمه آثار فاخر ادبيات مقاومت و انقلاب به زبان‌هاي خارجي»، «وارد كردن ادبيات مقاومت و انقلاب به فضاهاي دانشگاهي»، «ضرورت تجليل از آثار با ارزش و عناصر برجسته‌ی فعال در حوزه ادبيات مقاومت و انقلاب اسلامي» از جمله نكاتي بود كه حضرت آيت‌الله خامنه‌اي در اين جلسه مورد تأكيد قرار دادند.

 

انتظار می‌رود مسئولان فرهنگی توجه داشته باشند که یک نویسنده، فقط نویسنده است. پس باید بنویسد. فروشنده نیست که از او انتظار داشته باشید دوره بگردد و کتاب‌هایش را بفروشد. مسئول اجرائی نیست که برای کتابش جلسه‌ی رونمائی یا جلسه ی نقد کتاب ترتیب دهد. خبرنگار و ژورنالیست نیست که به جای نوشتن داستان بخواهد آثارش را به دیگران معرفی کند. نویسنده وظیفه و تکلیف خود را با نگارش اثر انجام می‌دهد، اما کار نباید به همین جا ختم شود. متاسفانه پس از انتظار طولانی نویسنده پشت درهای بسته شوراهای کارشناسی، نهایتاً برخی نهادها فقط به چاپ کتاب توجه دارند ولی هیچ راهکاری برای معرفی و عرضه ی کتاب‌هایشان ندارند و در این چرخه ناقص کتابی که با رنج‌های بسیار منتشر می‌شود به دست مخاطب نمی‌رسد. در بهترین حالت اگر هم با تلاش ناشر خصوصی کتاب به دست مخاطب برسد هیچ زمینه‌ای فراهم نشده که نویسنده بتواند از مخاطب بازخورد بگیرد و اثر خود را ارزیابی کند. زمانی که کتاب ها پس از چاپ در انبار ادارات و نهاد های فرهنگی خاک می‌خورند، وقتی کتابی در سکوت خبری منتشر می‌شود و هنگامی که هیچ خبری از جلسه ی نقد و بررسی و یا حتی رونمائی کتاب نیست، نشانگر این است که به رغم وجود نهاد های فرهنگی عریض و طویل این چرخه معیوب کماکان ادامه دارد. متأسفانه عدم وجود یک تقویم فرهنگی جامع و عدم توجه به مناسبت‌هایی از این دست در نهاد ها و دستگاه ‌های فرهنگی آسیب بزرگی است و باعث روزمرگی کارها می‌شود.

در خاتمه ضمن گرامی‌داشت یاد شهدای مظلوم سقوط هواپیمای مسافربری ایرانی توسط ناو جنگی وینسنس به چند ویژگی منحصر به فرد رمان "آدمخوار" که در وبلاگ نویسنده اثر آمده است، اشاره می‌شود:

 

 1- نگاه جهانی به موضوعی ملی: "آدمخوار" به موضوعی که بدلیل کم کاری ما در سطح ملی محدود شده است، نگاهی جهانی دارد. این اثر تلاش دارد ماجرای سقوط ناجوانمردانهی هواپیمای مسافربری ایرانی را با زبان هنر در گفتمان ادبیات جهانی مطرح سازد. برای مشخص تر شدن بحث، بخشی کوتاه از رمان را با هم می خوانیم:

 

"باران تلخ

 

آسمان برق زد. باران تند و کج راه می بارید. مارتین نزدیک خانه ای توقف کرد، اما هنوز وارد محوطه ی چمنکاری شده ی مقابل خانه نشده بود که زنی جوان او را صدا زد.

 

-     ببخشید آقا؟صبر کنین..

 

رو برگرداند . دختری نوزده، بیست ساله که میکروفنی در دست داشت دوان دوان به او نزدیک شد و تصویر برداری نیز بدنبالش می آمد.

 

-     بله؟

-     ممکنه خودتون رو معرفی کنین؟

-     ممکنه قبلش به من بگید شما کی هستین؟

-     ملانی شولتز از شبکه ی تی وی نیوز.

-     مارتین داو.

-     شما پدر جیمز داو هستین؟

-     بله

-     در مورد مرگ پسرتون چه نظری دارین؟

-     متاسفم

-     همین؟!

-     در حال حاضر بله

-     بنظر شما چه کسی یا چه کسانی انگیزه ی کافی برای قتل جیمز داشتن؟

-     نمی دونم ولی امیدوارم پرونده‌ی این جنایت هر چه سریعتر به نتیجه برسه.

-     عکس العمل شما در این مورد چیه؟

-     ترور، شنیع ترین شکل خشونت بشریه . من امیدوارم پلیس فدرال و ماموران دایره ی جنائی هر چه سریعتر تروریست ها رو پیدا کنن.

-     شما کاری نمی کنید؟

-      منتظر می مونم

-     آیا قتل جیمز با اشتباه نظامی ناو وینسنس ارتباط داره؟

-     متوجه نمی شم

-     عده ای معتقدن جیمز با انتخاب ماجرای ناو وینسنس از خطوط قرمز عبور کرده

-     من نمی دونم و البته چنین نظری هم ندارم

-     قصد ندارین خودتون این موضوع رو دنبال کنین یا کارآگاهی استخدام کنین؟

-     فعلا" چنین قصدی ندارم

-     شما چه پیامی برای مسببین این جنایت دارین

 

مارتین به دوربین خیره شد و گفت: هر جا باشی گیر می افتی. هیچ جنایتی تا ابد پنهان نمی مونه، این قانون طبیعت ماست.

 

رو به دختر کرد و پرسید: حالا اجازه می دید من برم. وضعیت جوی مساعد نیست و من هم دیگه جوون نیستم. دختر تشکر کرد و رفت. مارتین در زد. رگه های آب پنجره ها را خط می زدند. رعد که غرید ماریا در را باز کرد."

 

2- قابلیت ترجمه‌ی اثر: رمان "آدمخوار" بدلیل جغرافیای خاص داستان و همچنین پیشینه‌ی تحقیقاتی‌اش قابلیت بالائی برای ترجمه شدن به زبان های زنده‌ی دنیا دارد.

   

"مارتین

 

سلام. این وبلاگ را به افتخار دوستم، دیوید وایت بیر[1] " قصه گوی دشت " نامگذاری می‌کنم. من مارتین داو[2] هستم. اسم دیگری هم دارم. گرگ خندان! من سرخپوستم. سرخپوستی اصیل از مناطق شمالی. پنجاه و شش سال دارم و حالا تک و تنها در کشور کانادا و در کلبه ای چوبی زندگی می کنم اما سال ها قبل ساکن آمریکا بودم و در سیاتل کار می‌کردم. از قبیله ی ما که روزگاری به همراه شش قبیله ی دیگر در منطقه ی دریاچه‌های بزرگ شمال ایالات متحده پراکنده بود، حالا فقط هفت نفر باقی مانده‌ایم؛ البته ما آدم های عجیبی هستیم. زیرا هر سال که می‌گذرد تعدادمان کمتر و تلاش مان برای حفظ سنت‌هایمان بیشتر می‌شود. یکی از مهمترین آئین های سنتی ما مراسم قصه خوانی است که یازدهم ژوئن هر سال آن را برگزار می‌کنیم.

 

قلمرو اصلی قبیله ی ما محدوده‌ی پنج دریاچه‌ای بود که هم اکنون در مرز ایالات متحده با کانادا قرار گرفته‌اند. این پنج دریاچه عبارت‌اند از دریاچه هیوران، دریاچه ایری، دریاچه میشیگان، دریاچه سوپریور و دریاچه انتاریو، شهرهای شیکاگو، تورنتو و دیترویت درکنار این دریاچه‌ها قرار دارند.

 

من این اواخر زندگی آرامی داشتم اما ماجرائی را که می خواهم برایتان بازگو کنم از آخرین مراسم قصه خوانی ما شروع می شود که اول اکتبر برگزار شد."

 

3-پرهیز از شعار زدگی: بسیار تلاش شده است تا این رمان از شعارزدگی و سانتی مانتالیسم سیاسی فاصله بگیرد و اگر صحنه هائی در رمان وجود دارد کاملا" مستند باشد، زیرا نویسنده قصد داشته است تصویری از دگر اندیشان غرب و بخصوص معترضان امریکائی را در معرض دید مخاطبان قرار دهد و آن چه برای وی اهمیت داشته مستند بودن و واقعی بودن این افراد، گروه‌ها و فعالیت‌های شان بوده است.

 

 "یک ساعت و چند دقیقه بعد مارتین موتور سیکلت هارلی داویدسون را گوشه‌ای پارک کرد و دوان دوان خودش را به مکانی که جمعیت در آن جا تجمع کرده بودند رساند. همه جور آدمی را می‌شد آن جا دید از پیرزن و پیرمردها تا کودکانی که پلاکاردها را در دست داشتند و کمی هم خسته به نظر می‌رسیدند، همه هورا کشیدند و کف زدند. شادی و شور را می‌شد در چشمانشان دید. مرد دست هایش را بالا برد. جمعیت را به آرامش دعوت کرد و گفت: حالا می‌خوام یه قهرمان واقعی رو به شما معرفی کنم. کسی که در عراق جنگید اما تصمیم گرفت از ارتش استعفا بده و تجربیات خودش رو با ما قسمت کنه. آقایان، خانم ها معرفی می‌کنم. کهنه سرباز قهرمان، رایدلی توماس...

 

همه آن کهنه سرباز چهارشانه و درشت هیکل را تشویق کردند. مرد از تریبون فاصله گرفت. رایدلی میکروفن را تنظیم کرد. سی و چند ساله بود با پوستی روشن و چشمانی شفاف. دست‌هایش را در هوا تکان داد و گفت: وقتی وارد ارتش شدم تصور می‌کردم قصد امریکا کمک به مردم دنیاس اما در عراق دیدم ما دقیقاً عکس این کارها رو انجام می‌دیم. ما عراق رو اشغال کرده‌ایم و این مایه خجالته. بیشتر اونائی که در عراق کشته می‌شن جوونای هیجده، نوزده ساله هستن..

 

مردم که هیجان زده شده بودند شروع کردند به شعار دادن و فریاد زدن.

 

-     جنگ کافیه

-     بومب..بومب دیگه بسه

-     ما صلح مي خواهيم

-     سربازا رو به خونه برگردونين

-     جوونای ما نباید برای نفت بمیرن

 

رایدلی میکروفن را به سمت جمعیت گرفت وگذاشت تا آن مردم هیجان زده شعار بدهند . کمی که گذشت و هنگامی که جمعیت کمی آرام گرفت رایدلی سخنانش را ادامه داد و گفت: من با حضورم در اين تظاهرات مي خوام به پرزیدنت بوش اين پيام رو بدم که به جاي افرايش نيرو بايد هرچه سریعتر از عراق و افغانستان خارج بشیم. سربازای ما در جنگ جهانی دوم می دونستن باید نازی‌ها و فاشیست‌ها رواز بین ببرن. این یه ماموریت شفاف و مشخص بوداما جنگ عراق هیچ ماموریتی نداره. اونافقط شنیده‌ان برای آزادی و دموکراسی به این کشورها رفته‌ان. اما این جنگ نفته نه جنگ برای دموکراسی . نباید اجازه بدیم مردان جوان ما برای چند قطره نفت بمیرن

جهانی شدن یا نشدن ادبیات انقلاب، مسئله این است

بسم الله الرحمن الرحیم

چرا ادبیات معاصر ایران جهانی نمی شود؟

مشکل کجاست؟

1-     ضعف آثار تولید شده؟ نگاهی سریع به تاریخچه ی ادبیات انقلاب امواج و دوره های مختلفی را نشان می دههد بطور کلی می توان ادبیات انقلاب دهه ی شصت هجری شمسی را ادبیاتی سانتی مانتال و شعاری به حساب آورد اما ادبیات داستانی دهه یهفتاد با آزمون خطا راه را برای شکوفائی ادبیات دهه ی هشتاد هموار کرد.اینک با نویسندگانی صاحب سبک مواجهیم . بنابراین بنظر نمی رسد تمامی آثار تولیدی ضعیف بوده باشند.

2-     تعداد اندک آثار تولید شده؟تعداد آثار تولید شده در حیطه ی ادبیات داستانی بسیاز زیاد و متنوع است .

3-     فقدان برنامه ی عمومی و تخصصی برای ادبیات داستانی  وضعف مدیریت؟ انبوه جشنواره ها تداخل فعالیت های فرهنگی در عرصه ی کتاب و ادبیات داستانی و منسجم نبودن سیاست های فرهنگی در عرصه ی کتاب و کتاب خوانی این ظن را قوت می بخشد که شاید فقدان سیاست های کلان و منسجم یکی از علل ضعف ادبیات معاصر ایران باشد.

4-     عدم استقبال مخاطبان خارجی؟ استقبال گسترده از آثار ترجمه شده ی حبیب احمد زاده ، احمد دهقان و عرفان نظر آهاری این نظر را تائید نمی کند.

5-     فقدان انگیزه ی کافی برای مدیران و مسئولان فرهنگی؟ تعداد اندک آثار ترجمه شده، فقدان سازو کار برای حمایت از نویسندگان مستعد ، دلخوش کردن به برگزاری جشنواره های دولتی و موضوعی، محدو بودن به فضای داخل کشور و فقدان نگاه جهان شمول از جمله نشانه هائی هستند که این ظن را تقویت می کند.

برای حمایت اصولی از ادبیات انقلاب و جهانی شدن چه باید کرد؟

1-     برنامه ريزي براي انتشار آثار مكتوب خوب توليد شده در قالب ساير محصولات هنري

2-      توزيع فراگير و روشمند محصولات توليد شده

3-     لزوم ترجمه آثار فاخر ادبيات مقاومت و انقلاب به زبانهاي خارجي

4-     وارد كردن ادبيات مقاومت و انقلاب به فضاهاي دانشگاهي

5-     ضرورت تجليل از آثار با ارزش و عناصر برجسته ي فعال در حوزه ادبيات مقاومت و انقلاب اسلامي

این موارد از جمله نكاتي بودند كه حضرت آيت‌الله خامنه‌اي در جلسه با مسئولان دفاتر ادبیات انقلاب و پایداری حوزه هنری مورد تأكيد قرار دادند.

در مورد آخرین رمانم"آدمخوار"

بعد از دوسال تحقیق و نگارش .زمستان سال قبل رمان آدمخوار را به پایان رساندم با این امید که این اثر بتواند با مخاطبان داخل و خارج از کشور ارتباط برقرار کند.

در خاتمه و بطور خلاصه شاید بد نباشد چند جمله ای بنویسم در باره ی چند ویژگی رمان "آدمخوار":

1-نگاه جهانی به موضوعی ملی:"آدمخوار"نگاهی جهانی دارد به موضوعی که بدلیل کم کاری ما درسطح ملی محدود شده.این اثر تلاش دارد ماجرای سقوط ناجوانمردانه ی هواپیمای مسافربری ایرانی با زبان هنر در گفتمان ادبیات جهانی مطرح سازد.برای مشخص تر شدن بحث، بخشی کوتاه از رمان را با هم می خوانیم:

باران تلخ

آسمان برق زد. باران تند و کج راه می بارید .مارتین نزدیک خانه ای توقف کرد اما هنوز وارد محوطه ی چمنکاری شده ی مقابل خانه نشده بود که زنی جوان او را صدا زد.

-     ببخشید آقا؟صبر کنین..

رو برگرداند . دختری نوزده، بیست ساله که میکروفنی در دست داشت دوان دوان به او نزدیک شد و تصویر برداری نیز بدنبالش می آمد.

-     بله؟

-     ممکنه خودتون رو معرفی کنین؟

-     ممکنه قبلش به من بگید شما کی هستین؟

-     ملانی شولتز از شبکه ی تی وی نیوز

-     مارتین داو

-     شما پدر جیمز داو هستین؟

-     بله

-     در مورد مرگ پسرتون چه نظری دارین؟

-     متاسفم

-     همین؟!

-     در حال حاضر بله

-     بنظر شما چه کسی یا چه کسانی انگیزه ی کافی برای قتل جیمز داشتن؟

-     نمی دونم ولی امیدوارم پرونده ی این جنایت هر چه سریعتر به نتیجه برسه

-     عکس العمل شما در این مورد چیه؟

-     ترور، شنیع ترین شکل خشونت بشریه . من امیدوارم پلیس فدرال و ماموران دایره ی جنائی هر چه سریعتر تروریست ها رو پیدا کنن.

-     شما کاری نمی کنید؟

-      منتظر می مونم

-     آیا قتل جیمز با اشتباه نظامی ناو وینسنس ارتباط داره؟

-     متوجه نمی شم

-     عده ای معتقدن جیمز با انتخاب ماجرای ناو وینسنس از خطوط قرمز عبور کرده

-     من نمی دونم و البته چنین نظری هم ندارم

-     قصد ندارین خودتون این موضوع رو دنبال کنین یا کارآگاهی استخدام کنین؟

-     فعلا" چنین قصدی ندارم

-     شما چه پیامی برای مسببین این جنایت دارین

مارتین به دوربین خیره شد و گفت: هر جا باشی گیر می افتی. هیچ جنایتی تا ابد پنهان نمی مونه، این قانون طبیعت ماست.

رو به دختر کرد و پرسید: حالا اجازه می دید من برم. وضعیت جوی مساعد نیست و من هم دیگه جوون نیستم

دختر تشکر کرد و رفت. مارتین در زد. رگه های آب  پنجره ها را خط می زدند.رعد که غرید ماریا در را باز کرد.

 

2- قابلیت ترجمه ی اثر:رمان "آدمخوار" بدلیل جغرافیای خاص داستان و همچنین پیشینه ی تحقیقاتی اش قابلیت بالائی برای ترجمه شدن به زبان های زنده ی دنیا دارد.

نمونه:

مارتین

سلام. این وبلاگ را به افتخار دوستم، دیوید وایت بیر[1] " قصه گوی دشت " نامگذاری می کنم. من مارتین داو[2]  هستم.  اسم دیگری هم دارم.  گرگ خندان! من سرخپوستم. سرخپوستی اصیل از مناطق شمالی. پنجاه و شش سال دارم و حالا تک و تنها در کشورکانادا و در کلبه ای چوبی زندگی می کنم اما سال ها قبل  ساکن آمریکا بودم و در سیاتل کارمی کردم. از قبیله ی ما  که روزگاری به همراه شش قبیله ی دیگر در منطقه ی دریاچه‌های بزرگ شمال ایالات متحده پراکنده بود حالا فقط هفت نفر باقی مانده ایم البته ما آدم های عجیبی هستیم زیرا هرسال که می گذرد تعدادمان کمتر و تلاش مان برای حفظ سنت هایمان بیشتر می شود. یکی از مهمترین آئین های سنتی ما مراسم قصه خوانی است که یازدهم ژوئن  هرسال آن را برگزار می کنیم.

قلمرو اصلی قبیله ی ما محدوده ی پنج دریاچه‌ای بود که هم اکنون در مرز ایالات متحده با کانادا قرار گرفته اند.  این پنج دریاچه عبارت‌اند از دریاچه هیوران، دریاچه ایری، دریاچه میشیگان، دریاچه سوپریور و دریاچه انتاریو، شهرهای شیکاگو، تورنتو و دیترویت درکناراین دریاچه‌ها قرار دارند.

من این اواخر زندگی آرامی داشتم اما ماجرائی را که می خواهم برایتان بازگو کنم از آخرین مراسم قصه خوانی ما شروع می شود که اول اکتبر برگزار شد.

 

 

3-پرهیز از شعار زدگی:بسیار تلاش کردم تا این رمان از شعارزدگی و سانتی مانتالیسم سیاسی فاصله بگیرد و اگر صحنه هائی در رمان وجود دارد کاملا" مستند باشد زیرا قصد داشتم تصویری از دگر اندیشان غرب و بخصوص معترضان امریکائی را در معرض دید مخاطبانم قرار دهم و آن چه برایم اهمیت داشت مستند بودن و واقعی بودن این افراد،گروهها و فعالیت های شان بود.

 

نمونه:

یک ساعت و چند دقیقه بعد مارتین موتور سیکلت هارلی داویدسون را گوشه ای پارک کرد و دوان دوان خودش را به مکانی که جمعیت در آن جا تجمع کرده بودند رساند . همه جور آدمی را  می شد آن جا دید از پیرزن و پیرمردها تا کودکانی که پلاکاردها را در دست داشتند و کمی هم خسته به نظر می رسیدندهمه هورا کشیدند و کف زدند.شادی و شور را می شد در چشمانشان دید. مرد  دست هایش را بالابرد. جمعیت را به آرامش دعوت کرد و گفت: حالا می خوام یه قهرمان واقعی رو به شما معرفی کنم . کسی که در عراق جنگید اما تصمیم گرفت از ارتش استعفا بده و تجربیات خودش رو با ما قسمت کنه. آقایان ، خانم ها معرفی می کنم. کهنه سرباز قهرمان، رایدلی توماس...

همه آن کهنه سرباز چهارشانه ودرشت هیکل را تشویق کردند.مرد از تریبون فاصله گرفت. رایدلی میکروفن را تنظیم کرد. سی و چند ساله بود با پوستی روشن و چشمانی شفاف. دست هایش را در هوا تکان داد و گفت: وقتی وارد ارتش شدم تصور می‌کردم قصد امریکا کمک به مردم دنیاس اما در عراق دیدم ما دقیقا عکس این کارها رو انجام می‌دیم . ما عراق رو اشغال کرده‌ایم و این مایه خجالته. بیشتر اونائی که در عراق کشته می‌شن جوونای هیجده، نوزده ساله هستن..

مردم که هیجان زده شده بودند شروع کردند به شعار دادن و فریاد زدن.

-     جنگ کافیه

-     بومب..بومب دیگه بسه

-     ما صلح مي خواهيم

-     سربازا رو به خونه برگردونين

-     جوونای ما نباید برای نفت بمیرن

رایدلی میکروفن را به سمت جمعیت گرفت وگذاشت تا آن مردم هیجان زده شعار بدهند . کمی که گذشت و هنگامی که جمعیت کمی آرام گرفت رایدلی سخنانش را ادامه داد و گفت: من با حضورم در اين تظاهرات مي خوام به پرزیدنت بوش اين پيام رو بدم که به جاي افرايش نيرو بايد هرچه سریعتر از عراق و افغانستان خارج بشیم. سربازای ما در جنگ جهانی دوم می دونستن باید نازی‌ها و فاشیست‌ها رواز بین ببرن. این یه ماموریت شفاف و مشخص بوداما جنگ عراق هیچ ماموریتی نداره. اونافقط شنیده‌ان  برای آزادی و دموکراسی به این کشورها رفته‌ان.  اما این جنگ نفته نه جنگ برای دموکراسی . نباید اجازه بدیم مردان جوان ما برای چند قطره نفت  بمیرن.

 

 

 

 

 



[1] David white bear

[2] Martin dove

باران سرد / داستان کوتاه / بیژن کیا

 باران سرد

هنوز هم  سرد ویخ زده می بارید، باران  تمامی نداشت.حالا دیگر نه از دستفروش ها خبری بود و نه از مردمی که می خواستند در این فرصت کوتاه باقی مانده خرید وسایل عید را به پاان برسانند. و او هنوززیر سایبان مغازه ای که ساعتی قبل تعطیل شده بود ایستاده بود.چند ساعت قبل از باران وقتی ابر های خاکستری آرام و بی صدا آسمان را اشغال می کردند دستفروش ها به تلخی نگاهی به آسمان می انداختند و ارزو می کردند باران نبارد.ابر ها که متراکم تر شدند و تیره تر مردم با عجله هر چه را که میدیدند می خریدند  و او چطور می توانست در لابلای آن همه جنون چند سکه و اسکناس گدائی کند؟  باران که شروع شد دستفروش ها بساطشان را جمع کردند . هوا که سردتر شد مغازه ها به امید رسیدن به خانه ونشستن پای سفره ی هفت سین یکی بعد از دیگری کرکره را پائین کشیدند.  آسمان که سیاه شد و ابر ها که که ضخیم تر شدند سرما را درون بدنش احساس کرد . اول از همه انگشتان دستش یخ کردند و بعد سردردی موذیانه آزارش داد. به اطراف نگاهی انداخت . گهگاه عابری تند و عجولانه سعی می کرد خودش را به مقصد برساند بعضی تنگی بلوری با ماهی قرمز یا سبزه ی عید در دست داشتند. سعی کرد با تجسم خانه ای گرم ، اعضای خانواده بوی سمنو و دعای تحویل سال مشغول کند اما سرما تمام وجودش را به لرزه در آورد. بفکرش رسید شاید نهالستان کنار بزرگراه جائی برای او داشته باشد .براه افتاد و از خیابان نسترن خودش را به بزرگراه رساند . درست در حاشیه ی بزرگراه ، نزدیک پل هوائی و در محوطه ای که هیچ ساختمانی نبود نهالستانی کوچک پراز گل های زینتی ونهال های کاج و افرا و سیب و گیلاس بود هنوز چند تنگ بلور، سبزه های سبز شده ویکی دو گلدان سنبل و لاله برای فروش باقی مانده بود.سرما تا عمق وجودش ریشه دوانده بود. ورودی نهالستان باز بود. قدمی به جلو برنداشته بود که کسی نهیب زد.

-         چیکار داری عمو؟

با نگاه مسیر صدا را دنبال کرد و پیرمردی را بین ردیف متراکم نهال ها ی کاج و سرو دید که لنگان لنگان به سمتش می آمد

-         ها؟ چیکارداری؟

پیرمرد نبود.  باغبانی میانسال بود،لاغر اندام،سبزه رو. اورکت نظامی مندرسی بتن  داشت و شال گردن تیره رنگی را دور گردنش پیچیده بود.باغبان چوبدستش را دست بدست کرد و پرسید:  چی می خوای؟

-          چیزی داری بخورم؟

-         معتادی؟

-         سردمه.می ذاری یه گوشه، همین جاها بمونم بارون بند بیاد

-         نه عمو. نمی شه

نگاهش به چند تكه مقوا، و پلاستيك‌هاي بزرگي افتاد که گوشه ای روی هم تلمبار شده بود.

-         یه کم مقوا و پلاستیک میدی

-         واسه چي مي خواي؟

-         نمی خوام خیس بشم

-         خونه، زندگی نداری؟

با نگاه خیسش به باغبان نگاه کرد و چیزی نگفت

-         کسی دنبالته؟

ساکت بود .

-         خب بگو چته؟

-         مریضم، من...

بغض کرد و حرفش را ادامه نداد. باغبان چند تکه مقوا و مقداری نایون به او داد. به منطقه ای که درختان بلند کاج در مسیر دکل های برق فشار قوی کاشته شده بودند اشاره کرد و  گفت: برو اون جا. می بینی ؟ کنار اون درختای کاج ولی نزدیک دکل برق نرو.

 بی آن که حرفی بزند به همان سمت رفت و  با وسائلی که گرفته بود کنار کاجی  تنومند براي خودش آلونکی برپا کرد. از درخت كنار دستش به عنوان چوب لباسي خانه ی بي در و پيكرش استفاده كرد و كت كهنه و باران خورده اش را به شاخه ی کوچکی  آويزان كرد. به تنه ی درخت تکیه داد و از سوز سرما در خود مچاله شد.چشمانش را بست اما تنها تصاویری مبهم و گنگ در تصوراتش شکل گرفتند.خون.بوی الکل.

-         دکتر رضائی جراحی 2... دکتر رضائی جراحی 2

پلکها را بهم فشار داد تا تصاویر بروند.

خنده ی دختری که در اتاق گوشه ی باغ بود. خش خش برگ ها.بوی تند الکل. بوی حشیش.

-         بیا یه کام بگیر بچه...

-  بچه ننه نباش..خوشت میاد

-آماده ت میکنه تا از پسش بربیای و مرد بشی .. نمی دونی چه چیزیه لامصب

همانطور که مچاله شده بود دست هایش را روی صورتش گذاشت. سردی انگشت های سرخ و متورمش چندش آور بود.

-         امروز می خوای مرد بشی . مگه نه؟

بوی عطر ارزان قیمت زنانه  ، توهم حشیش و طعم گس الکل  دیوانه اش کرده بود.

-         بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا

اتومبیلی کنار خیابان ایستاد.

-          دیگه حق نداری بیای سرکار.. تو مریضی..ایدز گرفتی.

-          بچه ننه..رفیق ما رو بخاطر تو از کار بیکار کرده ن..حالا تو باید تقاصش رو پس بدی.

 و او را که گیج و خسته بود پائین انداختند.

هوا به یکباره سرد شده بود انگار.چشمش را باز کرد کت کهنه اش را روی دوشش انداخت. سردرد ش بیشتر شده بود و رگ های شقیقه گاهش با هرضربان موجی از درد از پیشانی به سمت چشمهایش پخش می کردند.

از شدت ضعف صدای ضرباهنگ قلبش را میشنید.

-         آهای صابخونه. زنده ای هنوز؟

می خواست چیزی بگوید اما داندان هایش بشدت بهم می خوردند و بدنش به لرزه افتاده بود. باغبان به داخل الونک سرک کشید و گفت:بد نیست ولی گمون نکنم تا فردا زنده بمونی

خم شد و خودش را داخل آلونک کشید.

-         لونه ی سگ بزرگتر از اینجاس

فلاسک و لیوانی را که با خودش آورده بود مقابل پسر روی زمین گذاشت و گفت :شکر خدا، زیراندازم که نداری. بیا چائی بخور دلت گرم بشه

پسر چیزی نگفت. باغبان برای پسر چای ریخت وبا خنده  گفت: .سال هم که تحویل شد و این بارون بند نیومد یه ساله داره بارون میاد.

پسر لیوان را در دست گرفت . آن را به صورت و پیشانی یخ زده اش چسباند و بعد ارام چای را نوشید.

-         اسمت چیه؟

-         مراد

-         عمو مراد،  یه چیزی می پرسم .راستشو بگی کمکت می کنم. قبول؟

پسر سر تکان داد و جرعه ای دیگر چای نوشید.

-         کس و کار نداری؟

-         بابام زندانه، ننه ام هم ...ننه ام مرده

-         چند سالته؟

-         هفده سال

-         دزدی ،معتادی، چیکاره ای؟

-         مریضم

باغبان لیوان خالی پسر را دوباره پرکرد و گفت: من از چشم آدما و رنگ چهره شون می فهمم که راست میگه کی دروغ.

پسر به باغبان نگاه کرد و ادامه داد: یه مدت کار می کردم، سیزده چارده سالم بود. کارگر چاپخونه بودم اونجا دو سه نفر دیگه هم کارگری می کردن شبا همونجا می خوابیدم و پولامو جمع می کردم ولی یه روز اونا سور و سات راه انداختن و منو هم باخودشون بردن می گفتن یکی شون یه باغی پیدا کرده که یه دختر ...

پسر بغض کرد و چیزی نگفت. باغبان پرسید: چرا دنبال دوا و درمون نرفتی؟

-         درمون نداره. ایدز گرفتم

سرش را پائین انداخت و شروع کرد به لرزیدن. باغبان شال گردنش را باز کرد. به سمت پسر رفت و آن را روی شانه های پسر انداخت.پسر سربلند کرد. انگار برای اولین مرتبه بود که اینقدر عمیق بهم نگاه        می کردند. پسر متوجه ی بریدگی عمیق گردن باغبان شد. زخمی کهنه که به شکل فرورفتگی عمیقی  دیده می شد.پیرمرد که متوجه ی نگاه پسر شده بودلبخند زد و گفت:یادگاری عمو صدامه، خدا آتیش جهنم رو براش زیاد کنه. میرم برات زیر انداز بیارم

اما هنوز از آلونک بیرون نرفته بود که رو به پسر کرد و گفت: باغبونی بلدی مراد؟

- نه

باغبان لبخندی زد و گفت:یاد می گیری عمومراد. خیلی سخت نیست.

پیرمرد از آلونک بیرون آمد وزیر باران به سمت نهالستان رفت . مراد چشم از او بر نمی داشت.

 

خانه و خانواده مهدوی یعنی چه؟/ حجت الاسلام نقویان / منبع: تبیان ـ مریم طالبی

خانه و خانواده مهدوی یعنی چه؟ یک زن مهدوی و یک شوهر مهدوی چه شاخصه های و ویژگی هایی باید داشته باشند؟ 

فکر می کنم یک خانواده مهدوی مثل خانواده علوی است چون امام زمان علیه السلام تابع آموزه های اجداد پاک و طاهرشان هستند و طبیعتا همان را دوباره می خواهند زنده کنند .خانه ی مهدوی همان خانه فاطمه زهرا (س)و امیر المومنین ( ع)‌است. وقتی پیامبر کارهای خانه را تقسیم کردند،  به فاطمه زهرا س فرمودند :کار درون خانه برای شما و کار بیرون خانه ،  برای امیر المومنین (ع).

از حضرت زهرا سلام الله علیها نقل شده که دنیا را به من می دادند ، اینقدر خوشحال نمی شدم که من را از بیرون رفتن و برخورد با نامحرمان معاف کردند .حضرت زهرا یک بانوی فرهیخته ای بود که می توانست به پیغمبر بگویید که فلان پست و مسئولیت اجتماعی را به من بده . از اینکه نگفتند و نخواستند با همه توانمندی هایی که همه در ایشان متفق اند ،معلوم می شود که نگه داشتن درون خانه و تربیت فرزندان ، کاری است کارستان آنهم در عین داشتن توانایی. مهم این است که این توانایی کجا هزینه شود و کجا ازآن استفاده شود .چیزی که امروز دنیا متاسفانه با مشکلات عدیده ای مواجه است این است که در زندگی آن هایی که باید نقش آفرین باشند ،جای شان را عوض کردند. دیشب تلویزیون نشان می داد که بسیاری از مردان آمریکایی به جای خانم ها در خانه هستند و بچه ها را سوار کالسکه کردند و می چرخانند و زن ها سرکارهستند. یعنی این درست همان جابه جا کردن نقش هاست . و من فکر می کنم که اسلام در آن خانواده مهدوی و علوی مثل یک کارگردان بسیار خبره و ماهر که درست نقش ها را به بازیگران مختلف می دهد و حتی به نقش چهره در وظایف هم اهمیت می دهد. 

مثلا این نقش یک نقش خشنی است، شما چهره تان خیلی مهربان است، شما برای این نقش مفید نیستید یا بر عکس این نقش، نقش مهربان است نقش مادرانه است چهره شما یک خورده خشن است به این نقش نمی خورد یعنی همه این ها را محاسبه می کند و نقش ها را تعیین می کند بهترین کار راخود دین کرده که این نقش ها را به این سبک بین افراد تقسیم کرده است.

اگر بخواهیم بگوییم یک زن و یک شوهر  مهدوی هستند و منتظر ، چه خصوصیات اخلاقی و رفتاری باید در آنها وجود داشته باشد ؟ 

ما در آموزه های مان که گاهی در بیلبوردها و تبلیغات نزدیک نیمه شعبان هم زیاد دیده می‌شود، می نوسیم که منتظر مصلح باید خود صالح باشد بلکه باید خود مصلح هم باشد منتها آن مصلح، مثل خورشید است و همه ی زمین را نورانی می کند و  من اگر تلاش کنم به عنوان یک شمع ... مثل نقاشی که شهید چمران داشت که در اتاق خودش یک شمع کشیده بود با یک زمینه ی سیاه. پس این مصلح است منتها اصلاح گری اش به اندازه نور یک شمع است هر دو تابان هستند اما این کجا و آن کجا. اینکه ما بتوانیم اولا صالح باشیم یعنی اینکه یک مادر منتظر و مهدوی سعی می کند بچه های خوبی تربیت کند، به نیازهای همسرش رسیدگی کند. یک مرد خوب مهدوی اولین کانون خوش اخلاقی اش در خانه است. پیامبر (ص)فرمود که بهترین شما کسانی هستند که برای خانواده خوش اخلاق باشند. والا  خیلی از مردها در خانه بد اخلاق و عبوس و کم حرف و تند خو هستند بیرون با رفقا و دوستان می خندند و خوش اخلاق اند.

این  یک ریا کاری است و نه تنها آن خوش اخلاقی بیرون خانه امتیازی برای این مرد نیست بلکه به عنوان یک آدم ریاکار در پرونده اش ثبت می شود. پس یک خانواده مهدوی این نیست که بگویم صبح جمعه دعای ندبه می روندو شب جمعه دعای کمیل می روند. سالی سه بار مکه و سالی دوباره کربلا میروند. این ها ملاک نیست. این ها شاخص  اصلی ما نیست چیزی که لازم است این است که ما اولا صالح باشیم  . صلاح هم مشخص است : پاکی ،پاک دامنی، پاکی در درآمد، پاکی در اخلاق، پاکی در برخورد. از آن طرف دیگر تاثیر گذارباشیم البته به اندازه وسعت وجودی خودمان.کسی که معلم است و بیست دانش آموز دارد در این ها بتواند این پاکی و درست کاری را نهادیه بکند چون به اندازه بیست تا دانش آموز ظرفیت تاثیر گذاری اش همین مقدار است، ولی یک نفر استان دار است می تواند در یک استان تاثیر بگذارد یکی وزیراست ،یکی رئیس جمهوراست و....

اگر ما بتوانیم این کار را بکنیم یعنی هم صالح باشیم ، صلاح هم تعریفش واضح است کسی که دروغ نمی گوید این خیلی کار بزرگی دارد می کند. کسی که ریا کاری نمی کند، کسی که نامهربانی نمی کند، کسی که آستانه تحملش بالاست، کسی که غیبت نمی کند، کسی که تهمت به کسی نمی زند. جالب است که صلاح مثل نور است. گفت : پری رو تاب مستوری ندارد/ چو در بندی سر از روزن برآرد

نور خودش سرعت عجیبی دارد حتی اگر من به دانش آموزان خودم به دانشجوهای خودم نگویم که شما مثلا خوش اخلاق باشید منظم باشید وقتی ببینند من در طول این ترم با نظم آمدم و رفتم این نور خود اثرخودش را دارد حتی اگر با زبان چیزی گفته نشود. منتها آن هایی که تریبونی دارند زبان گویایی دارند رسانه ای برای انتشار دارند البته آن ها وظیفه شان بیشتراست.

پدر و مادرها چه کنند تا محبت امام زمان (عج) در وجود فرزندان آنها نهادینه شود؟

چند روز پیش تیم ملی فوتبال ما برنده شد و من خودم هم آن شب در ترافیک های سنگین ماندم. اما نمی دیدم کسی بوق انتظار بزند، کسی فحش بدهد، کسی دست به یقه بشود. همه خوشحال بودند. بعد هم اگر می‌گفتی شما یک ساعت و نیم در  ترافیک ماندی می گفت به خاطر تیم ملی اشکالی ندارد. این یعنی بذر محبت یک تیمی که باعث شادی یک ملت شده را در دل دیگران کاشتن حالا بلا تشبیه به قول مولانا گفت خاک بر فرق من و تمثیل من. تیم ملی کجا و امام زمان (عج)کجا! فدای پیراهن چاک ماه رویان باد / هزار خرقه تقوا و جامعه پرهیز

حال ما بیاییم یک سری گذشت ها ،ایثارها ،مهربانی ها، تحمل ها واز خود گذشتگی ها رو به گل روی امام زمان(عج) هزینه بکنیم.خانومی می گوید من شوهرم بد اخلاق است ولی به خاطر امام زمان تحمل می کنم . مسئول سیاسی می گوید که می توانم جواب آن رفیقم را  بدهم،  ولی به خاطر امام زمان واینکه جامعه به هم نریزد و مشکلی ایجاد نشود این را تحمل می کنم. اگر این سبک باشد ، من فکر می کنم که قصه کاشتن این بذر محبت مهدوی در دل ها آرام آرام شکل می گیرد . فقط سخنرانی کردن نیست که بگویم آقای تلویزیون ، رادیو ،سایت ها! شما در ایام نیمه شعبان چند تا سخنرانی چند تا کلیب چند تا مداحی چند تا شعر ...... اصلا اینجوری نیست شاید اثر آن ها بسیار کمتراست.

من یک وقت در دعای ندبه مهدیه تهران گفتم آن کسی که در ماشین به بچه اش می گوید که آشغال شکلات را کجا بندازم؟ جواب می دهد پسرم این خیابان امام زمان است نباید اینجا را کثیف کنی، با همین کار بذر محبت را در دل کودک می کارد. پس ما باید مراقب باشیم آنچه که زمینه های دل مردم را بیشتر آماده پذیرش بذرهای کاشته می کند آن کار را انجام بدهیم والا یک سری کارهای شعاری و سوری و ظاهری معلوم نیست اینقدر اثر داشته باشد. 

چه باید کرد که خود پدر و مادر اول معرفت پیدا  کنند که بتوانند بذر محبت را در دل بچه بکارند؟

یک وقت هایی در کشور رسم شده بود الان هم تک و توک هست البته من یک خورده مبارزه کردم فکر می کنم که یک کمی اثر گذاشته که ایام نیمه شعبان که می شد اس ام اس های فراوان می آمد که برای ظهور حضرت مثلا ما نذر ده میلیون صلوات کردیم پانصد تاش سهم شما دویست تاش سهم شما بده به نفر بعد که این حلقه قطع نشود درحالی که من یک جایی گفتم و نوشتم که امام زمان منتظر صلوات ما نیست .مشکل امام زمان کم صلوات فرستادن ما نیست باید ببینیم  امام زمان برای چی می خواهد بیاید؟ می آید تا جامه را به آرامش برساند.می آید تا رابطه قطع شده آسمان و زمین را وصل کند ، بین آدم هایی که با هم قهر هستند، آشتی برقرار کند. صالح است. مصلح است اگر کسی راست راستی منتظر امام زمان است باید او هم یک همچین کاری کند دو نفری که با هم قهر هستند به خاطر امام زمان آشتی بدهد یکی جایی که دارد یک خلافی انجام میشود جلوی آن زشتی و منکر را بگیرد.

توصیه شما برای خانواده ها برای اینکه بتوانند کار ویژه ای به صورت روزمره برای زنده نگه داشتن نقش و یاد امام زمان (عج) داشته باشند ، چیست ؟

ما دو نوع دستور در این زمینه داریم . یک دستورهایی مثل تابلو گونه و مثل ویترین مانند داریم که این ها می تواند حالت نمادین و سمبلیک داشته باشند . مثل سلامی که  مستحب است صبح بعد از نماز به حضرت داده شود. یک  السلام علیک یا ابا صالح المهدی .خورشید برآمده از پنجره دل من یاد و نام شماست . صبح جمعه ای فرصتی می کنیم ، دعای ندبه ای را بخوانیم .یک دعای توسلی در طول هفته. در طول ماه یک صدقه ای به نام حضرت یک تابلویی در خانه با سلام بر حضرت. بالای سرم نام تو را نقش نمودم یعنی که سرم فدای تو باد. هر کس سلیقه ای دارد. حالا مردم در خانه هاشون تابلو می زنند کوبلن لبخند ژکوند ! خوب  کسی که عاشق امام زمان است تابلوهای خانه اش هم فرق می کند . اما کار مهمتر و ریشه ای تر همان است که در صحبت های قبلی عرض کردم.

بیاییم به خاطر حضرت،کارهای عمیق تری بکنیم. یک خانوم بگوید من بیرون یک درآمدی دارم  تقریبا نیاز هم دارم ولی فکر می کنم نبود من درخانه به بچه ی من آسیب می رساند . تربیت بچه ها می افتد دست صدا و سیما .می افتد دست ماهواره ها ، دست سایتها ،دست بلوتوث ها! من حاضرم به خاطر امام زمان از آن در آمد بیرونی چشم بپوشم قناعت بکنم اتومبیلم یک خورده پایین تر باشد مسافرت هام کمتر باشد ولی با محبت مادرانه بچه هایم را  زیر بال و پر خودم بگیرم . اینکه اسم بچه ها مال من باشد اما  تربیت شان برای دیگری باشد اصلا خوب نیست.

کلام آخر! 

من تشکر می کنم. ما یک سامانه پیامکی راه اندازی کردیم به نام رسم زندگی که برای خانواده ها و همسران هر روز یک پیامکی ارسال می کند. فکر می کنم حداقل بعضی از آنها مفید و کاربردی باشد. 

شماره برای کسانی که همراه اول دارند به شماره 205020 کلمه نقویان را به انگیسی naghavian  و کسانی که ایرانسل دارند به شماره  8282 کلمه انگلیسی عضو ozv با یک فاصله و به اصطلاح space باز همان کلمه نقویان را ارسال کنند. این سامانه برای آنها فعال  می شود. امیدوارم که انشاء الله برای تصحیح روابط خانوادگی آنها موثر واقع گردد.