داستان کوتاه / " قهوه تلخ، بدون شير لطفا""/ بیژن کیا
مرد همين ها را گفت. بيرون باران بود و سرماي سخت . مرد فنجان قهوه را در جام دستهايش گرفت و خيابان باران خورده و مه آلود را سرسري نگاه كرد . تك و توك عابريني در رفت و آمدي بي پايان ،مادري با دختري خردسال در ايستگاه اتوبوس و دو مرد كه يكي روزنامه اي در دست داشت و آن يكي به انتهاي خيابان خيره بود.
- روزنامه ..روزنامه ..بزرگترين محاكمه تاريخ اسرائيل ..خائن به آئين يهود امروز محاكمه مي شود.
- مي تونم اينجا بشينم ؟
سربلند كرد ، زني جوان و باريك اندام مقابلش ايستاده بود.مرد به ساير ميز ها اشاره كرد .
- عادت دارم كنار پنجره بشينم و بيرون رو تماشاكنم.
زن لبخند زد. مرد سري تكان داد . زن روبرويش نشست.
- ميلان چقدر سرده.
مرد قهوه را چشيد. زن دستي به گيسوي روشن و مرطوبش كشيد.
- ايتاليائي، درسته؟
- اسرائيلي
زن خنديد و مرد لبخندي زد .
زن : كاشكي الآن اونجا بوديم آب و هواش معركه اس.
- هم اكنون عدهاي مقابل ساختمان دادگستري ازدحام كرده اند تا دقايقي ديگر يكي از مهمترين محاكمات تاريخ اسرائيل آغاز خواهد شد . همان گونه كه مشاهده مي كنيد مردم خشمگين شعار دادن عليه خائنين هستند .نادين هريس گزارشگر شبكه تو دي نيوز . تل آويو.
مرد قهوه را سركشيد.
- اينجا خيلي سرده . تا حالا كاليفرنيا بودي؟
- نه
- اونجا بهشته.
مرد چيزي نگفت.
- گريس ريچارد سون .
- كوهن ، ويليام كوهن.
زن دست مرد را به ملايمت فشرد.
- دستت يخ كرده!
مرد به نقطه اي مبهم خيره بود.
- حالتون خوبه؟
مرد سر تكان داد و لبخند زد.
- مي تونم كمكتون كنم.
- لازم نيست.
- لازمه ، تو به كمك احتياج داري.
مرد نگاهش كرد . زن دستش را زير چانه گذاشت و سرش را به سمتي خم كرد.
- به من نگاه كن و لبخند بزن . تو رو زير نظر گرفتن.
- چي؟
- ببيندگان عزيز ،اتومبيل حامل متهم رديف اول به ساختمان دادگستري نزديك ميشه . من اين تصاوير زنده رو به شما تقديم مي كنم به شما مردمي كه همواره حامي دين يهود و آرزومند سر افرازي اسرائيل هستيد.
- آروم باش، ما ميدونيم تو امروز صبح اطلاعاتي به روزنامه ها دادي كه ممكنه به قيمت جونت تموم بشه ،اطلاعات فوق سري در مورد سلاح هاي هسته اي اسرائيل، اطلاعات طبقه بندي شده كه شامل نقشه رآكتور هاي اصلي و زراد خانه اتمي اسرائيله.
- تو.. تو كي هستي؟
- يه فرشته نجات كه ميتونه تو رو از مرگ نجات بده.
- تو اين چيزا رو از كجا ميدوني؟
- ما با تو همفكريم ، با جنگ و خشونت و نژاد پرستي هم مخالفيم درست مثل خودت . خوشبختانه در موساد و كا. گ. ب دوستاني داريم كه ما رو حمايت ميكنن.
- موساد نفوذ ناپذيره
- ... و درست همين طرز تفكره كه اونو آسيب پذير مي كنه.(به ساعتش نگاه كرد)..تا چند لحظه ديگه اون مرد بلند قد از عرض خيابون رد ميشه كه يه ماشين با سرعت با اون برخورد مي كنه وقتي همه متوجه صحنه تصادف ميشن اوني كه روزنامه ميخونه به طرفت مياد و بنگ بنگ...
- چيكار كنم؟
- به من اعتماد كن .(نگاهي به اطراف انداخت)..حالم از اين خراب شده به هم مي خوره...
مرد هنوز چيزي نگفته بود كه زن دستش را گرفت و به سمت خود كشيدو زير گوشش نجوا كرد: نجاتت ميديم ، ميري سودان يا ليبي شايدم يمن ، درست نمي دونم ...بايد از اينجا خلاص بشي ..اينو بگير..
چيزي روي زانوي مرد گذاشت . مرد زير ميز را نگاه كرد. اسلحه بود.
- اتوماتيكه...
- ولي،آخه...
- نمايش شروع شد
- سعي مي كنم با وكيل مدافع آنانو صحبت كنم، اينجا ازدحام خيلي زياده ...اطلاعات و اخبار تكميلي رو تا چند دقيقه ديگر مشاهده خواهيد كرد.
مرد براه افتاد .اتومبيلي بوق زد .
-د...پاشو ديگه..
- زن از جا برخاست . مرد هم به دنبالش. صداي كشيده شدن لاستيك روي آسفالت ،فريادي دردآلود و برخورد اتومبيل را هر دو شنيدند .گارسوني درشت هيكل راهشان را سد كرد . زن را گرفت .مرد اسلحه را بيرون كشيد.
- ولش كن بره...
زن رها شد . سري تكان داد و با زانو ضربه اي به ميان پاهاي گارسون زد. مرد كوتاه قد وارد شد. زن شروع به دويدن كرد . مرد به دنبالش . زن دامني تنگ پوشيده بود.از آشپزخانه گذشتند .مرد كوتاه قد تعقيبشان كرد.از خروجي انبار غذا خارج شدند.اتومبيلي منتظرشان بود.
- سوار شو..
زن در را باز كرد . كسي آن جا نشسته بود . مرد سوار شد. زن هم.
- برو..برو..برو...
مرد فرياد زد. همه خنديدند. مرد كوتاه قامت در را باز كرد و كنار راننده نشست.
- از نفس افتادم نكنه دونده سرعتي اورسولا؟
- همونطوري كه شما هم ملاحظه ميكنين اتومبيل مقابل ساختمان دادگستري توقف كرده من متهم رو ميبينم كه در محاصره نيروهاي امنيتي از پله ها بالا مياد . اجازه بدين من حرفي نزنم و شما خودتون تصاوير رو ببينين...
مرد از پله ها بالا ميآيد در ميان انبوهي از دشنام و كلمات ركيك چند نفري از كنار حلقه محاصره به صورتش مشت ميزنند. مرد سرش را پائين مي اندازد . ماموران حلقه را تنگتر ميكنند.مرد كف دستش را مقابل دوربين ميگيرد: من روز چهاردهم دسامبر، ساعت 45/9 از مقابل هتل آزارو ربوده شدم . تصوير بردار دوربين را به سمتي ديگر مي گيرد.
- هي...اون تلويزيون لعنتي رو خاموش كن ميخوام بخوابم...
کمی داستان کوتاه با چاشنی شعر و فیلمنامه و گزارش و خبر. short story-poetry and articles