معرفی مرد خاکستری توسط امین فقیری در روزنامه عصر مردم/ شنبه 3 تیرماه1391
مرد خاکستری
از نگاه امین فقیری
بیژنکیا داستان نویس خوبی است. عناصر داستانی را به خوبی میشناسد چون آنها را تدریس میکند. اگر در این داستانها بعضی از عناصر کمرنگترند و شماری پررنگتر، این برمیگردد به سبک و حال و هوایی که برای داستانها انتخاب کرده است.
داستانهای او گزارش گونه و شاید ژورنالیستی باشد. ساختار و ساختمان و طرز بیان آنها به کارهای کارور و براتیگان نزدیک است. خوشبختانه از لحاظ موضوع و پیرنگ داستان.
او به نوعی به داستانهای مینی مال تمایل دارد. تعدادی از داستانها یک صفحهای یا کمتر و یا چند سطر بیشتر است که خود به خود در حوزه مینی مال قرار میگیرند و بقیه داستانها از دو سه صفحه بیشترند که یک جعبه شیرین، خدای دریاها، والنتاین، آهو، کالیفرنیا، کاپوچینو و عسل بانو، پریده بود از قفس، دیوانه بود، تخم مرغ، روزی که زیبا نبود، فرود اضطراری، نه مثل لیلی یا مجنون، برج و کبوتر، با ماهیها حرف بزن، مرد خاکستری، تا انتهای خیابان دانانگ که تقریباً نیم بیشتر از صفحات کتابند و 16 داستان هم مینی مال هستند.
تنوع چشمگیری در موضوعها به چشم میخورد. گاه یک حادثه و گاه زندگی خانوادگی، خیانتها، و شیفتگی بیژن کیا به موضوعهایی که فضا و مکانش در خارج از ایران است عجیب مینماید. نمیدانم این را حسن بدانم یا عیب یا اینکه جهان شمولی داستانها را به نوعی نشان میدهد. به عنوان مثال داستانک اول:
همه حق زندگی دارن
کشیش ادامه داد: چطور دلتون میآد به خاطر فقر یا نبودن پدر یه موجود بی گناه رو از بین ببرین؟ زن که هنوز در اتاقک نشسته بود با گوشه دستمال چشمانش را پاک کرد.
-حالا به من قول بدین که هرگز به سقط جنین فکر نکنین.
زن با صدایی خسته گفت: اوه... حتماً پدر.
از آن سوی پرده مشبک اتاقک اعتراف طرحی مبهم از نیم رخ کشیش پیدا بود. وقتی زن از جا برخاست کشیش با لحنی دلسوزانه پرسید: حالا اسمش رو چی میذاری؟
زن مکثی کرد. دستی به شکم برآمدهاش کشید و گفت: اگه دختر بود ماریا و اگه پسر بود آدولف. کشیش لبخندی زد و گفت: خوبه دوشیزه هیتلر. اصلاً نگران نباشین. به سلامت اون کوچولو فکر کنیم و یادتون باشه که همه حق زندگی دارن.
* * *
طنز زیرکانهای در زیر پوست داستان هست و آن استفاده از «هیتلر» که جهان را به نابودی سوق داد و جمله آخر که کشیش میگوید: «همه حق زندگی دارند» مبحثی که حکومت فاشیست رایش سوم بدان اعتقادی نداشت و همچنین کسانی که در عمل از نازیها تقلید میکنند.
«جمال میرصادقی» در کتاب عناصر داستان به مسأله زیبایی اشاره میکند و آن هم «داستانهای لطیفه وار» است. داستانهایی جوک مانند که البته ارزش آن به مراتب بیشتر است. همین داستان بالا، گزارش سرقت، مرد تلویزیون تماشا میکند، مرد چای مینوشد، عروس خانم، بوسه برای مهتاب، سیب و آتش، راضیه، در این ژانر قرار میگیرد. میرصادقی در کتابش دو نمونه لطیفه وار از چخوف آورده است و باید دانست که داستان لطیفه وار نمیبایست خنده دار باشد بلکه میتواند از طنزی تلخ و جانکاه نیز بهره جوید. همانند داستانکهای انتخابی او از چخوف «برسد به دست مادربزرگ» و «معشوقه رییس پلیس» البته اسم دومی به مضمون است، حتماً اسم دیگری دارد.
داستانهای بیژن کیا، تلگرافی است. موجز و کوتاه است، که این حسن است، اضافی ندارد. او حوصله پرداختن به فضا-مکان، توصیف طبیعت را ندارد، که در بعضی جاها میتواند عیب باشد. البته در دو سه داستان که یکی از آنها خدای دریاهاست این مسأله رعایت شده است.
بیژن کیا مستقیم به جنگ نپرداخته است، اما تبعات جنگ را نشان داده است. این تبعات در چهره قهرمانانه زنان و مردانی که بعد از جنگ بار مصیبتها را بر دوش میکشند آشکارا نمود دارد. حس طنزی که کیا در موضوعاتش دارد در این داستانها غایباند. همه چیز جدی است و دارای تقدسی ویژه. در دو داستان مستقیم با مسأله ایدز روبهرو میشویم، به ویژه «روژین» که داستانی به غایت متأثرکننده است و چند داستان هم به روز والنتاین میپردازد که شاید به نظر مصنوع برسد. این همان شیفتگی نویسنده به فضا و مکانی است که در آنجاها تجربههای عینی ندارد و از تخیل قوی خود استفاده کرده است. فکر میکنم خواننده ایرانی این نوع داستانها را جدی نگیرد جز اینکه نویسنده به نوعی ثابت کند که آن فضاها و مکانها را دیده است.
البته تمامی داستانها خواندنی است و خواننده را تا آخر کتاب با خود میکشاند که علت هم تنوع موضوعاتی است که به کار گرفته است. او به حق از مظاهر تمدن غرب مثل کافی شاپها و مراسمی چون روز والنتاین استفادههای مناسب میبرد. میتوان گفت او نویسنده نسل نو و جدید است. نسلی که اصلاً همانند ما فکر نمیکند و دل مشغولیاش دل مشغولی نیست. نسلی که فرهنگ خاص خودش را دارد و گرفتار پدیدهای چون فیس بوک و اینترنت است.
بیژن کیا نویسنده خوبی است. او باید با مجلههای وزین تهران همکاری کند تا شهرتش که لایق آن است به عنوان یک نویسنده خوب در سطح مملکت همه گیر شود.
دو سه غلط هم در سطح کتاب دیده شد که انشاءا... برای چاپ دوم برطرف میشود.
* * *
روژین
روژین کوچولو نقاشی میکشید و گهگاه سربلند میکرد تا به عروسکهایی که در تلویزیون میخندیدند و شعر میخواندند، نگاه کند. روژین به مدادهای رنگی که دور و برش ریخته بود، نگاهی انداخت. مداد سبز را برداشت. همان طور که روی قالی کهنه نشسته بود شروع کرد به رنگ کردن نقاشی اش اما وقتی دایره ای سرخ روی نقاشی اش افتاد، دختر کوچولو فهمید باید مادرش را صدا بزند.
- مامان... مامان...
- چیه؟
- بازم خون اومد بیا...
مادر از آشپزخانه بیرون آمد و با دستمال کاغذی بینی دخترش را پاک کرد.
- چیزی نیست. پاک شد
به نقاشی دخترش نگاهی انداخت و گفت: چی میکشی؟
- بهشت. اون منم اون فرشته هم تویی
- این چیه؟
- خون منه، ببین شده مثل یه گل قرمز
- آره چه گل بزرگی هم هست. یه گل سرخ کله گنده!
هر دو خندیدند. روژین به مادرش نگاه کرد و پرسید: مامان من دارم میمیرم؟
- نه عزیزم
- من میمیرم. ببین امروز چقدر خون دماغ شدم.
مادر به چشمان عسلی دخترش نگاه کرد و گفت: من مواظبت هستم و روژین را در آغوشش گرفت و بوسید.
- بابا خیلی بد بود؟
- نه
- پس چرا ما دوتا رو مریض کرد؟
- اون اشتباه کرد.
- مگه آدم بزرگا هم اشتباه میکنن؟
- آره. اشتباه اونا مثل خودشون بزرگه
- بابا چرا اشتباه کرد؟ چرا ما دوتا رو مریض کرد؟
- نمیخواست مارو مریض کنه ولی شیطون گولش زد.
- مامان اگه تو زودتر بمیری من چه کار کنم؟ تنهایی میترسم. همه منو اذیت میکنن و میگن روژین ایدز داره.
مادر چیزی نگفت. روژین را در آغوش فشرده بود و آرام و بی صدا اشک میریخت.
***
خدای دریاها
زن اتومبیل خود را گوشه ای پارک کرد و پیاده شد. بوی دریا را میتوانست استشمام کند. دریا هنوز همانجا بود، در انتهای همین خیابان. زن شیشه قطور عینکش را با گوشه مقنعه پاک کرد تا انتهای خیابان را بهتر ببیند. مغازههای رنگارنگ مثل همیشه مملو از مشتری بود و مسافران، خسته از گرمای بعدازظهرهای طولانی تابستان به آلاچیقهای کنار ساحل پناه برده بودند. آفتاب هنوز در آبی دریا فرو نرفته بود که زن به ساحل شنی رسید. به اطراف نگاهی انداخت و بعد به سمت مردی جوان رفت که تک و تنها در امتداد خط خیس ساحل قدم میزد.
- سلام
مرد بی آنکه به زن نگاه کند، گفت: سلام بی سلام. من با تو قهرم. بازم دیر کردی...
- ببخشید، ترافیک بود
- عذر بدتر از گناه.
زن زیر چشمی نگاهی به مرد انداخت و با صدایی آرام پرسید: هنوزم از دستم ناراحتی؟
مرد لبخندی تلخ زد و نفسی عمیق کشید.
- بگو دیگه، به نظرت کار بدی کردم؟
مرد ایستاد به زن رو کرد و گفت: تو حق انتخاب داری. من که دیگه توی زندگی ات نیستم.
- این حرف رو نزن
مرد به افق، جایی که دریا به آسمان میرسید خیره شد و زیر لب گفت: حالا آدم خوبیه؟
- مهربونه ولی با یاسر مشکل داره
مرد سر تکان داد و گفت: هر دوشون باید صبر کنن.
رو به زن کرد و ادامه داد: ببین دریا، باید به پسرمون فرصت بدی تا شرایط جدید رو درک کنه. قبلاً که این حرفارو زده بودم. نکنه فراموشکار شدی؟
- نه
- پس واسه چی خواستی منو ببینی؟
زن با نوک کفشش روی شنهای ساحل خط کشید و گفت: گیجم. کمکم کن. چند تا سؤال دارم.
- تا ندونم مشکلت چیه که نمیتونم کمکت کنم.
- سؤال اول، من دوباره ازدواج کردم خودت هم میدونی ولی هنوزم دوستت دارم، این گناه نیست؟
مرد خندید و گفت: دوستم داری؟ آره؟ باور کنم؟
زن با دستپاچگی مقنعه اش را مرتب کرد و گفت: خب آره. دوستت دارم دیوونه!
- دوستم داشته باش ولی عاشقم نباش. خب سؤال بعدی رو بپرس.
- همه کتابهای مقدس رو خوندم. انجیل، تورات، گاتهای اوستا حتی اوپانیشاد و اردویراف نامه رو ولی بازم دلشوره دارم.
- هنوزم شک داری؟
- به همه چیز
- مشکل اصلی چیه؟
- خدا رو نتونستم بشناسم.
مرد لبخندی زد و گفت: ببین دریا خانم خدا رو احساس کن.
- نمیخوام احساسش کنم. من که مثل تو نیستم. به اطرافت یه نگاهی بنداز. خیلی وقته که جنگ تموم شده حالا زمانه عقل و منطق و استدلاله. باید بتونم اثباتش کنم.
- اونجا رو نگاه ببین.
در انتهای مسیر اشاره مرد پسر بچه ای خردسال گودالی کوچک حفر کرده بود و با سطلی پلاستیکی در آن آب میریخت.
- میبینی اش؟
- خب که چی؟
- برو ازش بپرس داره چه کار میکنه.
زن با تعجب به مرد خیره شد. مرد اخم کرد و گفت: برو دیگه...
زن خودش را به پسر بچه رساند و پرسید: داری چیکار میکنی؟
- میخوام این جا، برای خودم دریا بسازم
- نمیشه پسر جون. دریا خیلی بزرگه.
مرد که پشت سر زن ایستاده بود به آرامی در گوش او نجوا کرد: کی بزرگتره؟ خدا یا دریا؟
- خدا
- چطور میشه خدایی به این بزرگی رو در استدلالی تنگ از جنس تفکر بشری محصور کرد؟ میشه؟
زن برگشت رو در روی مرد. خیره به هم نگاه کردند.
- چکار کنم؟
زن با انگشت به سرش اشاره کرد و ادامه داد: فکرش توی سرم میپیچه.
مرد دست زن را گرفت. آن را به آرامی روی قلب زن گذاشت.
- خدا رو دوست داشته باش تا اینجا آروم بگیره
زن ساکت شد. بغض کرد و با چشمانی که از اشک میدرخشید به مرد خیره شد و گفت: دلم برات تنگ میشه
مرد لبخند زد. چفیه را از دور گردنش باز کرد و آن را روی شانه هایش انداخت. زن در سکوت نگاهش میکرد. مرد پا به دریا گذاشت. زن چشم از او بر نمیداشت. مرد آرام در آب و موج فرو میرفت. زن برای او دست تکان داد. پسر بچه رو به زن کرد و گفت: با کی حرف میزدی؟ برای کی دست تکون دادی؟
- مگه ندیدی اش؟
- نه
- حیف شد، یه وقتی بچهها اونو میدیدن
پسر به افق جایی که خورشید در دریا فرو میرفت خیره شده بود. دریا نم چشمانش را با گوشه مقنعه اش پاک کرد و به سمت شهر به راه افتاد.
***
آهو
- دکتر صالح به اتفاقات... دکتر صالح به اتفاقات
درمانگاه پر شده بود از فریاد و ناله و درد و سوز. پرستار بعد از ثبت درجه حرارت بیماری که روی ویلچر نشسته بود، کمر راست کرد و به بیرون خیره شد. آن سوی پنجره درمانگاه، شهر در غباری تلخ و کدر گم شده بود. قرص خورشید به سرخی میزد. پرستار نگاهی به چهره از درد مچاله شده دختر معلول انداخت، دختر سعی میکرد دستهایش را در هوا تکان بدهد. دهانش را باز کرده بود. آب دهانش از گوشه لبش بیرون میریخت و صدایی گنگ و نامفهوم از او به گوش میرسید. رگ گردنش از زیر پوست پیدا بود. دختر در ویلچرش پیچ و تاب میخورد و عضلات بدنش منقبض و سفت شده بود. پرستار رو به پیرزن کرد و پرسید: خودش میتونه حرف بزنه؟
پیرزن با چشمان همیشه غمگینش به پرستار نگاه کرد و گفت: اگه چیزی هم بگه شما متوجه نمیشی. من ولی میفهمم.
مرد جوانی که همراهشان بود، سبیلش را میجوید. کمی که گذشت مرد رو به پرستار کرد و گفت: پس چرا این دکترتون نیومد؟
پرستار چیزی نگفت. آستین دختر را بالا زد تا فشار خونش را اندازه بگیرد.
- نمیشه از روی لباس این کارا رو بکنی آبجی؟ زشته جلوی مردم
پرستار بی آنکه چیزی بگوید با دقت به حرکت عقربه فشارسنج خیره شده بود.
- چی شده؟
پرستار با دیدن دکتر لبخندی زد و گفت: سلام دکتر. به خاطر نفخ و درد شکمی و تهوع پذیرش شده. فلج مغزی داره و قادر به تکلم نیست.
مرد زیرچشمی نگاهی به دکتر انداخت و با طعنه گفت: رسیدن بخیر آقای دکتر!
دکتر رو به پیرزن کرد و پرسید: همراه بیمار شما هستین؟
- بله آقای دکتر
- پس این آقا کی هستن؟
پیرزن سرش را زیر انداخت و گفت: برادرزاده منه. خدا خیرش بده. کارش رو ول کرد مارو رسوند اینجا.
دکتر رو به مرد کرد و گفت: شما بیرون منتظر باش.
مرد برآشفت و پرسید: واسه چی؟
- هر بیمار یه همراه باید داشته باشه. قانونه.
- این مملکت کجاش قانونیه؟
- همین جاش قانونیه. بفرما بیرون.
- این پیرزن دست تنهاس، کمک میخواد.
دکتر رو به مرد جوان کرد و گفت: یا شما بمون یا مادرش.
دکتر گردن کشید به انتهای راهرو نگاهی انداخت. نگهبان را دید.
- ... آقای مرشدی... مرشدی بیا...
نگهبانی که دم در نشسته بود با شنیدن صدا از جا برخاست و به سمتشان رفت.
- این آقا روبگین از این جا برن
مرد جوان رو به دکتر کرد و گفت: تو فکر کردی چیکاره این مملکتی؟
دکتری یا سرهنگ؟
نگهبان به تندی دست مرد را گرفت. مرد خودش را عقب کشید و داد زد: دستتو بکش بابا...
گوشی همراه سرخ رنگش را به پیرزن داد و گفت: این همراهت باشه خاله کاری داشتی زنگ بزن.
رو به نگهبان کرد و گفت: دارم میرم بابا... خیالت رسیده پلیسی؟
پیرزن چادر را روی صورتش کشید و در خود مچاله شد. دکتر نفسی عمیق کشید و به آرامی شکم سفت و متورم دختر را لمس کرد. دختر با صدایی نامفهوم و جیغ مانند لرزید و خودش را عقب کشید.
- چیزی نیست آهو. این آقا دکتره. میخواهد خوبت کنه.
آهو که نفس نفس میزد به دکتر خیره شده بود. دکتر رو به آهو کرد و گفت: میخوام کمکت کنم درد نکشی. باید ببینم کجای شکمت درد میکنه. باشه؟
چند لحظه ای به هم نگاه کردند و هر دو ساکت بودند. دکتر به آرامی بدن بیمار را لمس کرد. آهو با چشمان خیس به چینهای ریز و خطوط عمیق پیشانی دکتر خیره مانده بود. دکتر مکثی کرد. رو به پرستار کرد و گفت: بهش سرم بزنین...
دکتر آه کشید و با صدایی شکسته در گلو ادامه داد: پره گنانسی...
- واقعاً؟ مگه میشه؟ این بیچاره فلج مغزیه...
دکتر رو به پیرزن کرد و پرسید: مادر شما با کی زندگی میکنین؟
- با هیشکی. من و آهو کسی رو نداریم.
دکتر به پرستار نگاهی کرد و گفت: خودت یه جوری بهش بگو. من نمیتونم.
- شما مطمئنید دکتر؟
جنینش ده هفتهس اما برای اطمینان سونو بگیرید. دفترچه بیمه داره؟
دکتر دفترچه را گرفت تا نسخه بنویسد. آهو هنوز میلرزید و صورت منقبضش خیس شده بود.
پرستار به آرامی پرسید: به حراست خبر بدم آقای دکتر؟ زنگ بزنم صد و ده؟
- هنوز زوده. یه آزمایش ژنتیک هم براش نوشته ام.
دفترچه را به پرستار داد و گفت: میرم بیرون قدم بزنم.
- هوا آلودهاس دکتر. گرد و غباره.
دکتر لبخندی تلخ زد و گفت: فقط هوا آلودهاس؟
بیرون همه چیز در گرد وغباری تلخ فرو رفته بود. قرص خورشید سرخ بود و متورم. پیرزن نگاهی به بیرون انداخت و گفت: هر وقت آسمون این شکلی میشه یه جایی، خونی به ناحق ریخته شده.
او به نوعی به داستانهای مینی مال تمایل دارد. تعدادی از داستانها یک صفحهای یا کمتر و یا چند سطر بیشتر است که خود به خود در حوزه مینی مال قرار میگیرند و بقیه داستانها از دو سه صفحه بیشترند که یک جعبه شیرین، خدای دریاها، والنتاین، آهو، کالیفرنیا، کاپوچینو و عسل بانو، پریده بود از قفس، دیوانه بود، تخم مرغ، روزی که زیبا نبود، فرود اضطراری، نه مثل لیلی یا مجنون، برج و کبوتر، با ماهیها حرف بزن، مرد خاکستری، تا انتهای خیابان دانانگ که تقریباً نیم بیشتر از صفحات کتابند و 16 داستان هم مینی مال هستند.
تنوع چشمگیری در موضوعها به چشم میخورد. گاه یک حادثه و گاه زندگی خانوادگی، خیانتها، و شیفتگی بیژن کیا به موضوعهایی که فضا و مکانش در خارج از ایران است عجیب مینماید. نمیدانم این را حسن بدانم یا عیب یا اینکه جهان شمولی داستانها را به نوعی نشان میدهد. به عنوان مثال داستانک اول:
همه حق زندگی دارن
کشیش ادامه داد: چطور دلتون میآد به خاطر فقر یا نبودن پدر یه موجود بی گناه رو از بین ببرین؟ زن که هنوز در اتاقک نشسته بود با گوشه دستمال چشمانش را پاک کرد.
-حالا به من قول بدین که هرگز به سقط جنین فکر نکنین.
زن با صدایی خسته گفت: اوه... حتماً پدر.
از آن سوی پرده مشبک اتاقک اعتراف طرحی مبهم از نیم رخ کشیش پیدا بود. وقتی زن از جا برخاست کشیش با لحنی دلسوزانه پرسید: حالا اسمش رو چی میذاری؟
زن مکثی کرد. دستی به شکم برآمدهاش کشید و گفت: اگه دختر بود ماریا و اگه پسر بود آدولف. کشیش لبخندی زد و گفت: خوبه دوشیزه هیتلر. اصلاً نگران نباشین. به سلامت اون کوچولو فکر کنیم و یادتون باشه که همه حق زندگی دارن.
* * *
طنز زیرکانهای در زیر پوست داستان هست و آن استفاده از «هیتلر» که جهان را به نابودی سوق داد و جمله آخر که کشیش میگوید: «همه حق زندگی دارند» مبحثی که حکومت فاشیست رایش سوم بدان اعتقادی نداشت و همچنین کسانی که در عمل از نازیها تقلید میکنند.
«جمال میرصادقی» در کتاب عناصر داستان به مسأله زیبایی اشاره میکند و آن هم «داستانهای لطیفه وار» است. داستانهایی جوک مانند که البته ارزش آن به مراتب بیشتر است. همین داستان بالا، گزارش سرقت، مرد تلویزیون تماشا میکند، مرد چای مینوشد، عروس خانم، بوسه برای مهتاب، سیب و آتش، راضیه، در این ژانر قرار میگیرد. میرصادقی در کتابش دو نمونه لطیفه وار از چخوف آورده است و باید دانست که داستان لطیفه وار نمیبایست خنده دار باشد بلکه میتواند از طنزی تلخ و جانکاه نیز بهره جوید. همانند داستانکهای انتخابی او از چخوف «برسد به دست مادربزرگ» و «معشوقه رییس پلیس» البته اسم دومی به مضمون است، حتماً اسم دیگری دارد.
داستانهای بیژن کیا، تلگرافی است. موجز و کوتاه است، که این حسن است، اضافی ندارد. او حوصله پرداختن به فضا-مکان، توصیف طبیعت را ندارد، که در بعضی جاها میتواند عیب باشد. البته در دو سه داستان که یکی از آنها خدای دریاهاست این مسأله رعایت شده است.
بیژن کیا مستقیم به جنگ نپرداخته است، اما تبعات جنگ را نشان داده است. این تبعات در چهره قهرمانانه زنان و مردانی که بعد از جنگ بار مصیبتها را بر دوش میکشند آشکارا نمود دارد. حس طنزی که کیا در موضوعاتش دارد در این داستانها غایباند. همه چیز جدی است و دارای تقدسی ویژه. در دو داستان مستقیم با مسأله ایدز روبهرو میشویم، به ویژه «روژین» که داستانی به غایت متأثرکننده است و چند داستان هم به روز والنتاین میپردازد که شاید به نظر مصنوع برسد. این همان شیفتگی نویسنده به فضا و مکانی است که در آنجاها تجربههای عینی ندارد و از تخیل قوی خود استفاده کرده است. فکر میکنم خواننده ایرانی این نوع داستانها را جدی نگیرد جز اینکه نویسنده به نوعی ثابت کند که آن فضاها و مکانها را دیده است.
البته تمامی داستانها خواندنی است و خواننده را تا آخر کتاب با خود میکشاند که علت هم تنوع موضوعاتی است که به کار گرفته است. او به حق از مظاهر تمدن غرب مثل کافی شاپها و مراسمی چون روز والنتاین استفادههای مناسب میبرد. میتوان گفت او نویسنده نسل نو و جدید است. نسلی که اصلاً همانند ما فکر نمیکند و دل مشغولیاش دل مشغولی نیست. نسلی که فرهنگ خاص خودش را دارد و گرفتار پدیدهای چون فیس بوک و اینترنت است.
بیژن کیا نویسنده خوبی است. او باید با مجلههای وزین تهران همکاری کند تا شهرتش که لایق آن است به عنوان یک نویسنده خوب در سطح مملکت همه گیر شود.
دو سه غلط هم در سطح کتاب دیده شد که انشاءا... برای چاپ دوم برطرف میشود.
* * *
روژین
روژین کوچولو نقاشی میکشید و گهگاه سربلند میکرد تا به عروسکهایی که در تلویزیون میخندیدند و شعر میخواندند، نگاه کند. روژین به مدادهای رنگی که دور و برش ریخته بود، نگاهی انداخت. مداد سبز را برداشت. همان طور که روی قالی کهنه نشسته بود شروع کرد به رنگ کردن نقاشی اش اما وقتی دایره ای سرخ روی نقاشی اش افتاد، دختر کوچولو فهمید باید مادرش را صدا بزند.
- مامان... مامان...
- چیه؟
- بازم خون اومد بیا...
مادر از آشپزخانه بیرون آمد و با دستمال کاغذی بینی دخترش را پاک کرد.
- چیزی نیست. پاک شد
به نقاشی دخترش نگاهی انداخت و گفت: چی میکشی؟
- بهشت. اون منم اون فرشته هم تویی
- این چیه؟
- خون منه، ببین شده مثل یه گل قرمز
- آره چه گل بزرگی هم هست. یه گل سرخ کله گنده!
هر دو خندیدند. روژین به مادرش نگاه کرد و پرسید: مامان من دارم میمیرم؟
- نه عزیزم
- من میمیرم. ببین امروز چقدر خون دماغ شدم.
مادر به چشمان عسلی دخترش نگاه کرد و گفت: من مواظبت هستم و روژین را در آغوشش گرفت و بوسید.
- بابا خیلی بد بود؟
- نه
- پس چرا ما دوتا رو مریض کرد؟
- اون اشتباه کرد.
- مگه آدم بزرگا هم اشتباه میکنن؟
- آره. اشتباه اونا مثل خودشون بزرگه
- بابا چرا اشتباه کرد؟ چرا ما دوتا رو مریض کرد؟
- نمیخواست مارو مریض کنه ولی شیطون گولش زد.
- مامان اگه تو زودتر بمیری من چه کار کنم؟ تنهایی میترسم. همه منو اذیت میکنن و میگن روژین ایدز داره.
مادر چیزی نگفت. روژین را در آغوش فشرده بود و آرام و بی صدا اشک میریخت.
***
خدای دریاها
زن اتومبیل خود را گوشه ای پارک کرد و پیاده شد. بوی دریا را میتوانست استشمام کند. دریا هنوز همانجا بود، در انتهای همین خیابان. زن شیشه قطور عینکش را با گوشه مقنعه پاک کرد تا انتهای خیابان را بهتر ببیند. مغازههای رنگارنگ مثل همیشه مملو از مشتری بود و مسافران، خسته از گرمای بعدازظهرهای طولانی تابستان به آلاچیقهای کنار ساحل پناه برده بودند. آفتاب هنوز در آبی دریا فرو نرفته بود که زن به ساحل شنی رسید. به اطراف نگاهی انداخت و بعد به سمت مردی جوان رفت که تک و تنها در امتداد خط خیس ساحل قدم میزد.
- سلام
مرد بی آنکه به زن نگاه کند، گفت: سلام بی سلام. من با تو قهرم. بازم دیر کردی...
- ببخشید، ترافیک بود
- عذر بدتر از گناه.
زن زیر چشمی نگاهی به مرد انداخت و با صدایی آرام پرسید: هنوزم از دستم ناراحتی؟
مرد لبخندی تلخ زد و نفسی عمیق کشید.
- بگو دیگه، به نظرت کار بدی کردم؟
مرد ایستاد به زن رو کرد و گفت: تو حق انتخاب داری. من که دیگه توی زندگی ات نیستم.
- این حرف رو نزن
مرد به افق، جایی که دریا به آسمان میرسید خیره شد و زیر لب گفت: حالا آدم خوبیه؟
- مهربونه ولی با یاسر مشکل داره
مرد سر تکان داد و گفت: هر دوشون باید صبر کنن.
رو به زن کرد و ادامه داد: ببین دریا، باید به پسرمون فرصت بدی تا شرایط جدید رو درک کنه. قبلاً که این حرفارو زده بودم. نکنه فراموشکار شدی؟
- نه
- پس واسه چی خواستی منو ببینی؟
زن با نوک کفشش روی شنهای ساحل خط کشید و گفت: گیجم. کمکم کن. چند تا سؤال دارم.
- تا ندونم مشکلت چیه که نمیتونم کمکت کنم.
- سؤال اول، من دوباره ازدواج کردم خودت هم میدونی ولی هنوزم دوستت دارم، این گناه نیست؟
مرد خندید و گفت: دوستم داری؟ آره؟ باور کنم؟
زن با دستپاچگی مقنعه اش را مرتب کرد و گفت: خب آره. دوستت دارم دیوونه!
- دوستم داشته باش ولی عاشقم نباش. خب سؤال بعدی رو بپرس.
- همه کتابهای مقدس رو خوندم. انجیل، تورات، گاتهای اوستا حتی اوپانیشاد و اردویراف نامه رو ولی بازم دلشوره دارم.
- هنوزم شک داری؟
- به همه چیز
- مشکل اصلی چیه؟
- خدا رو نتونستم بشناسم.
مرد لبخندی زد و گفت: ببین دریا خانم خدا رو احساس کن.
- نمیخوام احساسش کنم. من که مثل تو نیستم. به اطرافت یه نگاهی بنداز. خیلی وقته که جنگ تموم شده حالا زمانه عقل و منطق و استدلاله. باید بتونم اثباتش کنم.
- اونجا رو نگاه ببین.
در انتهای مسیر اشاره مرد پسر بچه ای خردسال گودالی کوچک حفر کرده بود و با سطلی پلاستیکی در آن آب میریخت.
- میبینی اش؟
- خب که چی؟
- برو ازش بپرس داره چه کار میکنه.
زن با تعجب به مرد خیره شد. مرد اخم کرد و گفت: برو دیگه...
زن خودش را به پسر بچه رساند و پرسید: داری چیکار میکنی؟
- میخوام این جا، برای خودم دریا بسازم
- نمیشه پسر جون. دریا خیلی بزرگه.
مرد که پشت سر زن ایستاده بود به آرامی در گوش او نجوا کرد: کی بزرگتره؟ خدا یا دریا؟
- خدا
- چطور میشه خدایی به این بزرگی رو در استدلالی تنگ از جنس تفکر بشری محصور کرد؟ میشه؟
زن برگشت رو در روی مرد. خیره به هم نگاه کردند.
- چکار کنم؟
زن با انگشت به سرش اشاره کرد و ادامه داد: فکرش توی سرم میپیچه.
مرد دست زن را گرفت. آن را به آرامی روی قلب زن گذاشت.
- خدا رو دوست داشته باش تا اینجا آروم بگیره
زن ساکت شد. بغض کرد و با چشمانی که از اشک میدرخشید به مرد خیره شد و گفت: دلم برات تنگ میشه
مرد لبخند زد. چفیه را از دور گردنش باز کرد و آن را روی شانه هایش انداخت. زن در سکوت نگاهش میکرد. مرد پا به دریا گذاشت. زن چشم از او بر نمیداشت. مرد آرام در آب و موج فرو میرفت. زن برای او دست تکان داد. پسر بچه رو به زن کرد و گفت: با کی حرف میزدی؟ برای کی دست تکون دادی؟
- مگه ندیدی اش؟
- نه
- حیف شد، یه وقتی بچهها اونو میدیدن
پسر به افق جایی که خورشید در دریا فرو میرفت خیره شده بود. دریا نم چشمانش را با گوشه مقنعه اش پاک کرد و به سمت شهر به راه افتاد.
***
آهو
- دکتر صالح به اتفاقات... دکتر صالح به اتفاقات
درمانگاه پر شده بود از فریاد و ناله و درد و سوز. پرستار بعد از ثبت درجه حرارت بیماری که روی ویلچر نشسته بود، کمر راست کرد و به بیرون خیره شد. آن سوی پنجره درمانگاه، شهر در غباری تلخ و کدر گم شده بود. قرص خورشید به سرخی میزد. پرستار نگاهی به چهره از درد مچاله شده دختر معلول انداخت، دختر سعی میکرد دستهایش را در هوا تکان بدهد. دهانش را باز کرده بود. آب دهانش از گوشه لبش بیرون میریخت و صدایی گنگ و نامفهوم از او به گوش میرسید. رگ گردنش از زیر پوست پیدا بود. دختر در ویلچرش پیچ و تاب میخورد و عضلات بدنش منقبض و سفت شده بود. پرستار رو به پیرزن کرد و پرسید: خودش میتونه حرف بزنه؟
پیرزن با چشمان همیشه غمگینش به پرستار نگاه کرد و گفت: اگه چیزی هم بگه شما متوجه نمیشی. من ولی میفهمم.
مرد جوانی که همراهشان بود، سبیلش را میجوید. کمی که گذشت مرد رو به پرستار کرد و گفت: پس چرا این دکترتون نیومد؟
پرستار چیزی نگفت. آستین دختر را بالا زد تا فشار خونش را اندازه بگیرد.
- نمیشه از روی لباس این کارا رو بکنی آبجی؟ زشته جلوی مردم
پرستار بی آنکه چیزی بگوید با دقت به حرکت عقربه فشارسنج خیره شده بود.
- چی شده؟
پرستار با دیدن دکتر لبخندی زد و گفت: سلام دکتر. به خاطر نفخ و درد شکمی و تهوع پذیرش شده. فلج مغزی داره و قادر به تکلم نیست.
مرد زیرچشمی نگاهی به دکتر انداخت و با طعنه گفت: رسیدن بخیر آقای دکتر!
دکتر رو به پیرزن کرد و پرسید: همراه بیمار شما هستین؟
- بله آقای دکتر
- پس این آقا کی هستن؟
پیرزن سرش را زیر انداخت و گفت: برادرزاده منه. خدا خیرش بده. کارش رو ول کرد مارو رسوند اینجا.
دکتر رو به مرد کرد و گفت: شما بیرون منتظر باش.
مرد برآشفت و پرسید: واسه چی؟
- هر بیمار یه همراه باید داشته باشه. قانونه.
- این مملکت کجاش قانونیه؟
- همین جاش قانونیه. بفرما بیرون.
- این پیرزن دست تنهاس، کمک میخواد.
دکتر رو به مرد جوان کرد و گفت: یا شما بمون یا مادرش.
دکتر گردن کشید به انتهای راهرو نگاهی انداخت. نگهبان را دید.
- ... آقای مرشدی... مرشدی بیا...
نگهبانی که دم در نشسته بود با شنیدن صدا از جا برخاست و به سمتشان رفت.
- این آقا روبگین از این جا برن
مرد جوان رو به دکتر کرد و گفت: تو فکر کردی چیکاره این مملکتی؟
دکتری یا سرهنگ؟
نگهبان به تندی دست مرد را گرفت. مرد خودش را عقب کشید و داد زد: دستتو بکش بابا...
گوشی همراه سرخ رنگش را به پیرزن داد و گفت: این همراهت باشه خاله کاری داشتی زنگ بزن.
رو به نگهبان کرد و گفت: دارم میرم بابا... خیالت رسیده پلیسی؟
پیرزن چادر را روی صورتش کشید و در خود مچاله شد. دکتر نفسی عمیق کشید و به آرامی شکم سفت و متورم دختر را لمس کرد. دختر با صدایی نامفهوم و جیغ مانند لرزید و خودش را عقب کشید.
- چیزی نیست آهو. این آقا دکتره. میخواهد خوبت کنه.
آهو که نفس نفس میزد به دکتر خیره شده بود. دکتر رو به آهو کرد و گفت: میخوام کمکت کنم درد نکشی. باید ببینم کجای شکمت درد میکنه. باشه؟
چند لحظه ای به هم نگاه کردند و هر دو ساکت بودند. دکتر به آرامی بدن بیمار را لمس کرد. آهو با چشمان خیس به چینهای ریز و خطوط عمیق پیشانی دکتر خیره مانده بود. دکتر مکثی کرد. رو به پرستار کرد و گفت: بهش سرم بزنین...
دکتر آه کشید و با صدایی شکسته در گلو ادامه داد: پره گنانسی...
- واقعاً؟ مگه میشه؟ این بیچاره فلج مغزیه...
دکتر رو به پیرزن کرد و پرسید: مادر شما با کی زندگی میکنین؟
- با هیشکی. من و آهو کسی رو نداریم.
دکتر به پرستار نگاهی کرد و گفت: خودت یه جوری بهش بگو. من نمیتونم.
- شما مطمئنید دکتر؟
جنینش ده هفتهس اما برای اطمینان سونو بگیرید. دفترچه بیمه داره؟
دکتر دفترچه را گرفت تا نسخه بنویسد. آهو هنوز میلرزید و صورت منقبضش خیس شده بود.
پرستار به آرامی پرسید: به حراست خبر بدم آقای دکتر؟ زنگ بزنم صد و ده؟
- هنوز زوده. یه آزمایش ژنتیک هم براش نوشته ام.
دفترچه را به پرستار داد و گفت: میرم بیرون قدم بزنم.
- هوا آلودهاس دکتر. گرد و غباره.
دکتر لبخندی تلخ زد و گفت: فقط هوا آلودهاس؟
بیرون همه چیز در گرد وغباری تلخ فرو رفته بود. قرص خورشید سرخ بود و متورم. پیرزن نگاهی به بیرون انداخت و گفت: هر وقت آسمون این شکلی میشه یه جایی، خونی به ناحق ریخته شده.
+ نوشته شده در شنبه سوم تیر ۱۳۹۱ ساعت 15:31 توسط بيژن كيا
|
کمی داستان کوتاه با چاشنی شعر و فیلمنامه و گزارش و خبر. short story-poetry and articles