باران سرد

هنوز هم  سرد ویخ زده می بارید، باران  تمامی نداشت.حالا دیگر نه از دستفروش ها خبری بود و نه از مردمی که می خواستند در این فرصت کوتاه باقی مانده خرید وسایل عید را به پاان برسانند. و او هنوززیر سایبان مغازه ای که ساعتی قبل تعطیل شده بود ایستاده بود.چند ساعت قبل از باران وقتی ابر های خاکستری آرام و بی صدا آسمان را اشغال می کردند دستفروش ها به تلخی نگاهی به آسمان می انداختند و ارزو می کردند باران نبارد.ابر ها که متراکم تر شدند و تیره تر مردم با عجله هر چه را که میدیدند می خریدند  و او چطور می توانست در لابلای آن همه جنون چند سکه و اسکناس گدائی کند؟  باران که شروع شد دستفروش ها بساطشان را جمع کردند . هوا که سردتر شد مغازه ها به امید رسیدن به خانه ونشستن پای سفره ی هفت سین یکی بعد از دیگری کرکره را پائین کشیدند.  آسمان که سیاه شد و ابر ها که که ضخیم تر شدند سرما را درون بدنش احساس کرد . اول از همه انگشتان دستش یخ کردند و بعد سردردی موذیانه آزارش داد. به اطراف نگاهی انداخت . گهگاه عابری تند و عجولانه سعی می کرد خودش را به مقصد برساند بعضی تنگی بلوری با ماهی قرمز یا سبزه ی عید در دست داشتند. سعی کرد با تجسم خانه ای گرم ، اعضای خانواده بوی سمنو و دعای تحویل سال مشغول کند اما سرما تمام وجودش را به لرزه در آورد. بفکرش رسید شاید نهالستان کنار بزرگراه جائی برای او داشته باشد .براه افتاد و از خیابان نسترن خودش را به بزرگراه رساند . درست در حاشیه ی بزرگراه ، نزدیک پل هوائی و در محوطه ای که هیچ ساختمانی نبود نهالستانی کوچک پراز گل های زینتی ونهال های کاج و افرا و سیب و گیلاس بود هنوز چند تنگ بلور، سبزه های سبز شده ویکی دو گلدان سنبل و لاله برای فروش باقی مانده بود.سرما تا عمق وجودش ریشه دوانده بود. ورودی نهالستان باز بود. قدمی به جلو برنداشته بود که کسی نهیب زد.

-         چیکار داری عمو؟

با نگاه مسیر صدا را دنبال کرد و پیرمردی را بین ردیف متراکم نهال ها ی کاج و سرو دید که لنگان لنگان به سمتش می آمد

-         ها؟ چیکارداری؟

پیرمرد نبود.  باغبانی میانسال بود،لاغر اندام،سبزه رو. اورکت نظامی مندرسی بتن  داشت و شال گردن تیره رنگی را دور گردنش پیچیده بود.باغبان چوبدستش را دست بدست کرد و پرسید:  چی می خوای؟

-          چیزی داری بخورم؟

-         معتادی؟

-         سردمه.می ذاری یه گوشه، همین جاها بمونم بارون بند بیاد

-         نه عمو. نمی شه

نگاهش به چند تكه مقوا، و پلاستيك‌هاي بزرگي افتاد که گوشه ای روی هم تلمبار شده بود.

-         یه کم مقوا و پلاستیک میدی

-         واسه چي مي خواي؟

-         نمی خوام خیس بشم

-         خونه، زندگی نداری؟

با نگاه خیسش به باغبان نگاه کرد و چیزی نگفت

-         کسی دنبالته؟

ساکت بود .

-         خب بگو چته؟

-         مریضم، من...

بغض کرد و حرفش را ادامه نداد. باغبان چند تکه مقوا و مقداری نایون به او داد. به منطقه ای که درختان بلند کاج در مسیر دکل های برق فشار قوی کاشته شده بودند اشاره کرد و  گفت: برو اون جا. می بینی ؟ کنار اون درختای کاج ولی نزدیک دکل برق نرو.

 بی آن که حرفی بزند به همان سمت رفت و  با وسائلی که گرفته بود کنار کاجی  تنومند براي خودش آلونکی برپا کرد. از درخت كنار دستش به عنوان چوب لباسي خانه ی بي در و پيكرش استفاده كرد و كت كهنه و باران خورده اش را به شاخه ی کوچکی  آويزان كرد. به تنه ی درخت تکیه داد و از سوز سرما در خود مچاله شد.چشمانش را بست اما تنها تصاویری مبهم و گنگ در تصوراتش شکل گرفتند.خون.بوی الکل.

-         دکتر رضائی جراحی 2... دکتر رضائی جراحی 2

پلکها را بهم فشار داد تا تصاویر بروند.

خنده ی دختری که در اتاق گوشه ی باغ بود. خش خش برگ ها.بوی تند الکل. بوی حشیش.

-         بیا یه کام بگیر بچه...

-  بچه ننه نباش..خوشت میاد

-آماده ت میکنه تا از پسش بربیای و مرد بشی .. نمی دونی چه چیزیه لامصب

همانطور که مچاله شده بود دست هایش را روی صورتش گذاشت. سردی انگشت های سرخ و متورمش چندش آور بود.

-         امروز می خوای مرد بشی . مگه نه؟

بوی عطر ارزان قیمت زنانه  ، توهم حشیش و طعم گس الکل  دیوانه اش کرده بود.

-         بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا

اتومبیلی کنار خیابان ایستاد.

-          دیگه حق نداری بیای سرکار.. تو مریضی..ایدز گرفتی.

-          بچه ننه..رفیق ما رو بخاطر تو از کار بیکار کرده ن..حالا تو باید تقاصش رو پس بدی.

 و او را که گیج و خسته بود پائین انداختند.

هوا به یکباره سرد شده بود انگار.چشمش را باز کرد کت کهنه اش را روی دوشش انداخت. سردرد ش بیشتر شده بود و رگ های شقیقه گاهش با هرضربان موجی از درد از پیشانی به سمت چشمهایش پخش می کردند.

از شدت ضعف صدای ضرباهنگ قلبش را میشنید.

-         آهای صابخونه. زنده ای هنوز؟

می خواست چیزی بگوید اما داندان هایش بشدت بهم می خوردند و بدنش به لرزه افتاده بود. باغبان به داخل الونک سرک کشید و گفت:بد نیست ولی گمون نکنم تا فردا زنده بمونی

خم شد و خودش را داخل آلونک کشید.

-         لونه ی سگ بزرگتر از اینجاس

فلاسک و لیوانی را که با خودش آورده بود مقابل پسر روی زمین گذاشت و گفت :شکر خدا، زیراندازم که نداری. بیا چائی بخور دلت گرم بشه

پسر چیزی نگفت. باغبان برای پسر چای ریخت وبا خنده  گفت: .سال هم که تحویل شد و این بارون بند نیومد یه ساله داره بارون میاد.

پسر لیوان را در دست گرفت . آن را به صورت و پیشانی یخ زده اش چسباند و بعد ارام چای را نوشید.

-         اسمت چیه؟

-         مراد

-         عمو مراد،  یه چیزی می پرسم .راستشو بگی کمکت می کنم. قبول؟

پسر سر تکان داد و جرعه ای دیگر چای نوشید.

-         کس و کار نداری؟

-         بابام زندانه، ننه ام هم ...ننه ام مرده

-         چند سالته؟

-         هفده سال

-         دزدی ،معتادی، چیکاره ای؟

-         مریضم

باغبان لیوان خالی پسر را دوباره پرکرد و گفت: من از چشم آدما و رنگ چهره شون می فهمم که راست میگه کی دروغ.

پسر به باغبان نگاه کرد و ادامه داد: یه مدت کار می کردم، سیزده چارده سالم بود. کارگر چاپخونه بودم اونجا دو سه نفر دیگه هم کارگری می کردن شبا همونجا می خوابیدم و پولامو جمع می کردم ولی یه روز اونا سور و سات راه انداختن و منو هم باخودشون بردن می گفتن یکی شون یه باغی پیدا کرده که یه دختر ...

پسر بغض کرد و چیزی نگفت. باغبان پرسید: چرا دنبال دوا و درمون نرفتی؟

-         درمون نداره. ایدز گرفتم

سرش را پائین انداخت و شروع کرد به لرزیدن. باغبان شال گردنش را باز کرد. به سمت پسر رفت و آن را روی شانه های پسر انداخت.پسر سربلند کرد. انگار برای اولین مرتبه بود که اینقدر عمیق بهم نگاه        می کردند. پسر متوجه ی بریدگی عمیق گردن باغبان شد. زخمی کهنه که به شکل فرورفتگی عمیقی  دیده می شد.پیرمرد که متوجه ی نگاه پسر شده بودلبخند زد و گفت:یادگاری عمو صدامه، خدا آتیش جهنم رو براش زیاد کنه. میرم برات زیر انداز بیارم

اما هنوز از آلونک بیرون نرفته بود که رو به پسر کرد و گفت: باغبونی بلدی مراد؟

- نه

باغبان لبخندی زد و گفت:یاد می گیری عمومراد. خیلی سخت نیست.

پیرمرد از آلونک بیرون آمد وزیر باران به سمت نهالستان رفت . مراد چشم از او بر نمی داشت.