بسم الله الرحمن الرحیم

چرا ادبیات معاصر ایران جهانی نمی شود؟

مشکل کجاست؟

1-     ضعف آثار تولید شده؟ نگاهی سریع به تاریخچه ی ادبیات انقلاب امواج و دوره های مختلفی را نشان می دههد بطور کلی می توان ادبیات انقلاب دهه ی شصت هجری شمسی را ادبیاتی سانتی مانتال و شعاری به حساب آورد اما ادبیات داستانی دهه یهفتاد با آزمون خطا راه را برای شکوفائی ادبیات دهه ی هشتاد هموار کرد.اینک با نویسندگانی صاحب سبک مواجهیم . بنابراین بنظر نمی رسد تمامی آثار تولیدی ضعیف بوده باشند.

2-     تعداد اندک آثار تولید شده؟تعداد آثار تولید شده در حیطه ی ادبیات داستانی بسیاز زیاد و متنوع است .

3-     فقدان برنامه ی عمومی و تخصصی برای ادبیات داستانی  وضعف مدیریت؟ انبوه جشنواره ها تداخل فعالیت های فرهنگی در عرصه ی کتاب و ادبیات داستانی و منسجم نبودن سیاست های فرهنگی در عرصه ی کتاب و کتاب خوانی این ظن را قوت می بخشد که شاید فقدان سیاست های کلان و منسجم یکی از علل ضعف ادبیات معاصر ایران باشد.

4-     عدم استقبال مخاطبان خارجی؟ استقبال گسترده از آثار ترجمه شده ی حبیب احمد زاده ، احمد دهقان و عرفان نظر آهاری این نظر را تائید نمی کند.

5-     فقدان انگیزه ی کافی برای مدیران و مسئولان فرهنگی؟ تعداد اندک آثار ترجمه شده، فقدان سازو کار برای حمایت از نویسندگان مستعد ، دلخوش کردن به برگزاری جشنواره های دولتی و موضوعی، محدو بودن به فضای داخل کشور و فقدان نگاه جهان شمول از جمله نشانه هائی هستند که این ظن را تقویت می کند.

برای حمایت اصولی از ادبیات انقلاب و جهانی شدن چه باید کرد؟

1-     برنامه ريزي براي انتشار آثار مكتوب خوب توليد شده در قالب ساير محصولات هنري

2-      توزيع فراگير و روشمند محصولات توليد شده

3-     لزوم ترجمه آثار فاخر ادبيات مقاومت و انقلاب به زبانهاي خارجي

4-     وارد كردن ادبيات مقاومت و انقلاب به فضاهاي دانشگاهي

5-     ضرورت تجليل از آثار با ارزش و عناصر برجسته ي فعال در حوزه ادبيات مقاومت و انقلاب اسلامي

این موارد از جمله نكاتي بودند كه حضرت آيت‌الله خامنه‌اي در جلسه با مسئولان دفاتر ادبیات انقلاب و پایداری حوزه هنری مورد تأكيد قرار دادند.

در مورد آخرین رمانم"آدمخوار"

بعد از دوسال تحقیق و نگارش .زمستان سال قبل رمان آدمخوار را به پایان رساندم با این امید که این اثر بتواند با مخاطبان داخل و خارج از کشور ارتباط برقرار کند.

در خاتمه و بطور خلاصه شاید بد نباشد چند جمله ای بنویسم در باره ی چند ویژگی رمان "آدمخوار":

1-نگاه جهانی به موضوعی ملی:"آدمخوار"نگاهی جهانی دارد به موضوعی که بدلیل کم کاری ما درسطح ملی محدود شده.این اثر تلاش دارد ماجرای سقوط ناجوانمردانه ی هواپیمای مسافربری ایرانی با زبان هنر در گفتمان ادبیات جهانی مطرح سازد.برای مشخص تر شدن بحث، بخشی کوتاه از رمان را با هم می خوانیم:

باران تلخ

آسمان برق زد. باران تند و کج راه می بارید .مارتین نزدیک خانه ای توقف کرد اما هنوز وارد محوطه ی چمنکاری شده ی مقابل خانه نشده بود که زنی جوان او را صدا زد.

-     ببخشید آقا؟صبر کنین..

رو برگرداند . دختری نوزده، بیست ساله که میکروفنی در دست داشت دوان دوان به او نزدیک شد و تصویر برداری نیز بدنبالش می آمد.

-     بله؟

-     ممکنه خودتون رو معرفی کنین؟

-     ممکنه قبلش به من بگید شما کی هستین؟

-     ملانی شولتز از شبکه ی تی وی نیوز

-     مارتین داو

-     شما پدر جیمز داو هستین؟

-     بله

-     در مورد مرگ پسرتون چه نظری دارین؟

-     متاسفم

-     همین؟!

-     در حال حاضر بله

-     بنظر شما چه کسی یا چه کسانی انگیزه ی کافی برای قتل جیمز داشتن؟

-     نمی دونم ولی امیدوارم پرونده ی این جنایت هر چه سریعتر به نتیجه برسه

-     عکس العمل شما در این مورد چیه؟

-     ترور، شنیع ترین شکل خشونت بشریه . من امیدوارم پلیس فدرال و ماموران دایره ی جنائی هر چه سریعتر تروریست ها رو پیدا کنن.

-     شما کاری نمی کنید؟

-      منتظر می مونم

-     آیا قتل جیمز با اشتباه نظامی ناو وینسنس ارتباط داره؟

-     متوجه نمی شم

-     عده ای معتقدن جیمز با انتخاب ماجرای ناو وینسنس از خطوط قرمز عبور کرده

-     من نمی دونم و البته چنین نظری هم ندارم

-     قصد ندارین خودتون این موضوع رو دنبال کنین یا کارآگاهی استخدام کنین؟

-     فعلا" چنین قصدی ندارم

-     شما چه پیامی برای مسببین این جنایت دارین

مارتین به دوربین خیره شد و گفت: هر جا باشی گیر می افتی. هیچ جنایتی تا ابد پنهان نمی مونه، این قانون طبیعت ماست.

رو به دختر کرد و پرسید: حالا اجازه می دید من برم. وضعیت جوی مساعد نیست و من هم دیگه جوون نیستم

دختر تشکر کرد و رفت. مارتین در زد. رگه های آب  پنجره ها را خط می زدند.رعد که غرید ماریا در را باز کرد.

 

2- قابلیت ترجمه ی اثر:رمان "آدمخوار" بدلیل جغرافیای خاص داستان و همچنین پیشینه ی تحقیقاتی اش قابلیت بالائی برای ترجمه شدن به زبان های زنده ی دنیا دارد.

نمونه:

مارتین

سلام. این وبلاگ را به افتخار دوستم، دیوید وایت بیر[1] " قصه گوی دشت " نامگذاری می کنم. من مارتین داو[2]  هستم.  اسم دیگری هم دارم.  گرگ خندان! من سرخپوستم. سرخپوستی اصیل از مناطق شمالی. پنجاه و شش سال دارم و حالا تک و تنها در کشورکانادا و در کلبه ای چوبی زندگی می کنم اما سال ها قبل  ساکن آمریکا بودم و در سیاتل کارمی کردم. از قبیله ی ما  که روزگاری به همراه شش قبیله ی دیگر در منطقه ی دریاچه‌های بزرگ شمال ایالات متحده پراکنده بود حالا فقط هفت نفر باقی مانده ایم البته ما آدم های عجیبی هستیم زیرا هرسال که می گذرد تعدادمان کمتر و تلاش مان برای حفظ سنت هایمان بیشتر می شود. یکی از مهمترین آئین های سنتی ما مراسم قصه خوانی است که یازدهم ژوئن  هرسال آن را برگزار می کنیم.

قلمرو اصلی قبیله ی ما محدوده ی پنج دریاچه‌ای بود که هم اکنون در مرز ایالات متحده با کانادا قرار گرفته اند.  این پنج دریاچه عبارت‌اند از دریاچه هیوران، دریاچه ایری، دریاچه میشیگان، دریاچه سوپریور و دریاچه انتاریو، شهرهای شیکاگو، تورنتو و دیترویت درکناراین دریاچه‌ها قرار دارند.

من این اواخر زندگی آرامی داشتم اما ماجرائی را که می خواهم برایتان بازگو کنم از آخرین مراسم قصه خوانی ما شروع می شود که اول اکتبر برگزار شد.

 

 

3-پرهیز از شعار زدگی:بسیار تلاش کردم تا این رمان از شعارزدگی و سانتی مانتالیسم سیاسی فاصله بگیرد و اگر صحنه هائی در رمان وجود دارد کاملا" مستند باشد زیرا قصد داشتم تصویری از دگر اندیشان غرب و بخصوص معترضان امریکائی را در معرض دید مخاطبانم قرار دهم و آن چه برایم اهمیت داشت مستند بودن و واقعی بودن این افراد،گروهها و فعالیت های شان بود.

 

نمونه:

یک ساعت و چند دقیقه بعد مارتین موتور سیکلت هارلی داویدسون را گوشه ای پارک کرد و دوان دوان خودش را به مکانی که جمعیت در آن جا تجمع کرده بودند رساند . همه جور آدمی را  می شد آن جا دید از پیرزن و پیرمردها تا کودکانی که پلاکاردها را در دست داشتند و کمی هم خسته به نظر می رسیدندهمه هورا کشیدند و کف زدند.شادی و شور را می شد در چشمانشان دید. مرد  دست هایش را بالابرد. جمعیت را به آرامش دعوت کرد و گفت: حالا می خوام یه قهرمان واقعی رو به شما معرفی کنم . کسی که در عراق جنگید اما تصمیم گرفت از ارتش استعفا بده و تجربیات خودش رو با ما قسمت کنه. آقایان ، خانم ها معرفی می کنم. کهنه سرباز قهرمان، رایدلی توماس...

همه آن کهنه سرباز چهارشانه ودرشت هیکل را تشویق کردند.مرد از تریبون فاصله گرفت. رایدلی میکروفن را تنظیم کرد. سی و چند ساله بود با پوستی روشن و چشمانی شفاف. دست هایش را در هوا تکان داد و گفت: وقتی وارد ارتش شدم تصور می‌کردم قصد امریکا کمک به مردم دنیاس اما در عراق دیدم ما دقیقا عکس این کارها رو انجام می‌دیم . ما عراق رو اشغال کرده‌ایم و این مایه خجالته. بیشتر اونائی که در عراق کشته می‌شن جوونای هیجده، نوزده ساله هستن..

مردم که هیجان زده شده بودند شروع کردند به شعار دادن و فریاد زدن.

-     جنگ کافیه

-     بومب..بومب دیگه بسه

-     ما صلح مي خواهيم

-     سربازا رو به خونه برگردونين

-     جوونای ما نباید برای نفت بمیرن

رایدلی میکروفن را به سمت جمعیت گرفت وگذاشت تا آن مردم هیجان زده شعار بدهند . کمی که گذشت و هنگامی که جمعیت کمی آرام گرفت رایدلی سخنانش را ادامه داد و گفت: من با حضورم در اين تظاهرات مي خوام به پرزیدنت بوش اين پيام رو بدم که به جاي افرايش نيرو بايد هرچه سریعتر از عراق و افغانستان خارج بشیم. سربازای ما در جنگ جهانی دوم می دونستن باید نازی‌ها و فاشیست‌ها رواز بین ببرن. این یه ماموریت شفاف و مشخص بوداما جنگ عراق هیچ ماموریتی نداره. اونافقط شنیده‌ان  برای آزادی و دموکراسی به این کشورها رفته‌ان.  اما این جنگ نفته نه جنگ برای دموکراسی . نباید اجازه بدیم مردان جوان ما برای چند قطره نفت  بمیرن.

 

 

 

 

 



[1] David white bear

[2] Martin dove