باران سرد / داستان کوتاه / بیژن کیا
باران سرد
هنوز هم سرد ویخ زده می بارید، باران تمامی نداشت.حالا دیگر نه از دستفروش ها خبری بود و نه از مردمی که می خواستند در این فرصت کوتاه باقی مانده خرید وسایل عید را به پاان برسانند. و او هنوززیر سایبان مغازه ای که ساعتی قبل تعطیل شده بود ایستاده بود.چند ساعت قبل از باران وقتی ابر های خاکستری آرام و بی صدا آسمان را اشغال می کردند دستفروش ها به تلخی نگاهی به آسمان می انداختند و ارزو می کردند باران نبارد.ابر ها که متراکم تر شدند و تیره تر مردم با عجله هر چه را که میدیدند می خریدند و او چطور می توانست در لابلای آن همه جنون چند سکه و اسکناس گدائی کند؟ باران که شروع شد دستفروش ها بساطشان را جمع کردند . هوا که سردتر شد مغازه ها به امید رسیدن به خانه ونشستن پای سفره ی هفت سین یکی بعد از دیگری کرکره را پائین کشیدند. آسمان که سیاه شد و ابر ها که که ضخیم تر شدند سرما را درون بدنش احساس کرد . اول از همه انگشتان دستش یخ کردند و بعد سردردی موذیانه آزارش داد. به اطراف نگاهی انداخت . گهگاه عابری تند و عجولانه سعی می کرد خودش را به مقصد برساند بعضی تنگی بلوری با ماهی قرمز یا سبزه ی عید در دست داشتند. سعی کرد با تجسم خانه ای گرم ، اعضای خانواده بوی سمنو و دعای تحویل سال مشغول کند اما سرما تمام وجودش را به لرزه در آورد. بفکرش رسید شاید نهالستان کنار بزرگراه جائی برای او داشته باشد .براه افتاد و از خیابان نسترن خودش را به بزرگراه رساند . درست در حاشیه ی بزرگراه ، نزدیک پل هوائی و در محوطه ای که هیچ ساختمانی نبود نهالستانی کوچک پراز گل های زینتی ونهال های کاج و افرا و سیب و گیلاس بود هنوز چند تنگ بلور، سبزه های سبز شده ویکی دو گلدان سنبل و لاله برای فروش باقی مانده بود.سرما تا عمق وجودش ریشه دوانده بود. ورودی نهالستان باز بود. قدمی به جلو برنداشته بود که کسی نهیب زد.
- چیکار داری عمو؟
با نگاه مسیر صدا را دنبال کرد و پیرمردی را بین ردیف متراکم نهال ها ی کاج و سرو دید که لنگان لنگان به سمتش می آمد
- ها؟ چیکارداری؟
پیرمرد نبود. باغبانی میانسال بود،لاغر اندام،سبزه رو. اورکت نظامی مندرسی بتن داشت و شال گردن تیره رنگی را دور گردنش پیچیده بود.باغبان چوبدستش را دست بدست کرد و پرسید: چی می خوای؟
- چیزی داری بخورم؟
- معتادی؟
- سردمه.می ذاری یه گوشه، همین جاها بمونم بارون بند بیاد
- نه عمو. نمی شه
نگاهش به چند تكه مقوا، و پلاستيكهاي بزرگي افتاد که گوشه ای روی هم تلمبار شده بود.
- یه کم مقوا و پلاستیک میدی
- واسه چي مي خواي؟
- نمی خوام خیس بشم
- خونه، زندگی نداری؟
با نگاه خیسش به باغبان نگاه کرد و چیزی نگفت
- کسی دنبالته؟
ساکت بود .
- خب بگو چته؟
- مریضم، من...
بغض کرد و حرفش را ادامه نداد. باغبان چند تکه مقوا و مقداری نایون به او داد. به منطقه ای که درختان بلند کاج در مسیر دکل های برق فشار قوی کاشته شده بودند اشاره کرد و گفت: برو اون جا. می بینی ؟ کنار اون درختای کاج ولی نزدیک دکل برق نرو.
بی آن که حرفی بزند به همان سمت رفت و با وسائلی که گرفته بود کنار کاجی تنومند براي خودش آلونکی برپا کرد. از درخت كنار دستش به عنوان چوب لباسي خانه ی بي در و پيكرش استفاده كرد و كت كهنه و باران خورده اش را به شاخه ی کوچکی آويزان كرد. به تنه ی درخت تکیه داد و از سوز سرما در خود مچاله شد.چشمانش را بست اما تنها تصاویری مبهم و گنگ در تصوراتش شکل گرفتند.خون.بوی الکل.
- دکتر رضائی جراحی 2... دکتر رضائی جراحی 2
پلکها را بهم فشار داد تا تصاویر بروند.
خنده ی دختری که در اتاق گوشه ی باغ بود. خش خش برگ ها.بوی تند الکل. بوی حشیش.
- بیا یه کام بگیر بچه...
- بچه ننه نباش..خوشت میاد
-آماده ت میکنه تا از پسش بربیای و مرد بشی .. نمی دونی چه چیزیه لامصب
همانطور که مچاله شده بود دست هایش را روی صورتش گذاشت. سردی انگشت های سرخ و متورمش چندش آور بود.
- امروز می خوای مرد بشی . مگه نه؟
بوی عطر ارزان قیمت زنانه ، توهم حشیش و طعم گس الکل دیوانه اش کرده بود.
- بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا
اتومبیلی کنار خیابان ایستاد.
- دیگه حق نداری بیای سرکار.. تو مریضی..ایدز گرفتی.
- بچه ننه..رفیق ما رو بخاطر تو از کار بیکار کرده ن..حالا تو باید تقاصش رو پس بدی.
و او را که گیج و خسته بود پائین انداختند.
هوا به یکباره سرد شده بود انگار.چشمش را باز کرد کت کهنه اش را روی دوشش انداخت. سردرد ش بیشتر شده بود و رگ های شقیقه گاهش با هرضربان موجی از درد از پیشانی به سمت چشمهایش پخش می کردند.
از شدت ضعف صدای ضرباهنگ قلبش را میشنید.
- آهای صابخونه. زنده ای هنوز؟
می خواست چیزی بگوید اما داندان هایش بشدت بهم می خوردند و بدنش به لرزه افتاده بود. باغبان به داخل الونک سرک کشید و گفت:بد نیست ولی گمون نکنم تا فردا زنده بمونی
خم شد و خودش را داخل آلونک کشید.
- لونه ی سگ بزرگتر از اینجاس
فلاسک و لیوانی را که با خودش آورده بود مقابل پسر روی زمین گذاشت و گفت :شکر خدا، زیراندازم که نداری. بیا چائی بخور دلت گرم بشه
پسر چیزی نگفت. باغبان برای پسر چای ریخت وبا خنده گفت: .سال هم که تحویل شد و این بارون بند نیومد یه ساله داره بارون میاد.
پسر لیوان را در دست گرفت . آن را به صورت و پیشانی یخ زده اش چسباند و بعد ارام چای را نوشید.
- اسمت چیه؟
- مراد
- عمو مراد، یه چیزی می پرسم .راستشو بگی کمکت می کنم. قبول؟
پسر سر تکان داد و جرعه ای دیگر چای نوشید.
- کس و کار نداری؟
- بابام زندانه، ننه ام هم ...ننه ام مرده
- چند سالته؟
- هفده سال
- دزدی ،معتادی، چیکاره ای؟
- مریضم
باغبان لیوان خالی پسر را دوباره پرکرد و گفت: من از چشم آدما و رنگ چهره شون می فهمم که راست میگه کی دروغ.
پسر به باغبان نگاه کرد و ادامه داد: یه مدت کار می کردم، سیزده چارده سالم بود. کارگر چاپخونه بودم اونجا دو سه نفر دیگه هم کارگری می کردن شبا همونجا می خوابیدم و پولامو جمع می کردم ولی یه روز اونا سور و سات راه انداختن و منو هم باخودشون بردن می گفتن یکی شون یه باغی پیدا کرده که یه دختر ...
پسر بغض کرد و چیزی نگفت. باغبان پرسید: چرا دنبال دوا و درمون نرفتی؟
- درمون نداره. ایدز گرفتم
سرش را پائین انداخت و شروع کرد به لرزیدن. باغبان شال گردنش را باز کرد. به سمت پسر رفت و آن را روی شانه های پسر انداخت.پسر سربلند کرد. انگار برای اولین مرتبه بود که اینقدر عمیق بهم نگاه می کردند. پسر متوجه ی بریدگی عمیق گردن باغبان شد. زخمی کهنه که به شکل فرورفتگی عمیقی دیده می شد.پیرمرد که متوجه ی نگاه پسر شده بودلبخند زد و گفت:یادگاری عمو صدامه، خدا آتیش جهنم رو براش زیاد کنه. میرم برات زیر انداز بیارم
اما هنوز از آلونک بیرون نرفته بود که رو به پسر کرد و گفت: باغبونی بلدی مراد؟
- نه
باغبان لبخندی زد و گفت:یاد می گیری عمومراد. خیلی سخت نیست.
پیرمرد از آلونک بیرون آمد وزیر باران به سمت نهالستان رفت . مراد چشم از او بر نمی داشت.
کمی داستان کوتاه با چاشنی شعر و فیلمنامه و گزارش و خبر. short story-poetry and articles