برف و خون

 

صومعه اي بود در محاصره كولاك.برف بي وقفه مي  باريد و تند بادي در كوهستان پيچيده بود و تنها روشنائي نوري لرزان و نيمه جان بود كه از پشت شيشه يخ زده صومعه به بيرون مي تابيد.گاسپار با دست شيشه را پاك كرد اما چيزي نديد جز تاريكي و دانه هاي درشت برف.

-          منتظر نباشيد ...اميدي نيست.

-         ولي اينگمار...

آندرياس دهان باز كرد تا چيزي بگويد اما حرفي نزد.

-         بدون طبيب آن كوهنورد خواهد مرد...

-         نمي خواهم  نا اميدتان كنم ولي ... نگاهي به بيرون بيندازيد،تاريكي،سرما ...گمان نمي كنم اينگمار  كسي را بياورد اين بالا...

گاسپار دوباره به بيرون چشم دوخت اما تنها تصوير مبهم آندرياس را روي سطح شيشه يخ زده ديد.طنين نيايش مردان خدا در سرسراي بزرگ صومعه پيچيده بود  و گهگاه سرفه هاي خشك گاسپار فضاي ملكوتي را خراش مي داد.

-         پدر ، اينجا ماندن فایده ای ندارد.

گاسپار دستي به موي خاكستر ي اش كشيد و همراه آندرياس براه افتاد. از سرسراي بزرگ صومعه گذشتند . از پلكان سنگي بالا رفتند و پشت در اتاق گاسپار توقف كردند.

-         اگر پزشك نيايد چه؟

گاسپار سري تكان داد و گفت: بايد كمكش كنيم.

در را به آرامي باز كرد.مردي مجروح با تني در هم شكسته و ملتهب از تب روي تختي فرسوده افتاده بود و به سختي نفس ميكشيد. آندرياس كنار تخت ايستاد و مشغول نيايش شد و گاسپار دستمالي را از داخل كاسه آب برداشت و روي پيشاني مرد گذاشت.مدتي گذشت .هر دو مشغول دعا خواندن بودند كه بدن مرد مجروح متشنج شد و رنگ چهره اش به كبودي رسيد. گاسپار  و آندرياس با دستپاچگي از جا برخاستند . گاسپار  به تندي خود را  روي مرد انداخت و سعي كرد از لرزش تخت جلوگيري كند.

-كمكم كن ...خدايا ...

آندرياس كه با در ماندگي به او خيره مانده بود گفت: بدون پزشك چه كاري ميشود كرد ؟...

گاسپار فرياد زد:   كاري بكن..به دنبال تئو برو..

آندرياس به طرف در رفت اما دستگيره را نگرفته بود كه در باز شد و مردي به داخل اتاق آمد. آندرياس به تندي خود را كنار كشيد. مردبه سمت مجروح رفت و هر دو دست او را گرفت.

-         كمي آب ...

گاسپار با عجله ليواني را پر كرد  و به مرد داد.مرد دست در پشت مجروح گذاشت سر و سينه اش را كمي بالا آورد و ليوان را به لبهاي مجروح نزديك كرد.

-         بنوش و در پناه خداوند آرام بگير...

مجروح چشم باز كرد و به زحمت جرعه اي نوشيد.به چهره مرد نگاه كرد.

-         بنوش و به ياد تشنگان باش ...

مجروح چشم از مرد بر نميداشت. مرد دستي به چهره خون آلود مجروح كشيد وكمك كرد تا مجروح دوباره بر تخت دراز بكشد.آنگاه دست خود را بر پيشاني مرد گذاشت.

-         بيمار شما نياز به استراحت دارد.

گاسپار پرسيد: شما که هستید...؟

-          اينگمار را به دنبال طبيب نفرستاديد؟

-         اينگمار ؟ كجاس؟ 

-         بزودی خواهد آمد.

ايستاد و به سمت پنجره رفت  و ادامه داد:اتاق راساكت و  گرم نگهداريد.

كف دستش را مقابل صورتش گرفت و به سرخي آن نگاه كردو گفت:سكوت مرهم اين زخم هاست.

به نرمي برگشت و براه افتاد اما در آستانه در ايستاد.رو به آن دو کرد و پرسید:شما در اينجا چه ميكنيد؟

گاسپار جواب داد: از همه فاصله گرفته، عبادت ميكنيم.دور از هياهوي زندگي.

-         عبادت خود يا خدايتان؟

آندرياس پاسخ داد: به تقديس پدر آسماني پرداخته ايم و بهتر است كه شما به كار طبابت خويش بپردازيد.ما در انتظاريم تا مسيح دوباره ظهور نمايد

- و  تكذيبش كنيد ؟ اگر  مخالف نظرتان بود؟

گاسپار : ما خداوند خويش را عبادت مي كنيم.

مرد پرسيد:براي چه؟

-         تا حقيقت را بشناسيم..

-         و بعد؟

-         تسبيحش كنيم

-          بايد جزئي از حقيقت شد كه كائنات همه تسبيح كننده خداوندند.

مرد بي گفت كلامي ديگر از اتاق خارج شد.گاسپاربه مجروح نگاه كرد . در خواب بود. پس ،به دنبال مرد براه افتاد.  از پلكان سنگي پائين رفت و قدم به سرسراي بزرگ صومعه گذاشت .اينگمار بر سكوي سنگي خوابيده بود .

-         اينگمار؟...برخيز..

به سمتش رفت و شانه هايش را گرفته تكان داد.

-         بيدار شو

اينگمار چشم گشود . همچنان خواب آلوده بود.

-         آن مرد ....طبيي كه با خود آوردي ...كجا رفت؟

اينگمارمات و سرد نگاهش كرد و پرسيد:رفت؟

-آري و تو آيا نشاني از او داري؟

- آري او را بار ها ديده بودم گويا در دهكده اي در همين حوالي زندگي مي كند  طبيبي نيمه مجنون اما مهربان است  هر چند كه هذيان زياد مي گويد . گاه به طعنه سخنانی مي ميگويد نيش دار و گاه از زخم متبرك سخن ميگويد.حال كه دانستيد شما را به خدا  در را ببنديد و بگذاريد بخوابم ، بسيار خسته ام.

گاسپارصدائي شنيد . درصومعه  باز بودو باد و برف به داخل مي آمد به آن سو رفت . بيرون تاريكي بود و دانه هاي سفيد برف . در آستانه در ايستاد . هنوز در را نبسته بود كه چيزي توجهش را جلب كرد . چند قطره خون روي برف ها چكيده بود.

 

شيراز29/3/83