داستان کوتاه / " کالیفرنیا"/ بیژن کیا
و پدر که خود گرگی درنده بود
مادرم را روباه کوچولو صدا میزد..
(منظومه ی ناموجود اثر هربرت شوئن باخ1798-1835))
آفتاب تا نزديك خط افق پائين آمده بود.مرد كنار جاده اي روستائي كه از ميان بياباني بي انتها مي گذشت ايستاد و یکبار دیگر به نوار پلاستیکی دور مچ دستش نگاه کرد. استوارت- جی .1980-و.6.. دستش را سایبان کرد و به افق خیره شد.بیایان خشک و بی انتها به نظر می رسید همه جا ساکت بود وگرم . در آسمان .جز كركسي كه در هوا بال گسترده بود ، چیزی ديده نمي شد.مردگيتارش را كه در كيف چرمي سياه رنگي قرار داشت دست به دست كرد و سلانه سلانه براه افتاد . دراطراف جاده چیزی نبود مگر چند تكدرخت كوچك و بوته های بنفش خار .كمي جلوتر كركسي به مردار روباهي كوچك منقار مي زد .مرد به او رسيده نگاهش كرد. كركس سر برداشت .لحظه اي به هم نگاه كردند.كركس منقار خون آلودش را باز كرد و گفت:به چي زل زدي جك استوارت؟
- ليزا؟
- تو ادب نداري جك استوارت..هيچوقت نبايد معلمت رو به اسم كوچيك صدا بزني.
- ولي شما...؟
- لازم نيس چيزي بگي ، تو هيچوقت شاگرد باهوشي نبودي. كجا ميري؟
- هاتلند،كاليفرنيا...
- هنوزم دوست داری نوازنده بشی؟ .
-بله خانم بولتون
-دوشيزه بولتون!يادت بمونه!
- بله خا....دوشيزه بولتون
دوشيزه بولتون گردن كشيد و منقارش را با پوست روباه تميز كرد.جك به چشمان زيباي روباه خيره شد .
- دوشیزه بولتون امروز نمی تونن بیان ..کسالت دارن
نیم ساعت بعد جک در دفتر مدرسه گوشی تلفن را در دست فشرده بود.
- نه..مامان..نرو..
-نمی تونم... یه روز میام دنبالت..دوستت دارم جكي..
- مامان..مامان..
گریه می کرد و می دوید. سراسيمه وارد خانه شد .ازپله ها بالا رفت. در را باز كرد. کرکسی که روی تخت لم داده بود جیغ کشید و بالهایش را دور بدنش پیچید .جك مبهوت در آستانه در ايستاد..پدرفرياد زنان در را بهم كویبد. دوشیزه بولتون تكاني خورد و بالها را چند بار به هم زد. نفس جك به شماره افتاده بود.
- برو ديگه ، به چي زل زدي؟ برو...
جك بي آنكه سر بلند كند براه افتاد . دوشیزه بولتون پوزخندي زد و به پاره كردن شكم روباه مشغول شد. روده ها را بيرون كشيد و محتوياتش را آرام و آهسته بلعيد . جك به سمت افق، همان جا كه آفتاب ارغواني غروب مي كرد پيش مي رفت.کمی جلوتر تختخوابی وسط جاده قرارداشت.جک به سمتش رفت . صدای موسیقی از جائی نزدیک ابر ها به گوش می رسید.جک روی تخت دراز کشید. موسیقی واضح تر شد و چند قطره رنگ روی تخت چکید. سفید و آبی.جک به آسمان نگاه کرد از سقف آسمان رنگ می چکید .ابر و خورشید و آسمان قطره قطره پائین می ریختند. بیابان و آسمان هم آرام آرام شسته می شدند . جک روی تخت مچاله شد و پتو را روی خودش کشید. صدای طنین گام های زنانه را شنید از زیر .پتو به بیرون سرک کشید. عنکبوتی سیاه و درشت هیکل به طرفش می آمد.جک پتو را روی سرش کشید.عنکبوت سیاه که روپوشی سفید به تن داشت کنار تخت ایستاد و به جک گفت: خیلی خب جکی وقت قرص خوردنه
جک پتو را کنار زد. به عنکبوت درشت و سیاه نگاه کرد و گفت: لیزا این جا بود..
عنکبوت تبسم کرد و گفت : این جا هیچکس تو رو اذیت نمی کنه جکی
دندان های سفیدش برق زد.و این یعنی لبخند سیاه. جک قرص را در دهانش گذاشت . لیوان آب را یکنفس سر کشید.نگاهی به اتیکت روی روپوش عنکیوت انداخت و گفت: ممنون جسیکا پارکر
خانم پارکر لبخند زد . جک نگاهی به در و دیوار سفید آسایشگاه انداخت و به او گفت: می ترسم ..جسیکا
جسیکا دست جک را در دست گرفت و گفت: آروم باش جکی.. لیزا مرده ..یادت نیس؟ کسی اذیتت نمی کنه..
جک خودش را در حلقه ی دستهای تیره ی پرستار پنهان کرد و گفت : می ترسم..جسی ..خیلی می ترسم
پرستار چیزی نگفت و به آسمان مه گرفته ی آن سوی پنجره خیره شد
کمی داستان کوتاه با چاشنی شعر و فیلمنامه و گزارش و خبر. short story-poetry and articles