داستان کوتاه
چند دقیقه تا هفت سین
چند دقیقه ای به لحظهی تحویل سال مانده بود که پیرمرد به آرامی پرده را کنار زد. نگاهش روی ابرها لغزید .رو به پیرزن کرد و گفت: گمونم بارون بیاد.
پیرزن که آخرین تخم مرغ را رنگ می کرد چیزی نگفت.
- می خواد بارون بزنه
پیرزن روی آخرین تخم مرغ سه گل با گلبرگهای سرخ و برگهای سبز روشن کشیده بود. تخم مرغ را به پیرمرد نشان داد و گفت: خوب شده؟
پیرمرد سر تکان داد و گفت:امروز جمعه س؟
- نه
- کوچه خلوته. کسی رد نمی شه.
پیرزن در حالی که به سفره ی هفت سین خیره شده بود زیر لب گفت: عیده
پیرمرد پرسید: سعید زنگ نزد؟
- نه
- چرا؟
- نمی دونم
- دلم برای سارا و سایه تنگ شده. بچه های خوبین .نه؟
- آره ولی مادرشون ...
- چی گفتی؟
- هیچی، گفتم نوه های خوبی داریم.
پیرمرد سر تکان داد و گفت: آره. آره...
پیرمرد پرده را انداخت و روی صندلی لهستانی رنگ و رو رفته ای نشست. عینک دسته کائوچوئی اش را در دست گرفت شیشه هایش را با گوشه ی پیراهنش پاک کرد و با دیدن سفره ی هفت سین که روی میز چیده شده بود رو به پیرزن کرد و گفت: مهمون داریم؟
- نه
- پس اینا چیه؟
- عیده. عید نوروز
- بچه ها کجان؟ صداشون کن
پیرزن به قاب عکس روی دیوار نگاه می کرد که پیرمرد با صدای بلندی بچه ها را صدا زد.
- سعید..سلمان.. سعیده.. ساعد
رو به پیرزن کرد و پرسید: بچه ها کجان؟
- این جا نیستن
- خب زنگ بزن بگو بیان
- از ایران رفته ن.
- سوسن هم نیست؟
- نه
نگاه مضطرب پیرمرد روی چروک های دست پیرزن ثابت مانده بود.
- یعنی فقط من و تو..؟
بغض پیرزن شکست. نگاه پیرمرد روی تخم مرغ ها ی رنگ شده ثابت مانده بود.
والسلام
بیژن کیا
کمی داستان کوتاه با چاشنی شعر و فیلمنامه و گزارش و خبر. short story-poetry and articles