حالا مي شود کمی قدم بزنیم / داستان کوتاه / بیژن کیا

حالا مي شود کمی قدم بزنیم
حالا می شد بعد از مدت ها دوباره با هم قدم بزنیم. حالا می شد بعد از مدت ها کناره ی بزرگراه را بگیریم و بدون چتر زیر بارش برف و زیر سنگینی نگاه کنجکاو مردمی که خودشانرا داخل اتومبیل ها ی یخ زده زندانی کرده بودند قدم بزنیم . تو ساکت بودی و دانه های برف را نگاه می کردی
. می آمدی اما حرفی نمی زد ی که تو نیزشاید از مرگ دلگیر شده بودی. شاید من و تو تنهاترین آدم های بیبست و هفتم آذرماه بودیم. شاید تو باید این گونه مرگ را مزه مزه می کردی و به یکباره خودت را زیر هجوم دانه های درشت برف در حاشیه ی آذر ماه از بزرگراه چمران می دیدی.
می امدی و نمی آمدی پاهای بلند و کشیده ای خسته بودند و سرت افتاده بود روي شانه ي لرزانی که همیشه بوسه گاه من می شد بوقت هجوم آن سرفه های مسموم.
حالا می شد بعد از مدت ها من و تو کمی قدم بزنیم و برویم و برویم تا به مردی برسیم که شاید با شنیدن نام تو اشکی بریزد و دستی برشانه ام بگذارد. شاید آن مرد هنوز در خانه منتظر بازگشت تو باشدو شاید منتظر است که روزی دونفر زنگ آن خانه را بزنند. آن دو نفر هم ما بودیم.
نه حرفی برای گفتن داشتم، نه کلامی برای تسکین. فقط بوی تلخ سیگار می دادم با طعم ترسی که در عمق چشمان پنهان شده بود.
مردی که مرا همیشه اخوی صدا می زد چه آرام و نرم با آن پاهای بلند و کشیده می آمد ومن چه خوب شد که برایش پیراهن سیاه پوشیدم. . از بزرگراه فاصله گرفتیم و خودمان را به محله ی قدیمی رساندیم همان محله ای که در دامن کوهپایه آرام گرفته بود و مسجدش هنوز بوی گل یاس و عطر محمدی می داد.
به خانه که رسیدیم کمی گیج بودیم . سنگریزه ای برداشتم . شیشه ی اتاق آن مرد همیشه منتظر را هدف گرفتم و - شلیک...شليك..شليك
- یا حسین(ع)
- ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش...بهر نبردی بی امان آماده باش آماده باش
- اوووی عمو چته کوچه رو گذاشتی رو سرت؟
نه. مردي كه من مي خواستم نبود که زنی مسن پنجره ی چوبی آبی رنگ را باز کرده بود.
- سلام حاج خانم محسنم ..عقیل خونه اس؟
- عقیل کیه؟
- عقیل ابراهیمی، فرمانده ی گردان ابوذر .
- اشتباه اومدی
- نه حاج خانوم. کربلای پنج. حاج خانم بهش بگو مرتضی هم دیشب رفت پیش خدا ...خودم با همین چشام دیدم بردنش . دیگه سرفه نمیکنه به خدا. حاج خانوم بهش بگو غصه نخوره.
- واسه چی اومدی این جا؟ چیکار داری؟ برو تا به پلیس زنگ نزده ام
- نه حاج خانوم زنگ نزن . من من دیوونه نیستم . ببین . ببین من .من ..از آسایشگاه خودمو رسوندم بهش بگم غصه نخوره .خب؟ خدا که هست. مگه نه؟تازه مرتضی هم خودش اومده . شما نمی شه ببینیش حاج خانوم. به عقیل بگین مرتضی و محسن علی پور اومدن ...بگبن بچه های گردان ابوذر کارش دارن. ..
آنقدر گفتم و گفتم تا آمبولانسی آمد و مرا به آسایشگاه برگرداند.
کمی داستان کوتاه با چاشنی شعر و فیلمنامه و گزارش و خبر. short story-poetry and articles