داستان کوتاه
عزیز
آفتاب به افق نزدیک می شد. زن از میان ردیف منظم قبرها گذشت. مرد بدنبالش می آمد. زن به محوطه که رسید با دیدن آن همه پرچم سبز و سرخ و سفید زانو سست کرد. به تنه ی نازک نهال چنگ زد و همان جا نشست. مرد به سمتش دوید. چشما ن زن سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمید تا وقتی که درون آمبولانس چشم باز کرد. مرد به تکنسین اورژانس گفت: به هوش اومد!
تکنسین چیزی در برگه ی وضعیت بیمار یادداشت می کرد. زن به اطراف نگاهی انداخت. مرد لبخند زد. آژیر آمبولانس بی وقفه و یکنواخت شنیده می شد.
مرد پرسید: حالت خوبه خانومی؟
کیسه ی سرم این سو و آن سو می رفت. زن سعی کرد از جا بلند شود. نتوانست. تکنسین رو به زن کرد و گفت: شما رو می بریم بیمارستان. تشنج داشتین ولی الآن مشکلی نیست.
زن چیزی نگفت. با نگاه اطراف را می کاوید. تکنسین پرسید: قبلا" هم تشنج داشتین؟
مرد گفت: نه ..
زن جواب داد: نه..نداشتم
تکنسین سر تکان داد. نگاهی به سرم انداخت و دوباره چیزی را یادداشت کرد.
مرد پرسید : چی شد یه دفعه ؟
زن پرسید : چرا این جوری شدم؟
تکنسین جواب داد:نمي دونم.... شاید به خاطر فشار عصبیه.
مرد رو به زن کرد و گفت: ها ببین ..چن بار بهت گفتم؟ گوش نمی دی که ..همه اش گریه ..گریه .. نتیجه اش همینه دیگه..
زن چیزی نگفت. کیسه ی سرم دیگر آن حرکت پاندولی را نداشت. تراقیک سنگین بود و آمبولانس ایستاده آژیر می کشید. مرد نزدیک زن نشست خطی نه چندان باریک از نور مایل به نارنجی بخشی از سر و پیشانی زن را روشن کرده بود و چند تار موی قهوه ای زن را روشن تر نشان می داد.
زن پرسید : کجا می ریم؟
مرد گفت: بیمارستان. نباید خیلی دور باشه
تکنسین جواب داد: بیمارستان بقیه الله. چیزی نمونده، رسیدیم
آمبولانس حرکت کرد. تکانی خورد و توقف کرد. در باز شد دونفر به کمک تکنسین زن را بداخل بردند. مرد شانه به شانه ی آن ها حرکت می کرد. زن تنها سقف را می دید و لامپ های سفیدی که پی در پی از مقابلش می گریختند جیر جیر چرخ های برانکارد زن را آزار می داد.
- دکتر مومنی جراحی 2...دکتر مومنی جراحی 2
مرد در حالتی بین دویدن و رفتن رو به زن کرد و گفت : چیزی نیست. نگران نباش
زن چشم بست. نفسی عمیق کشید. برانکارد را به سالنی بردند. زنی میانسال برگه ی وضعیت بیمار را از تکنسین گرفت و گفت : همین جا باشه
تکنسین رو به زن کرد و گفت : شما رو این جا معاینه می کنن.
و رفت .
مرد گفت: من این جام ..
زن به اطراف سر چرخاند. مرد شروع کرد به قدم زدن. از میان بیماران، صندلی ها، پرستاران، منشی بخش، دیوار ها و پارتیشن ها گذشت. برگشت رو به زن کرد و گفت : واسه چی خودت رو عذاب می دی؟ ها؟
فریاد زد: کمک ..
بیماران بی توجه به مرد یا با هم حرف می زدند یا چشم دوخته بودند به صفحه ی تلویزیونی که گوشه ی سالن بود و مسابقه ی فوتبال پخش می کرد.
- دکتر موسوی اتفاقات..دکتر موسوی اتفاقات..
مرد دوباره فریاد زد: خداااا..
- چیه ؟ چرا داد می زنی؟
مرد روبرگرداند و گفت: من؟..ا..هاشم توئی؟..خودتی؟
هاشم لبخندی زد و گفت: مثلا" علیک سلام ..آدم حسابی کسی توی بیمارستان فریاد نمی زنه که..ببین اون تابلو رو...سکوت..به همین سادگی.
مرد پرسید: کی برگشتی عقب؟
هاشم جواب داد: دو سه روزی می شه. جسدم هنوز توی سرد خونه اس. تو چطور هنوز اینجائی؟ یه ماهی گذشته نه؟
مرد جواب داد: چهل روزه .. زنم مریضه..گیرشم هنوز، چکارکنم؟
هاشم لبخند زد و گفت : اینا وقتی خوابن باید روشون کار کرد ..توی خواب بهتر درک می کنن
مرد سر تکان داد و گفت: چند بار خواب دیده. تا بیدار می شه به حاج خانم زنگ می زنه و می گه مامان دیشب خواب عزیز رو دیدم بعدش هم مفصل گریه می کنه
- خانواده ی شهید اعتضادی .. هاشم اعتضادی ..
جمعی عزادار که گوشه ای جمع شده بودند به سمت دفتر پرستاری بخش کشیده شدند. هاشم رو به عزیز کرد و گفت : باید برم..غصه شو نخور..خوابش یادت نره
و رفت. عزیز به سرمی که قطره قطره در رگهای زن می ریخت نگاهی انداخت و زیر لب گفت:چرا باخودت دشمنی؟
مرد خندان و بریده بریده گفت: باخود دشمنی چرا؟
عزیز برگشت و مردی ژولیده را مقابل خود دید .مرد با دهانی باز و دندان های سیاه و کرم خورده می خندید.
عزیز پرسید: تو .. صدای منو می شنوی؟
مرد ذوق زده سر تکان داد: آره ..آره ..آره ..می شنوم ..می شنوم ...الو الو ..به گوشم .. بهشت..بهشت ..دنیا ..این جا خیلی خر تو خره..یارو می خواد بنز بخره ..پول حروم مزه داره ..
دوباره با دهانی تمام باز خندید. بیماران و همه ی آن هائی که در سالن پذیرش بودند به مرد ژولیده نگاه می کردند
عزیز گفت : تو زنده ای؟
مرد دوباره سر تکان داد و گفت : آره ..آره.. من زنده ام ..مثل تو ..
و دوباره خندید.بعضی ها به تاسف سر تکان دادند و برخی با ناراحتی رو برگرداندند.
عزیز مکثی کرد . نفسی عمیق کشید و گفت: این خانم زنمه ..حالش خوب نیست ..مدام گریه می کنه ..بهش بگو من راحتم..خب؟...بگو نگران من نباشه..من..من می بینمش..می شنوم..می تونم ..
مرد گفت : می دونم، می دونم، باشه، خودم می دونم
مرد به طرف برانکارد رفت. زن که متوجه ی او شده بود خودش را جمع کرد. مرد گفت : نترس....خب؟ خب؟
زن سر تکان داد. مرد ادامه داد: می بینمت.. می بینمت.. دنیای غمناک تو را
زن گفت: چی؟
مرد دوباره خندید و گفت : اون گفته ..
سرش را بالا گرفت و به جائی معلق در هوا اشاره کرد.
- اونجا رو نیگا. ببین ..دیدی؟ ناراحت نباش . غصه نخوری ها؟خب؟
سر پرستار بخش که از دور مراقب مرد بود گوشی رابرداشت و با انتظامات بیمارستان تماس گرفت .
مرد ادامه داد: من سرخوشم.. در عشق و شور.. تو غمزده در سوگ من؟
زن محو کلمات مرد شده بود.
- در عشق، هرگز مرگ نیست، آشفتگی و درد نیست، شکوه مکن ، اشکی مریز من را بیاد آور،
مرد به زن نگاه کرد و ادامه داد : عزیز...
زن بغض کرد و گفت :چی؟
مرد لبش را گزید و گفت : چرا گریه می کنی؟ ناراحت می شه ها، .خب؟
ساکت شد. دور خودش چرخید و گفت : ما سرخوشانیم پاکباز.. مست و غزل خوانیم ما.. ای خاکیان، بیخبران از شادی افلاکیان.. ای خاکیان، بیخبران از شادی افلاکیان.. ای خاکیان، بیخبران از شادی افلاکیان
او را گرفتند. نگهبانی که از همه مسن تر بود پرسید : بازم ؟ مگه دکتر نگفت نباید از بخش بیای بیرون؟
مرد نگاهشان کرد و بعد با صدای بلند قهقهه زد. نگهبانی که از همه جوانتر بود رو به زن کرد و گفت : موجی شده ولی بی آزاره، فکر می کنه شاعر شده
نگهبانی که از همه بلند تر بود گفت : دیگه نبینم بی اجازه بیای این جا .. فهمیدی ؟
او را کشان کشان بردند. مرد داد زد : عزیز ..
و زن هم زیر لب تکرار کرد : عزیز ..عزیز .. عزیز..
کمی داستان کوتاه با چاشنی شعر و فیلمنامه و گزارش و خبر. short story-poetry and articles